حدیث
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: سرباز آقا - سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢

 

به نام خدا

 

از دوستان عزیز خواهشمندم، این مطالب را بخوانند تا متوجه شوند که چرا می گوییم مرگ بر امریکا یا مرگ بر سایر رژیم های مستکبر.

آثار محبت به خدا

1- دوستی با دوستان خدا:

وقتی محبت خداوند در دلی خانه کرد، آن دل محبت همه ی کسانی را که رنگ و نشانی از او دارند، در خود می یابد و به مقداری که این رنگ و نشان بیش تر و قوی تر باشد، علاقه و محبت نیز فزون تر می شود. در منظومه ی عاشقان و دوستان الهی که بر گرد کعبه ی وجود او حلقه زده اند، نزدیک ترین آن ها، رسول خدا (ص) و اهل بیت ایشان (ع) هستند که مظهر تمام و کمال حق و جلوه ی زیبایی های اویند. هرکس این خانواده را بشناسد و با فضائل اخلاقی آنان آشنا گردد، عشق به آنان را در خود می یابد.

2- پیروی از خداوند:

نمی شود انسان از صمیم دل کسی را دوست داشته باشد اما از فرمانش سرپیچی کند. این سرپیچی نشانه ی عدم صداقت در دوستی است. در شعری منسوب به امام صادق(ع) آمده است.:

خدا را نافرمانی کنی و اظهار دوستی با او نمایی؟

به جان خودم این رفتاری شگفت است.

اگر دوستی ات راستین بود، اطاعتش می کردی؛

زیرا دوستدار، مطیع محبوب خود است.1

برخی می گویند: قلب انسان با خدا باشد، کافی است و عمل به احکام دین ضرورتی ندارد، اعمال ظاهری و ظاهر انسان مهم نیست، آن چه اهمیت دارد، درون و باطن انسان است.

قُل اِن کُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعونى یُحبِبکُمُ اللهُ وَ یَغفِر لَکُم ذُنوبَکُم و اللهُ غَفورٌ رَحیمٌ(2)

بگو: اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید تا خدا نیز دوستتان بدارد و گناهانتان را بیامرزد، و خدا آمرزنده ی مهربان است.

این توجیه، با کلام خداوند سازگار نیست. خداوند می فرماید اگر مرا دوست دارید و اگر محبت من در قلب شما قرار گرفته، شایسته است از دستورات من پیروی کنید. چگونه ممکن است کسی به دیگری اظهار ارادت و علاقه قلبی کند اما برخلاف خواسته ی او عمل نماید؟

امام صادق (علیه السّلام) فرمودند:

ما اَحَبَّ اللهَ مَن عَصاهُ 3 - کسی که از فرمان خدا سرپیچی می کند، او را دوست ندارد.

خواسته و فرمان خداوند، یعنی ((دین))، همان برنامه ی سعادت و راه رستگاری و کمال ماست. او نیازی ندارد تا به ما فرمان دهد و نیازش را برطرف کند. خداوند، در فرمان هایش فقط و فقط به مصلحت ما نظر دارد. مانند دوست ریاکاری نیست که فقط به خواسته ی دل ما توجه کند. او ناصحانه به ما هشدار می دهد که چه بسیار چیزهایی که شما خوشتان می آید ولی به ضرر شماست و چه بسیار چیزهایی که بدتان می آید اما به نفع شماست. حتی اگر احساس کنیم برخی دستور های خداوند سخت است، باید مطمئن باشیم که این دستور برای سعادت ما ضروری است. باید بگذاریم عشق به سعادت حقیقی در دل ما جوانه بزند، آن گاه خواهیم دید که سختی بر ما آسان خواهد شد.

امام سجّاد (علیه السّلام) در ابتدای یک مناجات، به خدا عرض می کند:

(( خدایا! کیست که شیرینی دوستی با تو را چشیده باشد و غیر تو را طلب کند؟))

آن گاه، پس از مقداری راز ونیاز، می گوید:

((ای آرزوی دل مشتاقان

و ای نهایت آرمان دوستان

دوستی تو را از تو می خواهم

و دوستی هر که تو را دوست می دارد

و دوستی هر کاری که مرا به تو نزدیک می کند.))4

3- بیزاری از دشمنان:

عاشق روشنایی، از تاریکی می گریزد. دوستدار زندگی و بقا، از نیستی و نابودی متنفر است. دل بسته ی عدالت و آزادی و صداقت و وفا، از ظلم و استبداد و ریا و بی وفایی بیزار است و آن کس که به دوستی با خدا افتخار می کند، با هر چه ضد خدایی است، مقابله می نماید. او دوستدار حق و دشمن باطل است.

لا تَجِدُ قَوماً یُؤمِنونَ بِاللهِ وَ الیَومِ الاخِرِ یُوادّونَ مَن حادَّ اللهَ وَ رَسولَه وَ لَو کانوا ءاباءَهُم اَو اَبناءَهُم اَؤ اِخوانَهُم اَؤ عَشیرَتَهُم5

هیچ قومی را نمی یابی که به خدا و روز واپسین ایمان آورده باشند در حالی که با کسانی که با خدا و رسولش مخالفت کرده اند دوستی کنند، هر چند آنها پدران یا پسران یا برادران یا خویشانشان باشند.

حضرت علی(ع) در یکی از مراسم حج، که مسلمانان از نقاط مختلف به مکه آمده بودند، از طرف رسول خدا(ص) مأموریت یافت این خبر را به مردم برساند که خدا و رسولش از مشرکین بیزارند و به مشرکین اعلام کند که بهتر است توبه کنید و خود را از گمراهی نجات دهید6

4- مبارزه با دشمنان خدا:

عاشقان خدا پرچمدار مبارزه با زشتی ها، ستم و ستمگران بوده اند. همه ی پیامبران، از حضرت نوح(ع) و حضرت ابراهیم(ع) تا پیامبر اسلام ( صَلّی الله علیه و آله) زندگی خود را در مبارزه ی با ستم و پلیدی گذراندند و پرچم مبارزه را از نسلی به نسل بعد منتقل کردند. نمی شود کسی را دوستدار فضیلت ها و کرامت ها باشد و در جهان زشتی و نامردمی و ستم ببیند و در عین حال بتواند قرار و آرام بگیرد.

قَد کانَت لَکُم اُسوَةٌ حَسَنَةٌ فی اِبراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَه اِذ قالوا لِقَومِهِم اِنا بُرَءاءُ مِنکُم وَ مِمّا تَعبُدونَ مِن دونِ اللههِ کَفَرنا بِکُم وَ بَدابَینَنا و َ بَینَکُمُ العَداوَةُ وَالبَغضاءُ اَبَدًا حتّی تُؤمِنوا بِاللهِ وَحدَه7

همانا برای شما در (حالات) ابراهیم و کسانی که با او بودند سرمشق خوبی است، آنگاه که به قوم خود گفتند: ما از شما و از آنچه به جای خدا می پرستید بیزاریم و (آیین) شما را منکریم، و میان ما و شما برای همیشه دشمنی و کینه پدید آمده است تا وقتی که به خدای یگانه ایمان بیاورید.

 

از این رو ((جهاد در راه خدا)) در برنامه ی تمام پیامبران الهی بوده و بیش تر آنان در حال مبارزه ی با ستمگران به شهادت رسیده اند. امروزه نیز وقتی به حوادث جهان می نگریم، مشاهده می کنیم که مستکبران و ستمگران برای رسیدن به منافع و لذایذ دنیایی خود حقوق ملت ها را زیر پا می گذارند و حتی از داشتن یک سرزمین برای زندگی شرافت مندانه محروم می کنند. رنج و محرومیت مردم فلسطین نمونه ی آشکاری از رفتار مستکبران است که جز با مبارزه، برطرف نخواهد شد.

نتیجه این که:

دینداری با دوستی خدا آغاز می شود و برائت و بیزاری از باطل و دشمنان خدا را به دنبال دارد. به همین جهت اگر کسی بخواهد قلبش را خانه ی خدا کند باید شیطان و امور شیطانی را از آن بیرون نماید. جمله ی ((لا اِلهَ اِلَّا اللهُ)) که پایه و اساس بنای اسلام است، مرکّب از یک نفی و یک اثبات است: ((نه)) به هر چه غیر خدایی است و ((آری)) به خدای یگانه.8

پس دینداری بر دو پایه استوار است: تولّی (دوستی با خدا) و تبرّی (بیزاری از باطل) و به میزانی که دوستی با خدا عمیق تر باشد نفرت از باطل هم عمیق تر است.

امام خمینی((رحمة الله علیه)) در پیام ارزشمندی، بعد از تبیین دقیق مرزهای دوستی و بیزاری می گوید: (( مگر تحقق دیانت، جز با اعلام محبت و وفاداری نسبت به حق و اظهار خشم و برائت نسبت به باطل است؟ حاشا که خلوص عشق موحدین جز به ظهور کامل نفرت از مشرکین و منافقین میسر شود.))9

بر مبنای همین تحلیل، ایشان به مسلمانان جهان سفارش می کنند: (( باید مسلمانان، فضای سراسر عالم را از محبت و عشق نسبت به ذات حق و نفرت و بغض عملی نسبت به دشمنان خدا لبریز کنند.))10

(1): جاذبه و دافعه ی علی (علیه السّلام)، استاد شهید مرتضی مطهری،ص60

(2): آل عمران،31

(3): امالی شیخ صدوق،ص369

(4): مفاتیح الجنان، مناجات المحبّین از مناجات های خمس عشرة

(5): مجادله،22

(6): توبه،1تا3

(7): ممتحنه،4

(8): سیری در نهج البلاغه،استاد شهید مرتضی مطهری،ص285

(9)و(10): پیام امام خمینی رحمة الله علیه به مناسبت حج 1407 ه.ق برابر با 1366 ه.ش

نویسنده: سرباز آقا - یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢

 

به نام خدا

*1- اهمیت نماز *

«نماز» روح انسان را با خدا وصفات نیکوی الهی ارتباط می دهد. انسان بدون این ارتباط نمی تواند رستگار شود.

«نماز» توجه انسان را به صفات نیکوی الهی وسختی محاسبه روز قیامت وعذابهای آن ،زیاد کرده ،آدمی را از بدی ها باز می دارد .

«نماز» واقعی به نظافت وطهارت لباس وبدن ،غصبی نبودن لباس ومحل نماز ودیگر شرایط آن دقت می نماید.

نماز گزار واقعی حقوق بینوایان (خمس وزکات)ونفقات مستحبه را می پردازد.

«نماز» سفرمعنوی انسان  مومن است،«نماز» وسیله تقرب افراد پرهیزگار به خداست.

(انقلاب را)باذکر خدا پیش بردیم  و«نماز» بالاترین ذکر خداست..

«شما ای دانشجویان مساجد را پر کنید که مساجد سنگرند...شیطانها از مساجد ونماز می ترسند...»امام خمینی (ره)

حضرت امام جعفر صادق (ع)در هنگام شهادت وصیت فرمودند(ای شیعیان ما )شفاعت ما اهل بیت (ع) به کسی که نماز را سبک بشمارد نمی رسد.

*2- نماز های واجب *

1-    نمازروزانه 2- نماز قضای نمازهای ترک شده 3- نماز قضای پدر برای پسر بزرگتر4- نماز آیات5- نماز طواف واجب حج6- نماز میت 7- نماز جمعه(واجب اختیاری)

2-    نماز های واجب روزانه 17 رکعت است ،نماز صبح دو رکعت ،ظهر وعصر چهار رکعت ،مغرب سه رکعت وعشا چهار رکعت می باشد.   

 

*3- نماز قضا *

کسی که نماز واجب خود را در وقت آن نخوانده ،یا اگر بفهمد آنچه خوانده باطل بوده است باید قضای آن را هر چه زودتر به جا آورد.

نماز قضای پدر

اگر پدر نماز وروزه خود را به جا نیاورد (عمد یا غیر عمد)پسر بزرگ او باید نماز های او را به جا آورد،یعنی به جای او نماز بخواند وروزه بگیرد یا پول بدهد دیگران به جای او روزه گرفته ونماز بخواند.

*4- نماز جماعت*

مستحب است که نمازهای واجب خصوصاً نمازهای شبانه روزی به جماعت خوانده شود ودر نماز صبح ،مغرب وعشا خصوصاً برای همسایگان مسجد وکسانی که صدای اذان مسجد را می شنوند بیشتر سفارش شده است.ترک نماز جماعت از روی عمد و بی اعتنایی «جایز» نیست وسزاوار نیست که بدون عذر نماز جماعت را ترک کرد . از تحریر الوسیله امام خمینی(ره)

*5- نماز تحیت مسجد*

هرکس  به هر مسجدی وارد شود مستحب است قبل از هر دعا ونمازی دو رکعت نماز با هر سوره ای که می خواهد ، بخواند. این نماز را ((نماز تحیت مسجد )) می گویند.

*6- نماز مسافر*

در سفر ها ییکه مسافت آن بیش از هشت فرسخ یعنی حدود 45 کیلومتر باشد به  شرط ای  که مسیر رفتن کمتر از 4  فرسخ یعنی 5/22 کیلومتر نباشد، نماز های چهار رکعتی به دو رکعتی تبدیل می شود این نماز دورکعتی را «نماز مسافر » می گویند.

اگر مسافری قصد اقامت ده روزه در جایی را دارد نماز او کامل  وتمام است .ولی اگر نتواند تصمیم قطعی ، برای ماندن ده روز بگیرد با ادامه این تردید نماز او تا 31 روز شکسته وبعد از آن تمام   می باشد.

اشخاصی که کارشان یعنی در آمد آن ها از را مسافرت ،تجارت(همراه با مسافرت)،رانندگی ومانند آن می باشد نماز این افراد تمام می باشد.

*7- نماز احتیاط*

نماز احتیاط مانند نماز های معمولی است ولی سوره وقنوت ندارد واحتیاطاً باید بسم الله وسوره حمد آن را آهسته خواند .اگر یک رکعتی باشد بعد از دو سجده  رکعت اول تشهد می خواند وسلام می دهد اگر دو رکعتی باشد مانند نماز صبح است.در ضمن دو رکعت نماز احتیاط نشسته به جای یک رکعت ایستاده است.

 

*8- نماز آیات*

نماز آیات به واسطه چهار چیز واجب می شود:1- گرفتن خورشید2 - گرفتن ماه3 - زلزله(اگر چه کسی هم نترسد)4 - رعد وبرق ، باد سرخ وسیاه (البته اگر اکثر مردم بترسند.)

شرایط این نماز:

الف:این حوادث در هر شهری اتفاق بیفتد برای همان شهر نماز آیات لازم است.

ب:وقتی خورشید وماه می گیرد ، باید بلافاصله  شروع به نماز کرد تا قبل از باز شدن ماه  یا خورشید نماز پایان یابد.

ج:در هنگام زلزله ورعد وبرق هم باید بلافاصله نماز را بخواند اگر تاخیر انداخت گناه کرده است ودر هر زمانی خواند باید آن را به نیت اداء به جا آورد .

چگونگی نماز آیات

نماز آیات دو رکعت است ودر هر رکعت پنج رکوع دارد . یعنی در هر رکعت پنج حمد وسوره یک رکوع به جا آورد – بعد از رکوع پنجم به سجده رود واین می شود یک رکعت – ورکعت دوم را هم مثل رکعت اول به جا آورد.

-         صورت دیگر به جا آوردن نماز آیات این که در هر رکعت یک حمد بخواند وسوره توحید را پنج قسمت کند وباهر تکه آن یک رکوع به جا آورد بعد از رکوع پنجم سجده رود ،رکعت دوم را هم مانند رکعت اول انجام دهد.

-         پنج قسمت سوره توحید:

1-بسم الله الرحمن الرحیم

2-قل هو الله احد

3-الله الصمد

4-لم یلد ولم یولد

5-ولم یکن له کفواً احد

تمام رکوع های نماز آیات از ارکان نماز به حساب می آید یعنی اگر به عمد وغیر عمد،فراموش یا کم وزیاد شود نماز باطل می شود.

-اگر شخص خواب یا مریض بوده، بعداً به او اطلاع دهند ، لازم است بدون تاًخیر نماز آیات را به جا آورد.

 

*9- نماز عید فطر وعید قربان*

نماز عید فطر وعید قربان دو رکعت ومستحب است.این نماز مستحب را می توان فردی یا رجاء به جماعت خواند این نماز به جماعت واجب  می شود .

- وقت این نماز از اول آفتاب روز عید تا اذان ظهر است .در رکعت دوم این نماز بعد از حمد سوره توحید- لازمست پنج مرتبه تکبیر گفته شود- بعد از هر تکبیر یک قنوت بخواند وبه رکوع برود،رکعت دوم را هم مانند رکعت اول به جا آورد.

-در قنوت این نماز  نمازگزارآزاد است هر دعا و ذکری را بخواند ولی بهتر است این دعا را قرائت کند:

 

مستحب است نماز عید را در زیر آسمان (فضای باز) به جا آورد.در رکعت اول بعد از حمد سوره اعلی و در رکعت دوم بعد از حمد سوره شمس را بخوانند.

*10-نماز طواف حج*

واجب است بعد از تمام شدن طواف،دورکعت نماز مانند نماز صبح به نیت ((نماز طواف )) قربه الی الله بخواند.

-درضمن نباید بین طواف ، ونماز طواف فاصله انداخت.

-واجب است نماز طواف را در کنار ((مقام ابراهیم )) انجام دهد واگر در جای  دیگری این نماز را بخواند قابل قبول نیست.

در این نماز بعد از حمد هر سوره ای ،(به جز سوره هایی که آیه سجده دارند ) می تواند بخواند،(در بلند وآهسته خواندن این نماز آزاد است.)

 

 

*11-نماز طواف نساء*

طواف نساء ونماز آن واجب است و بدون همسر حلال نمی شود ، طواف نساء اختصاص به مردان ندارد بلکه بر زنان ، افراد خواجه وکودک ممیز،حتی کودک غیر ممیزی که توسط ولیش مُحرِم شده  است  واجب می باشد تا بعد از بلوغ زن گرفتن  یا شوهر کردن او بلامانع باشد  .نماز طواف نساء مانند نماز صبح است که بعد از طواف نساء خوانده می شود.

12-نماز میت:

نمازیست که بر جنازه مرده  بعد از غسل وکفن او خوانده می شود این نماز دو رکعت است وشامل پنج تکبیر می باشد – در تکبیر اول شهادتین – در تکبیر دومی درود بر پیامبر – در تکبیر سومی دعا برای مومنین – ودر تکبیر چهارمی  دعا برای مرده خوانده  می شود .وبعد از تکبیر پنجم نماز تمام می شود .

-         این نماز ،اذان واقامه ،قرائت ،رکوع،سجود وتشهد وسلام ندارد

-         در این نماز ، نیاز بعه وضو وغسل نیست.

-         لازمست این نماز رو به قبله و ایستاده به جا آورند.

پنج تکبیر واذکار نماز میت:

تکبیر اول:اللهُ اَکبَر –اشهَدُ ان لا الهَ الا الله  اَشهَدُ انَّ مُحَمَد اً رَسُولُ الله

تکبیر دوم: اللهُ اَکبَر ، اَللَّهُمَ صلِ علی مُحَمَد والِ مُحَمد

تکبیرسوم: اللهُ اَکبَر ،اللَّهُمَ اِغفِر للمُومنینَ والمُومِنات

تکبیرچهارم: اللهُ اَکبَر ،اللَّهُمَ اِغفِر لِهذا المَیِّتِ

تکبیرپنجم: اللهُ اَکبَر نماز تمام می شود.

*13- نماز وحشت*

این نماز دو رکعت است که در رکعت اول  بعد از حمد یک مرتبه آیه الکرسی ،ودر رکعت دوم بعد از حمد ده مرتبه سوره قدر را بخواند وقتی نماز تمام شد بگوید:

"اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدِ و آلِ مُحَمّدَ ٍو ابعِث ثَوابَها اِلی قَبرِ فلان بن فلان"

-شیوه دیگر خواندن این نماز  این است : در رکعت اول بعد از حمد دو مرتبه سوره توحید ویک مرتبه آیه الکرسی را بخواند ودر رکعت دوم بعد از حمد ده مرتبه سوره تکاثر را قرائت کند ووقتی نماز تمام شد بگوید:

"اَللّهُمَ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍو آل مُحَمَّدٍ- و ابعَث ثَوابَها الی ذلک المیِّتِ فلان بن فلان"

*14- نماز جمعه*

نماز جمعه دو رکعت است با دو قنوت وبه جای نماز ظهر خوانده می شود (واجب تخییری)یعنی نماز جمعه رفع تکلیف می کند ونیاز به خواندن نماز ظهر نیست .

-نماز جمعه دو خطبه دارد که قبل از نماز آن قرائت می شود- وقتی نماز جمعه از اذان ظهر تا حدود یکساعت بعد از آن می باشد . بعد از این یک ساعت فقط نماز ظهر را می توان خواند .

- در نماز جمعه دو قنوت مستحب است ، یکی قنوت در رکعت اول قبل از رکوع ،دومی در رکعت دوم بعد از رکوع می باشد.

- به هنگام خطبه لازم است نماز گزاران رو به قبله ،ساکت به امام جمعه گوش دهند.

- نماز جمعه را نمی توان فردی  خواند

*15-نماز های مستحب*

نافله ظهر قبل از نماز ظهر هشت رکعت است ، نافله عصر قبل از نماز عصر هشت رکعت است، نافله مغرب قبل از نماز مغرب چهار رکعت است و نافله نماز عشاء قبل از نماز عشاء  دو رکعت وبه صورت نشسته می باشد :آخرین نافله  نافله شب است که هشت رکعت  می باشد (چهار نماز دو رکعتی )

 به اضافه دو رکعت به نام نماز شفع ویک رکعت به نام نماز وتر  می باشد (نافله  شب در جمع یازده رکعت است)

-نافله ها جمعاً سی وچهار رکعت همراه نمازهای  واجب پنجاه ویک رکعت می شوند که نماز های شبانه روزی ما به حساب می آیند.

*16- ثواب وفضیلت نماز شب *

حضرت امام رضا (ع) فرموده اند:برشما باد به نماز شب،زیرا هر بند ه ای که در آخرشب  به نماز بایستد وهشت رکعت نماز نافله شب به جا آورد بعد دو رکعت شفع ویک رکعت وتر بخواند ودر وتر هفتاد بار استغفار کند از عذاب قبر وآتش دوزخ ایمن ا گردد،عمرش طولانی ورزق وروزی اش وسعت یابد،...خانه ای که در آن نماز شب خوانده شود برای اهل  آسمان نور می دهد همانطور که ستارگان برای اهل زمین نور می دهند.

رسول اکرم (ص)فرمودند«نماز شب»خوشنودی پرودگار ،محبوب شدن نزد فرشتگان،سنت پیامبران ،نور معرفت،اصل ایمان،راحتی وآسایش بدن انسان ،بد آمدن شیطان،اسلحه علیه دشمنان،سبب قبولی اعمال،برکت رزق وروزی،شفیع مابین نمازگزار وملک ملکوت،روشنایی وفرش میان قبر ،وسیله جواب نزد نکیرومنکر،مونس ویار نمازگزار در صحرای محشر ، لباس ونور در محشر برای نمازگزار ،همچون حجابی  بین نمازگزار وآتش دوزخ ،ترازوی عمل نیک به سبب نماز شب سنگین می شود ،جواز عبور از صراط ودر آخر این  نماز کلید بهشت می باشد.

*17-دستور نماز شب به اختصار*

وقت این نماز از نیمه شب شرعی  تا طلوع آفتاب است  وقضای آن برای کسی که موفق  به خواندن آن نشده مستحب است .

-چهار دو رکعتی به نیت نافله شب هر رکعت یک حمد با هر سور ه ای که میخواهد بخواند،دو رکعت نماز شفع ویک رکعت نماز وتر

-در نماز وتر بهتر است بعد از حمد سه توحید ،یک سوره ناس ویک سوره فلق قرائت شود ودر قنوت این نماز بگوید:

 اَللّهُمَ اغفِر لِلمُومِنینَ والمُومِناتِ اَللّهُمَ اغفِر لَنا وَلِوالِدَینا ولِوالِدَی والدِینا ولِمن وَجَبَ حَقَّهُ عَلَینا ولِمَن وَصَّینا بِالُّدعا ءِ لِجَمعِ المُومِنینَ والمُومِناتِ.

وبادست راست خود هفتاد بار بشمارد وبگویید:اَستغفِرُاللهَ واَتوبُ اِلیهِ َ سپس هفتاد مرتبه تکرار کند:هذا مَقامُ العائِذ ُبِکَ  مِنَ النارِ  

بعد سیصد مرتبه بگوید:اَلعفوَ، اَلعفوَ، اَلعفوَ...وهرچه می تواند قنوت این نماز را طولانی سازد که رسول اکرم (ص) فرمودند:

هرکه قنوت این نمازش طولانی تر باشد به همان اندازه در آخرت راحتر خواهد بود .

-بعد نماز را تمام کرده ،تسبیحات حضرت فاطمه (ع) را بگوید.

-نافله صبح را می تواند بافاصله بعد از نماز شب خاند ویا بعد از اذان صبح انجام دهد.

*18- نماز غفیله*

نماز غفیله از نماز های مستحبی است که بین نماز مغرب ونماز عشاء خوانده می شود ،دو رکعت است ودر رکعت اول بعد از سوره حمد به جای سوره توحید این آیه را می خوانند:

"وَ ذَالنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَی فِی‎الظُّلُمَاتِ أَنْ لَاإِلَهَ‎إِلاَّأَنْتَ

 سُبْحَانَک إِنِّی کنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کذَلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ."

ودر رکعت دوم به جای سوره توحید بعد از حمد این آیه را می خوانند:

"وَ عِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ الَّتِی لَا یعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ وَ یعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ

 الاَّ یعْلَمُهَا وَ لَا حَبَّةٍ فِی ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَ لاَ رَطْبٍ وَ لَا یَابِسٍ إِلاَّ فِی کتَابٍ مُبِینٍ.

ودر قنوت این نماز دعای زیر را بخواند وبه جای کلمه (کذا کذا)حاجت خود را ذکر کند.

»أَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْئَلُک بِمَفَاتِیحِ الْغَیْبِ الَّتِی لَا یعْلَمُهَا إِلاَّ أَنْتَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍوَآلِهِ وَ أَنْ

 تَفْعَلَ بِی کذَا وَ کذَا» و به ‌جای عبارت «کذَا وَ کذَا» حاجات خود را به زبان آورد و بعد از آن بگوید:

 «أَللَّهُمَّ أَنْتَ وَلِیُّ نِعْمَتِی وَ الْقَادِرُ عَلَی طَلَبَتِی تَعْلَمُ حَاجَتِی فَأَسْئَلُک بِحَقِّ مُحَمَّدٍوَآلِ‎مُحَمَّدٍ

عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامِ لَمَّا قَضَیتَهَا لِی«

*19- نماز استغاثه  به خداوند تبارک وتعالی(1)*

نماز استغاثه  به خداوند تبارک وتعالی(1):از کتاب مکارم الاخلاق از امام صادق (ع)روایت شد هرگاه خواستید به خدا استغاثه کنید (کمک بخواهید) دو رکعت نماز صبح بخوانید بعد از تمام شدن نماز به سجده بروید واین دعا را بخوانید:

یا مُحَمَدُ یا رَسُولَ اللهِ ،یا عَلِیُ یا سَیَدَیِ المُومِنینَ وَالمُومِناتِ بِکُما اَستَغیثُ اِلَی اللهِ تعالی یا مُحَمَدُ ، یا عَلِیُ اَستَغیثُ بِکما غَوثاهُ بِاللهِ وبِمُحَمَّدٍ وعلی ٍ وفاطِمة وبِالحَسنِ وبِالحُسینِ وبعلیِّ بن الحُسینِ وبمحمَّد بن علیٍ وبِجَعفر بن محمَّدٍ وبموسی بن جعفرٍ وبعلیِّ بن مُوسی وبمحمَّد بن علیٍ وبعلی بن مُحَمَّد وبِالحسن بن عَلیٍ وبِالحُجَّة،بِکُم اَتَوسَّلُ اِلَی اللهِ تَعالی.

انشاءالله همان وقت به فریادت خواهند رسید.

                                                                                                  

*20- نماز استغاثه  به خداوند (2)*

 هرگاه خواستی بخوابی (بعد از نماز عشاء) نزد خود ظرف آب تمیزی بگذار وروی آن را بپوشان وقتی برای نماز شب بیدار شدی سه جرعه  از آن بنوش وبا بقیه آن وضو بگیررو به قبله اذان واقامه بگو ودو رکعت نماز  با هر سوره ای که می خواهی بخوان در رکوع وایستادن بعد ازرکوع ،در سجده اول وبعد آن ،در سجده دوم  و بعدآن در هرکدام ،25 مرتبه این ذکر را تکرار کن : »یا غیاث المستغیثین.«

-در هر رکعت 150،مجموع ذکر در دو رکعت 300 مرتبه می شود .

-وقتی نماز تمام شد این ذکر را سی بار بگو:

مِنَ العَبدِ لذَّلیلِ اِلَی المَولَی الجَلیلِ.

سپس حاجت خود را بخواه انشاءالله بر آورده خواهد شد.

*21-نماز استغاثه به حضرت فاطمه (ع) (1)*

صاحب نماز مکارم اخلاق نوشته است نماز استغاثه به حضرت فاطمه (ع) دو رکعت است . مانند نماز صبح ، وقتی نماز تمام شد به سجده می روی وصد مرتبه می گویی:یا فاطمة ُ یا فاطمة ُ....

سپس  قسمت راست صورت خود را بر روی مهر می گذاری وصد مرتبه  تکرار می کنی:

یا فاطمة ُ یا فاطمة ُ ....

سپس  قسمت چپ صورت خود را بر روی مهر می گذاری وهمچنین ذکر را ادامه می دهی  ودر آخر به حالت سجده 110 مرتبه همین ذکر را می گویی ، وقتی این اذکار تمام شد می نشینی واین دعا را می خوانی:

یا آمِناً مِنْ کُلِّ شَیْى ءٍ وَ کُلُّ شَیْى ءٍ مِنْکَ خآئِفٌ حَذِرٌ اَسْئَلُکَ بِاَمْنِکَ مِنْ کُلِّ شَىْءٍ وَ خَوْفِ کُلِّ شَىْءٍ مِنْکَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تُعْطِیَنى اَماناً لِنَفْسى وَ اَهْلى وَ مالى وَ وَلَدى حَتّى لا اَخافَ اَحَداً وَ لا اَحْذَرَ مِنْ شَىْءٍ اَبَدَاً اِنَّکَ عَلى کُلِّ شَیْى ءٍ قَدیرٌ               

سپس حاجت خود را بخواه انشاءالله برآورده خواهد شد .

نماز دیگر استغاثه به حضرت فاطمه (ع):(2)

همین نمازبه شکل دیگری نقل شده است به این نحو که دو رکعت نماز بخوان بعد سه مرتبه تکبیر ،سپستسبیح حضرت فاطمه (س)،بعد به سجده برو صد مرتبه این ذکر را بگو :

  یا مَوْلاتى یا فاطِمَةُ اَغیثینى

پس جانب راست صورت را برمهر بگذار وهمین ذکر را صد مرتبه تکرار کن .سپس جانب چپ صورت را بر مهر گذاشته ،این ذکر را صد مرتبه ادامه بده ،در آخر به سجده رفته ،صد وده مرتبه باز همین ذکر را بگو.بعد از نماز حاجت خود را بخواه انشاءالله برآورده خواهد شد .

*22- نماز استغاثه به امام زمان (عج)*

-ونماز تحیت مسجد جمکران

در کتاب نجم الثاقب نقل شده است مولای ما امام زمان عج به حسن مثله جمکرانی فرمودند :به مردم بگو در این مسجد چهار رکعت نمز بخوانند دو رکعت نماز تحیت مسجد به این صورت:در هر رکعت حمد را یک مرتبه وسوره توحید را هفت بار بخوانند وذکر رکوع وسجود را هفت بار تکرار کنند.

ودو رکعت نماز به نیت استغاثه به حضرت صاحب (عج ) بخو انند  ودر هر رکعت آن حمد وسوره را یک بار ،وقتی  به آیه:ایاک نعبد وایاک نستعین رسیدند آن را صد مرتبه تکرار کنند ،ذکر رکوع وسجود را هفت  مرتبه  بگویند  وبعد از تمام شدن نماز تکبیر گفته،وتسبیح حضرت فاطمه (ع)را بجا آورد ،سپس به سجده روند وصد بار صلوات بفرستند. واین نماز را از نظر ثواب همانند نمازی است که در خانه کعبه بخوانند.

*23-خواندن نماز در حال خطر*

اگر به خطری برخورد یا از نزدیک شدن دزد یا حیوانات درنده نگران بود ودر این حال خواست نماز واجب را بخواند باید بایستد والله اکبر را بگوید .بعد حمد وسوره را در همان حال که به طرف قبله  را می رود یا می دود،بخواند رکوع وسجود را به حالت اشاره بر گزار کند.درجنگ به هنگام درگیری با دشمن،نماز واجب را باید این گونه بخواند.

*24-نماز حیران:(شخص با تکلیف)*

نماز حیران می تواند چهار حالت داشته باشد:

1-شخص در بیابان بلا تکلیف مانده ،نه از قرائن ونه شواهد نتوانسته است قبله را پیدا کند در این حالت باید نماز را به هر چهار طرف بخواند.

2-حالت دوم مربوط به کسی است که نماز واجب  از او قضا شده است  ونمی داند چه نمازی بوده است؟(نماز صبح، ظهر، عصر، مغرب،یا عشاء؟)- در ضمن ترتیب آن را هم به خاطر نمی آورد یعنی از چه زمانی تا چه زمانی نماز او قضا شده است ؟

در آغاز باید یک دو رکعتی :یک سه رکعتی ویک چهار رکعتی بخواند سپس به ترتیب یک هفته یا چند روزی که از او (احتمال می دهد) قضا شده است به ترتیب معمول بخواند تا رفع ذمه از او بشود.

3-حالت سوم برای کسی است که دو لباس دارد ویکی از آن دو نجس می باشد ونمی داند کدام یک از آندو ناپاک است در ضمن وقت آب کشیدن هم ندارد باید با هر لباس یک نماز ظهر ویک نماز عصر یا هر نماز دیگر ،بخواند تا رفع ذمه از او بشود بعد هر دو لباس را آب بکشد.

4- حالت چهارم برای کسی است که در آب افتاده است وراه  نجاتی ندارد نماز خود را هم نخوانده است باید هر مقدار از حمد وسوره را می تواند باید بخواند رکوع وسجود هم به اشاره برگزار کند تا نماز تمام شود.

*25-نماز فرزند برای پدر ومادر*

این نماز دو رکعت است .در رکعت اول بعد از سوره حمد ،ده مرتبه این آیه مبارک را بخواند:

رَبِّ اغفِر لی وَلِوالِدَیَّ ولِلمُومِنینَ یَومَ یَقوُمُ الحسابُ

ودر رکعت دوم بعد از سوره حمد،ده مرتبه این آیه مبارکه را قرائت کند:

رَبِّ اغفِر لی وَلِوالِدَیَّ ولِمَن دَخَلَ بَیتی مُومِناً لِلمُومِنینَ واَلمُومِناتِ

ودر آخر وقتی نماز تمام شد ده مرتبه بگوید :

رِب ِّارحِمهُما کَما رَبَّیانی صَغیراً

*26-نماز ادا کردن حقوق والدین*

رسول اکرم (ص)فرمودند:هرکس شب پنج شنبه بین مغرب وعشاء دو رکعت نماز بخواند ودر هر رکعت آن سوره حمد را صد مرتبه ،آیة الکرسی را پنجاه مرتبه –(سوره کافرون،توحید،ناس،فلق) هر کدام را پانزده مرتبه بخواند و وقتی نماز تمام شد پانزده مرتبه استغفار کند .ثواب این نماز را هدیه کند برای پدر ومادرش ،بدین وسیله حق آنان اداء خواهد شد.

*27-نماز آمرزش خود و والدین*

هر که می خواهد خود ووالدینش آمرزیده شوند شب شنبه چهار رکعت نماز بخواند که در هر رکعت ان یک حمد ،سه آیة الکرسی  ویک سوره توحید به ترتیب خوانده شود.پس از قرائت  نماز ،سه مرتبه آیة الکرسی را قرائت کند ،سپس آمرزش خود و والدین خود را از خدا بخواهد. انشاءالله مورد قبول قرار خواهد گرفت.

*28-نماز جانشین نماز های قضای احتمالی*

رسول اکرم (ص)فرمودند:هر کس نماز هایش در زمان ندانستن حکم ودستورات  نماز ،قضا شده ونمی داند چند نماز یا چه نمازهایی از او قضا شده است.در شب دوشنبه -50 رکعت(یعنی 25 نماز دو رکعتی ) بخواند در هر رکعت آن یک سوره حمد ویازده سوره توحید قرائت کند .بعد از تمام شدن نماز ،صد مرتبه استغفار کند ،ادامه آن صد مرتبه سبحان الله بگوید،سپس صد مرتبه صلوات بفرستد.(انشاءالله مقبول خواهد شد.)

*29-نماز آمرزش گناهان(1)*

رسول اکرم (ص) فرمودند:اگر کسی می خواهد خدا تمام گناهان  او را بیامرزد ،روز دوشنبه وقتی  آفتاب بالا آمده است چهار رکعت نماز بخواند که در رکعت اول آن یک سوره حمد ویک مرتبه آیة الکرسی  ورکعت دوم یک سوره حمد یک سوره توحید، ودر رکعت سوم حمد ویک سوره فلق ودر رکعت چهارم  یک سوره حمد ویک سوره ناس قرائت کند .وقتی نماز تمام شد ده مرتبه استغفار کند.

( انشاءالله آمرزیده خواهد شد .)

*30-نماز آمرزش گناهان (2)*

رسول اکرم (ص)فرمودند: هرکس می خواهد خدا اورا بیامرزد شب سه شنبه دو رکعت نماز بخواند ودر رکعت اول یک سوره حمد ویک سوره قدر ،ودر رکت دوم یک سوره حمد وهفت مرتبه سوره توحید را قرائت کند.

*31-نماز آمرزش گناهان هفتاد سال*

رسول اکرم (ص)فرمودند:هرکس در میان روز سه شنبه ده رکعت نماز به جا آورد ودر هر رکعت آن یک سوره حمد ویک آیة الکرسی وهفت مرتبه سوره توحید قرائت کند. انشاءالله گناهان هفتاد سال او آمرزیده خواهد شد ودر هفتاد روز بعد نیز به او کمک خواهد شد که گناه انجام ندهد.

*32-نماز مهم برای آمرزش*

رسول اکرم (ص)فرمودند:هر کس در روز چهارشنبه دوازده رکعت نماز به جا آورد،درهر رکعت آن یک سوره حمد سه سوره توحید وسه سوره ناس وسه سوره فلق بخواند تمام گناهان گذشته او آمرزیده،عذاب قبر از او برداشته ،ومشکلات روز قیامت بر او آسان خواهد شد.

*33-نماز استغفار(1)*

از رسول اکرم (ص)روایت شده است ،هر کس در شب شنبه دو رکعت نماز بخواند به این صورت: در رکعت اول یک حمد وسه سوره قدر

در رکعت دوم یک حمد وسه سوره زلزال بخواند وبعد از تمام شدن نماز صد مرتبه بگوید:

استغفر الله ربی واتوب الیه وقتی استغفار تمام شد صد صلوات بفرستد. انشاءالله آمرزیده خواهد شد .

*34- نماز استغفار(2)*

این نماز دو رکعت است ،در هر رکعت یک سوره حمد خوانده می شود وبقیه آن مانند نماز جعفر طیار (ره) 15 بار بعد از سوره قدر استغفرالله بگوید در رکوع وبعد از آن هر کدام ده بار – در سجده اول ودوم ومیان آن دو،وبعد از سجده دوم هر کدام 10 بار ،جمعاً در یک رکعت 75استغفار ،ودر رکعت دوم 150 استغفار گفته می شود

*50- نمازحاجت ،در شب جمعه وعید قربان*

این نماز دو رکعت است  در هر رکعت سوره حمد را یکبار وسوره توحید را صد مرتبه قرائت کرده وآیه ایاک نعبد وایاک نستعین را در هنگام خواندن سوره حمد صدبار تکرار کند.وقتی نماز تمام شد هفتاد مرتبه بگوید:لاحَولَ ولا قوَّة اِلُا بِاللهِ العَلِیِّ العَظیمِ

سپس به سجده برود  وصد بار بگوید:یا ربِّ یا ربِّ بعد حاجت بخواهد انشاءالله برآورده خواهد شد .

*36- نمازحاجت در روز پنج شنبه*

رسول اکرم (ص)فرمودند:هر کس در روز پنج شنبه چهار رکعت نماز بخواند که در رکعت اول آن:سوره حمد یکبار ،سوره توحید 11 مرتبه

ودر رکعت دوم آن:حمد یکبار،سوره توحید21مرتبه

در رکعت سوم آن: حمد یکبار،سوره توحید31 مرتبه 

در رکعت چهارم آن: حمد یکبار،سوره توحید41 مرتبه بخواند و وقتی نماز تمام شد 50 سوره توحید  قرائت کند و51 مرتبه هم صلوات  بفرستد وبعد به سجده رود وصد مرتبه بگوید:یا اللهُ یا اللهُ سپس حاجتش را بخواهد انشاءالله برآورده خواهد شد .

*37-نماز حاجت(1)*

این نماز دو رکعت است  با هر سوره ای که می خواهی بخوان .بعد از تمام شدن نماز 2394مرتبه این آیه شریفه  را قرائت کن  

لا اِلهَ اِلّا اَنتَ سُبحانَکَ اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمینَ.

*38-نماز حاجت(2)*

این نماز دو رکعت است  در رکعت اول یک سوره حمد وهزار سوره توحید

در رکعت دوم یک حمد ویک سوره توحید بخواند وبعد از تمام شدن  نماز حاجت بخواهد انشاءالله برآورده خواهد شد .

 

*39-نماز حاجت(3)*

شب دوشنبه دو رکعت نماز بخوان مانند نماز صبح وبعد از تمام شدن نماز به سجده برو در سجده هفتاد بار بگو :(یا وَهّابُ...) بعد صلوات بفرست وحاجت بخواه انشاءالله حاجتت  بر آورده می شود.

*40-نماز حاجت(4)*

حضرت امام صادق  (ع)فرمودند: نیمه شب برخیز چهار رکعت نماز به جا بیاور  وبا هر سوره ای که خواستی ، وبعد از نماز سر به سجده بگذار  وصد بار بگو :ما شاء الله ُ سپس حاجت بخواه انشاءالله مقبول  خواهد شد .

*41-نماز مضطرّ*

این نماز چهار رکعت است که در رکعت اول بعد از حد این آیه را 25 بار بگوید:

اَُفَوِّضُ اَمری اِلَی اللهِ اِنَّ اللهَ بَصیرٌ بِالعِبادِ

ودر رکعت دوم بعد از حمد این آیه را 25 مرتبه تکرار کند:

لا اِلهَ اِلّا اَنتَ سُبحانَکََ اَنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمینَ فَاستَجَبنا لهُ ونَجَّیناهُ مِنَ الغَمِّ وکَذلِکَ نُنجِیَ  المُومِنینَ

ودر رکعت سوم بعد از حمد این آیه را 25 بار  قرائت نماید

حَسبِیَ اللهُ ونِعمَ الوَکیلُ

ودر رکعت چهارم 25 مرتبه بگوید:لا حَولَ ولا قُوَّةَ ِالّا بِاللهِ العَظیم

وبعد از تمام شدن نماز 25 مرتبه صلوات بفرستد  ان شاء الله مشکل او حل می شود.

*42-نماز طلب باران(نماز استسقاء)*

این نماز دو رکعت است روز دوشنبه بدون اذان واقامه در خارج ازشهر خوانده می شود ،بعد از نماز امام جماعت خطبه می خواند  دامن وپیراهن  طرف راست را به طرف چپ ودامن طرف چپ را به طرف راست می اندازد ورو به قبله صدبار الله اکبر می گوید-سپس به طرف راست توجه می کند وصدبار:سبحان الله می گوید.این نماز با خطبه های مفصل در کتب ادعیه آمده است.

 

*43-نماز برای پیدا شدن گمشده*

حضرت امیر المومنین  علی (ع) فرمودند:برای پیدا شدن گمشده دو رکعت نماز بخوان که در هر رکعت آن یک سوره حمد ویک سوره یس قرائت کن بعد از تمام شدن نماز دستها را به سوی آسمان بلند کرده این دعا را بخوان:

اَللّهُمَّ رادَّ الضّالَّةِ والهادِی مِنَ الضَّلالَةِ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ والِ مُحَمَّدٍ واحفِظ عَلَیَّ ضالَّتی واردُدها اِلَیَّ سالِمَةً یا اَرحَمَ الرّاحِمینَ فَانَّها مِن فَضلِکَ وَعَطائِکَ یا عِبادَاللهِ  فِی الاَرضِ وَیا سَیّارَةَ اللهِ فی الاَرضِ رُدُّوا عَلَیَّ ضالَّتی فَاِنَّها مِن فَضلِ اللهِ وَعَطائِهِ

*44-نماز حاجت در روز جمعه*

رسول اکرم (ص)فرمودند : هرکه پیش از نماز جمعه این نماز را بخواندحاجتش انشاءالله برآورده خواهد شد وآن نماز چنین است :

در رکعت اول سوره حمد یکبار،سوره اعلی یک مرتبه،سوره توحید پانزده مرتبه

در رکعت دوم سوره حمد وزلزال یکبار سوره توحید پانزده مرتبه

در رکعت سوم سوره حمد وتکاثر یکبار،وسوره توحید پانزده مرتبه

در رکعت چهارم سوره حمد ونصر یکبار وسوره توحید را پانزده مرتبه قرائت کند. و وقتی نماز تمام شد دست را بلند کرده حاجت بخواهد انشاءالله برآورده خواهد شد.

*45-نماز درک فضیلت روز جمعه*

رسول اکرم (ص)فرمودند :هر کس می خواهد از فضل وبرکت روز جمعه بهره مند شود پیش از ظهر چهر رکعت نماز بخواند در هر رکعت آن یک حمد و15آیةالکرسی و15 سوره توحید وبع از تمام شدن نماز هفتاد بار بگوید: استغفر اللله ربی واتوب الیه

سپس 50بار: لا حَولَ ولا قُوَّةَ ِالّا بِاللهِ العَظیم

وادامه آن50 بار:لا ِالهَ اِلّا اللهَ وَحدَهُ لا شَرِیکَ لَهُ

ودر آخر 50بار بگوید:صَلَّیَ اللهُ عَلَی النَّبِیِّ الاُمیِّ والِهِ 

*46--نماز اعرابی در روز جمعه*

مردی صحرانشین خدمت رسول اکرم (ص) رسید وگفت:پدر ومادرم به فدایت ما در صحرا هستیم ونمی توانیم هر جمعه به نماز جمعه حاضرشویم به من نمازی بیموزید که چون آن را انجام دهم فضیلت نماز جمعه را در یابم و وقتی به محل سکونت خود برگشتیم آن را به افراد قبیله خود یاد بدهم.

حضرت فرمودند:صبح جمعه وقتی آفتاب بالا آمد (وضوبگیر)دو رکعت نماز بخوان ودر رکعت اول آن یک سوره حمد وهفت سوره فلق ودر رکعت دوم آن یک سوره حمد وهفت سوره ناس به جا آور،وقتی این دو رکعت تمام شد هفت مرتبه آیةالکرسی را قرائت کن.در ادامه آن برخیز هشت رکعت نماز دیگر بخوان ،در دو رکعت اولتشهد بگو اما سلام را مگو،سلام را پس از چهار رکعت به جا آر،در چهار رکعت بعدی هم ،در دو رکعت اول بی سلام-در دو رکعت آخر سلام داده ونماز را تمام کن. اما سوره هایی که در این هشت رکعت باید تکرار وقرائت شود:در هر رکعت آن یک سوره حمد ویک سوره نصر و25 بار سوره توحید می باشد. وقتی این هشت رکعت تمام شد هفت بار این دها را بخوان:یا حی ویا قیوم یا ذالجلال والکرام یا اله الاولین  والاخرین یا ارحم الراحمین یا رحمن الدنیا والاخرة ورحیمهما یا ربِّ یا ربِّ ربِّ یا ربِّ ربِّ یا ربِّ یا اللهُ یا اللهُ یا اللهُ یا اللهُ یا اللهُ یا اللهُ یا اللهُ – صل علی محمد وآل محمد واغفر لی...بعد حاجت خود را بگو

-         سپس 7بار لا حَولَ ولا قُوَّةَ ِالّا بِاللهِ العَظیم

بعد یکبار:سُبحانَ اللهَ رَبِّ العَرشِ الکَریمِ.

-در آخر حضرت فرمودند :هرمومن ومومنه ای که این نماز را در روز جمعه بخواند من بهشت را برای او ضامن هستم  واز جای خود برنخیزد مگر اینکه گناهان خودش وپدر ومادرش آنرزیده شود.

*47-نماز جعفر طیار(ع)*

نمازی است با فضیلت ،برای آمرزش گناهان (مانند فرار از جنگ وجهاد) وبرآمدن حاجات ضروری . این نماز را –حضرت رسول اکرم (ص) به جعفر طیار (ع) یاد دا است:

این نماز چهار رکعت است:

در رکعت اول یک سوره حمد ویک سوره زلزال

در رکعت دوم یک سوره حمد ویک سوره العادیات بخوان

در رکعت سوم یک سوره حمد ویک سوره نصر

در رکعت چهرم یک سوره حمد ویک سوره توحید قرائت کن

(نماز گزار اگر وقت ندارد در هر رکعت یک سوره حمد ویک سوره توحید قرائت کند) اما ذکر تسبیحات اربعه:سُبحانَ اللهِ وَالحَمدُ اللهِ ولا اِلهَ اِلَّا اللهُ واللهُ اَکبَرُ

را قبل از هر چهار رکوع پانزده بار بگو-در هر چهار رکوع ده مرتبه وبعد از همه رکوع ها ده بار

همین ذکر را در سجده اول ده بار،بعد از سجده اول در حال نشسته ده مرتبه،در سجده  دوم ده بار ،بعد از سجده دوم در چند لحظه استراحت ده مرتبه این ذکر را بگو- نماز گزار اگر فرصت ندارد می تواند این نماز را ساده تر انجام دهد. چهار رکعت  را بدون  تسبیحات اربعه را بگوید.

این دعا را حضرت امام صادق (ع)فرمودند در سجده آخر رکعت چهارم بخواند:

سُبْحَانَ مَنْ لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْوَقَارَ سُبْحَانَ مَنْ تَعَطَّفَ بِالْمَجْدِ وَ تَکَرَّمَ بِهِ سُبْحَانَ مَنْ لا یَنْبَغِی التَّسْبِیحُ إِلّا لَهُ سُبْحَانَ مَنْ أَحْصَى کُلَّ شَیْ‏ءٍ عِلْمُهُ سُبْحَانَ ذِی الْمَنِّ وَ النَّعَمِ سُبْحَانَ ذِی الْقُدْرَةِ وَ الْکَرَمِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَعَاقِدِ الْعِزِّ مِنْ عَرْشِکَ وَ مُنْتَهَى الرَّحْمَةِ مِنْ کِتَابِکَ وَ اسْمِکَ الْأَعْظَمِ وَ کَلِمَاتِکَ التَّامَّةِ الَّتِی تَمَّتْ صِدْقا وَ عَدْلا صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ افْعَلْ بِی کَذَا وَ کَذَا(بجای کذا حاجت بخواه)

-دعای تکمیلی حضرت امام صادق (ع)بعد از این نماز:تا می توانستند یک نفس این نام ها را تکرار می کردند یا ربّ یا ربّ...یا ربّاه یا ربّاه....ربّ ربّ...یا اللّه یا اللّه...یا حىّ یا حىّ... یا رحیم یا رحیم....یا رحمن یا رحمن سپس هفت مرتبه یا ارحم الرّاحمین وبعد یک مرتبه  این دعا را خواندند:
اللَّهُمَّ إِنِّی أَفْتَتِحُ الْقَوْلَ بِحَمْدِکَ وَ أَنْطِقُ بِالثَّنَاءِ عَلَیْکَ وَ أُمَجِّدُکَ وَ لا غَایَةَ لِمَدْحِکَ وَ أُثْنِی عَلَیْکَ وَ مَنْ یَبْلُغُ غَایَةَ ثَنَائِکَ وَ أَمَدَ مَجْدِکَ وَ أَنَّى لِخَلِیقَتِکَ کُنْهُ مَعْرِفَةِ مَجْدِکَ وَ أَیَّ زَمَنٍ لَمْ تَکُنْ مَمْدُوحا بِفَضْلِکَ مَوْصُوفا بِمَجْدِکَ عَوَّادا عَلَى الْمُذْنِبِینَ بِحِلْمِکَ تَخَلَّفَ سُکَّانُ أَرْضِکَ عَنْ طَاعَتِکَ فَکُنْتَ عَلَیْهِمْ عَطُوفا بِجُودِکَ جَوَادا بِفَضْلِکَ عَوَّادا بِکَرَمِکَ یَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْمَنَّانُ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرَامِ.

این نماز را هر وقت که خواستی می توانی بخوانی اما فضیلت آن صبح جمعه وقتی که آفتاب بالا آمده است می باشد.

نویسنده: سرباز آقا - یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢

 

توجه : کلیه ی این مطالب از کتاب اصول کافی جلد 4 برداشته شده است.

 

خوف و رجا

  • حارث بن مغیره یا پدرش ، از امام صادق (علیه السّلام) گوید : به او گفتم : در وصیت لقمان چه بود ؟ فرمودند : در آن، مطالب شگفت انگیز بسیار بود و عجب تر از همه این بود که به پسرش گفت : از خدا عزوجل چنان بترس که اگر همه ی کردار نیک جن و انس را بیاوری عذابت می کند و چنان به او امیدوار باش که اگر همه ی گناه جن و انس را هم بیاوری به تو رحم می کند ، سپس امام صادق (علیه السّلام) فرمودند : پدرم بارها می فرمودند : به راستی هیچ بنده ی مومن نیست جز آنکه در دلش دو نور است، نور ترس از خدا و نور امید که اگر این را وزن کنند از آن بیش نیست و اگر آن را وزن کنند از این بیش نیست.

منبع : ص 209

  • اسحاق بن عمار گوید : امام صادق (علیه السّلام) به او فرمودند : ای اسحاق ، از خدا بترس تا گویا او را به چشم می بینی و اگر تو او را نبینی او تو را می بیند و اگر معتقدی تو را نمی بیند محققا کافری و اگر معتقدی تو را می بیند و در برابر او گناه می کنی او را پست ترین ناظران بر خود ساخته ای .

منبع : ص 209

  • امام صادق (علیه السّلام) فرموده اند : هر کس از خدا ترسد ، خدا هر چیز را از او بترساند ؛ و هر که از خدا نترسد، خدا او را از هر چیز بترساند.

منبع : ص 211

  • امام صادق (علیه السّلام) فرموده اند : هر که خدا را شناسد از او ترسد و هر که از خدا ترسد، دل از دنیا بر کند.

منبع : ص 211

  • امام صادق (علیه السّلام) فرموده اند : پدرم بارها می فرمودند : راست مطلب این است که هیچ بنده ی مومنی نیست جز اینکه در دلش دو نور است : نور ترس و نور امید، اگر این را بشکند بر آن افزون نیست و اگر آن را بشکند بر این افزون نیست.

منبع : ص219

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  • حضرت امام علی (علیه السّلام) فرموده اند: شایسته ی انسان است که در پنهان، خدا ترس باشد، خویشتن را از عیوب و نقائص محافظت نماید، و در ایام پیری بر اعمال خیر و خوب خود بیفزاید.

منبع: شرح ابن ابی الحدید،ج20،کلمه ی 205،ص278

  • حضرت امام صادق (علیه السّلام) فرموده اند: آنکس که در نهان از خدا نمی ترسد، در پیری مراعات اخلاق خود را نمی نماید، و از عیب خویش احساس شرمساری نمی کند، به خیر و خوبی او نمی توان امیدوار بود.

منبع: وسائل، کتاب جهاد، باب وجوب زیادة التحفظ،ص63 

 www.ez12.persianblog.ir

با تشکر از انتخاب شما

 

نویسنده: سرباز آقا - پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢

 

 

توجه : کلیه این مطالب از کتاب منتهی الآمال مرحوم حاج شیخ عباس قمی برداشته شده است.

 

فصل دوم : در بیان ولادت با سعادت حضرت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم)

بدان که مشهور بین علمای امامیّه آن است که ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربیع الاول بوده و علّامه مجلسی(ره) نقل اجماع بر آن فرموده و اکثر علما سنّت در دوازدهم ماه مذکور ذکر نموده اند و شیخ کلینی و بعضی افاضل علمای شیعه نیز اختیار این قول فرموده اند و شیخ  ما علّامه ی نوری ((طاب ثاره)) رساله ای در این باب نوشه موسوم به میزان السّماء در تعیین مولد خاتم الانبیاء طالبین به آنجا رجوع نمایند.

و نیز مشهور آن است که ولادت آن حضرت نزدیک طلوع صبح جمعه ی آن روز بوده ، در سالی که اصحاب فیل ، فیل آوردند برای خراب کردن کعبه ی معظّمه و به حجاره ی سِجّیل ، معذّب شدند و ولادت شریف به مکّه شد در خانه ی خود آن حضرت.پس آن حضرت آن خانه را به عقیل بن ابیطالب بخشید و اولاد عقیل آن را فروختند به محمّد بن یوسف، برادر حجّاج ، و او آن را داخل خانه ی خود کرد و چون زمان هرون شد ، خیزران مادر او، آن خانه را بیرون کرد از خانه ی محمّد بن یوسف و مسجد کرد که مردم در آن نماز کنند و در سنه ی 659(ششصد و پنجاه و نه ) ملک مظفّر، والی یمن ، در عمارت آن مسجد سعی جمیل فرمود والحال در همان حال باقیست و مردم به زیارت آنجا می روند و در وقت ولادت آن حضرت ، غرائب بسیار به ظهور رسیده.

و از حضرت امام صادق (علیه السّلام) روایت شده است : ابلیس به هفت آسمان بالا می رفت و گوش می داد و اخبار سماویّه را می شنید. پس چون حضرت عیسی علی نبیّنا و آله و علیه السّلام متولّد شد، او را از سه آسمان منع کردند و تا چهار آسمان بالا می رفت و چون حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) متولّد شد، او را از همه آسمانها منع کردند و شیاطین را به تیرهای شهاب از ابواب سماوات راندند. پس قریش گفتند: (( می باید وقت گذشتن دنیا و آمدن قیامت باشد که ما می شنیدیم که اهل کتاب ذکر می کردند.)) پس عمرو بن امیّه که داناترین اهل جاهلیّت بود گفت : (( نظر کنید اگر ستاره های معروف که به آنها هدایت می یابند مردم، و به آنها می شناسند زمان های زمستان و تابستان را ، اگر یکی از آنها بیفتد ، بدانید وقت آن است که جمیع خلایق هلاک شوند و اگر آنها به حال خودند و ستاره های دیگر ظاهر می شود پس امر غریب می باید حادث شود.))

و صبح آن روز که آن حضرت متولّد شد ، هر بتی که در هر جای عالم بود ، بر رو افتاده بود و ایوان کسری یهعنی پادشاه عجم بلرزید و چهارده کنگره ی آن افتاد و دریاچه ی ساوه که سال ها آن را می پرستیدند، فرو رفت و خشک شد و وادی سماوه که سالها بود، کسی در آن آب ندیده بود ، آب در آن جاری شد و آتشکده ی فارس که هزار سال خاموش نشده بود ، در آن شب خاموش شد و داناترین علمای مجوس در آن شب در خواب دید که شتر صعبی چند اسبان عربی را می کشند و از دجله گذشتند و داخل بلاد ایشان شدند و طاق کسری از میانش شکست و دو حصّه شد و آب دجله شکافته شد و در قصر او جاری گردید و نوری در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گردید و پرواز کرد تا به مشرق رسید و تخت هر پادشاهی در آن صبح سرنگون شده بود و جمیع پادشاهان در آن روز لال بودند و سخن نمی توانستند گفت و علم کاهنان برطرف شد و سحر ساحران باطل شد و هر کاهنی که بود میان او و همزادی که داشت، که خبرها به او می گفت، جدایی افتاد و قریش در میان عرب بزرگ شدند و ایشان را آل الله گفتند.

زیرا که ایشان در خانه ی خدا بودند و آمنه (علیه السّلام) مادر آن حضرت گفت : (( والله که چون پسرم بر زمین رسید، دستها بر زمین گذاشت و سر بسوی آسمان بلند کرد و به اطراف نظر کرد. پس از او نوری ساطع شد که همه چیز را روشن کرد و به سبب آن نور قصرهای شام را دیدم و در میان آن روشنی صدایی شنیدم که قائلی می گفت: (( زائیدی بهترین مردم را ، پس او را محمّد نام کن)) و چون آن حضرت را به نزد عبدالمطّلب آوردند او را در دامن گذاشت و گفت:

                           ((اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذی اَعطانی               هذُا الغُلامَ الطَّیِّبَ الاَردانِ    

                                                 قَد سادَ فِی المَهدِ عَلَی الغِلمانِ))

(( حمد می گویم و شکر می کنم خداوندی را عطا کرد به من پسر خوشبو را که در گهواره بر همه اطفال سیادت و بزرگی دارد. پس او را تعویذ نمود به ارکان کعبه و شعری چند در فضابل آن حضرت فرمود.))

و در آن وقت شیطان در میان اولاد خود فریاد کرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند : (( چه چیز تو را از جا بر آورده است ای سیّد ما. )) گفت : (( وای بر شما از اول شب تا حال احوال آسمان و زمین را متغیّر می یابم و می یابد که حادثه ی عظیمی در زمین واقع شده باشد که تا عیسی به آسمان رفته است مثل آن واقع نشده است . پس بروید و بگردید و تفحّص کنید که چه امر غریب حادث شده است.)) پس متفرّق شدند و گردیدند و برگشتند و گفتند چیزی نیافتیم . آن ملعون گفت : (( استعلام این امر کار من است.)) پس فرو رفت در دنیا و جولان کرد در تمام دنیا تا به حرم رسید. دید که ملائکه اطراف حرم را فرو گرفته اند . چون خواست که داخل شود، ملائکه بانگ بر او زدند، برگشت. پس کوچک شد مانند گنجشکی و از جانب کوه حری داخل شد. جبرئیل گفت : (( برگرد ای ملعون.))          گفت : (( ای جبرئیل یک حرف از تو سوال می کنم. بگو امشب چه واقع شده است در زمین؟)) جبرئیل گفت : (( محمّد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که بهترین پیغمبران است، امشب متولّد شده است.)) پرسید: (( آیا مرا در او بهره ای هست؟)) گفت: (( نه )) پرسید : (( آیا در امّت او بهره دارم؟)) گفت : (( بلی.)) ابلیس گفت : (( راضی شدم.))

از حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) روایت شده است که چون آن حضرت متولّد شد ، بتها که بر کعبه گذاشته بودند، همه بر رو درافتادند و چون شام شد، این ندا از آسمان رسید که : (( جاءَ الحَقُ وَ الباطَلُ ، اِنَّ الباطِلَ کانَ زَهُوقًا)).

و جمیع دنیا در آن شب روشن شد و هر سنگ کلوخی ودرختی خندیدند و آن چه در آسمانها و زمینها بود، تسبیح خدا گفتند و شیطان گریخت و می گفت : (( بهترین امّتها و بهترین خلائق و گرامی ترین بندگان و بزرگترین عالمیان محمّد است (صلّی الله علیه و آله و سلّم).))

و شیخ احمد بن ابیطالب طبرسی در کتاب احتجاج روایت کرده است از امام موسی (علیه السّلام) که چون حضرت رسول (علیه السّلام) از شکم مادر بر زمین آمد،دست چپ را بر زمین گذاشت و دست راست را به سوی آسمان بلند کرد و لبهای خود را به توحید به حرکت آورد و از دهان مبارکش نوری ساطع شد که اهل مکّه قصرهای بصری و اطراف آن را که از شام است دیدند و قصرهای سرخ یمن و نواحی آن را و قصرهای سفید اصطخر فارس و حوالی آن را دیدند و در شب ولادت آن حضرت ، دنیا روشن شد تا آن که جنّ و انس و شیاطین ترسیدند و گفتند : (( در زمین امر غریبی حادث شده است.)) و ملائکه را دیدند که فرود می آمدند و بالا می رفتند فوج فوج و تسبیح و تقدیس خدا می کردند و ستاره ها به حرکت آمدند و در میان هوا می ریختند و اینها همه علامات ولادت آن حضرت بود و ابلیس لعین خواست که به آسمان رود به سبب آن غرائب که مشاهده کرد. زیرا که او را جایی بود در آسمان سیّم ، که او و سایر شیاطین گوش می دادند به سخن ملائکه ، چون رفتند که حقیقت واقعه را معلوم کنند، ایشان را به تیر شهاب راندند برای دلالت پیغمبری آن حضرت (صلّی الله علیه و آله و سلّم).

فصل سوم : در بیان احوال شریف آن حضرت در ایّام رِضاع

در حدیث معتبر از امام صادق (علیه السّلام) منقول است که چون حضرت رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) متولد شد، چند روز گذشت که از برای آن حضرت شیری به هم نرسید که تناول نماید. پس ابوطالب آن حضرت را بر پستان خود می انداخت و حق تعالی در آن شیری فرستاد و چند روز از آن شیر تناول نمود تا آن که ابوطالب حلیمه ی سعدیّه را به هم رسانید و حضرت را به او تسلیم کرد.

و در حدیث دیگر فرموده : حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) دختر حمزه را عرض کرد بر حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که حضرت او را به عقد خود درآورد. حضرت فرمود : (( مگر نمی دانی که او دختر برادر رضاعی من است؟)) زیرا که حضرت رسول  (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و عمّ او حمزه از یک زن شیر خورده بودند.

و ابن شهر آشوب روایت کرده است : اول مرتبه ثُوَیبه ( به ضمّ ثاء مثلّثه و فتح واو ) آزاد کرده ی ابولهب ، آن حضرت را شیر داد و بعد از او حلیمه ی سعدیّه آن حضرت را شیر داد و پنج سال نزد حلیمه ماند و چون نه سال از عمر آن حضرت گذشت ، با ابو طالب به جانب شام رفت و بعضی گفته اند که در آن وقت دوازده سال از عمر آن حضرت گذشته بود و از برای خدیجه به تجارت شام رفت، در هنگامی که بیست و پنج سال از عمر شریفش گذشته بود.

در نهج البلاغه از حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) منقول است : حق تعالی مقرون گردانید با حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بزرگتر ملکی از ملائکه ی خود را که در شب و روز آن حضرت را بر مکارم آداب و محاسن اخلاق وامی داشت و من پیوسته با آن حضرت بودم ، مانند طفلی که از پی مادر خود برود و هر روز برای من علمی بلند می کرد از اخلاق خود و امر می کرد مرا که پیروی او نمایم و هر سال مدتی در کوه حرآء مجاورت می نمود که من او را می دیدم و دیگری او را نمی دید و چون مبعوث شد، به غیر از من و خدیجه ، در ابتدای حال کسی به او ایمان نیاورد و می دیدیم نور وحی و رسالت را و می بوییدم شمیم نبوّت را.

و ابن شهر آشوب و قطب راوندی و دیگران روایت کرده اند از حلیمه بنت ابی ذویب که نام او عبدالله بن الحارث بود از قبیله ی مضر و حلیمه زوجه ی حارث بن عبدالعزّی بود. حلیمه گفت : (( در سال ولادت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) ، خشکسالی و قحط در بلاد ما به هم رسید و با جمعی از زنان بنی سعد بن بکر بسوی مکّه آمدیم که اطفال از اهل مکه بگیریم و شیر بدهیم و من بر ماده ی الاغی سوار بودم کم راه و شتر ماده ای همراه داشتیم که یک قطره شیر از پستان او جاری نمی شد و فرزندی همراه داشتم که در پستان من آنقدر شیر نمی یافت که قناعت به آن تواند کرد و شبها از گرسنگی دیده اش آشنای خواب نمی شد و چون به مکه رسیدیم ، هیچ یک از زنان، محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را نگرفتند ؛ برای آن که آن حضرت یتیم بود و امید احسان از پدران می باشد، پس ناگاه من مردی را با عظمت یافتم که ندا همی کرد و فرمود : (( ای گروه مرضعات! هیچ کس هست از شما که طفلی نیافته باشد ؟)) پرسیدم : (( این مرد کیست؟)) گقتند : (( عبدالمطّلب بن هاشم سید مکه است.)) پس من پیش تاختم و گفتم : (( آن منم.)) فرمودند : (( تو کیستی ؟ )) گفتم: (( زنی از بنی سعدم و حلیمه نام دارم.)) عبدالمطّلب تبسم کرد و فرمود : (( بَخًّ بَخًّ خَصلَتانِ جَیِّدَتانِ سَعدُ وَ حِلمٌ فیهِما عِزُّ الدَّهرِ وَ عزُّ الاَبَدِ.))

(( به به دو خصلت نیکوست سعادت و حلم که در آنها است عزّت دهر و عزّ ابدی.))

آنگاه فرمود : (( ای حلیمه! نزد من کودکی است یتیم که محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نام دارد و زنان بنی سعد او را نپذیرفتند و گفتند او یتیم است و تمتّع از یتیم متصوّر نمی شود و تو بدین کار چونی. چون من طفل دیگر نیافته بودم، آن حضرت را قبول نمودم، پس با آن جناب به خانه ی آمنه شدم. چون نگاهم به آن حضرت افتاد ، شیفته ی جمال مبارکش شدم، پس آن درّ یتیم را گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر بسوی من افکند، نوری از دیده های او ساطع شد و آن قرّةالعین اصحاب یمین به پستان راست من رغبت نمود و ساعتی تناول کرد و پستان چپ را قبول نکرد و برای فرزند من گذاشت و از برکت آن حضرت هر دو پستان من پر از شیر شد که هر دو را کافی بود و چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را ، شیر از پستان شتر ما جاری شد ؛ آنقدر که ما را و اطفال ما را کافی بود. پس شوهرم گفت : (( ما فرزند مبارکی گرفتیم که از برکت او نعمت رو به ما آورد.)) چون صبح شد ، آن حضرت را بر دراز گوش خود سوار کردم. رو به کعبه آورد و به اعجاز آن حضرت سه مرتبه سجده کرد و به سخن آمد و گفت : (( از بیماری خود شفا یافتم و از ماندگی بیرون آمدم؛ از برکت آن که سیّد مرسلان و خاتم پیغمبران و بهترین گذشتگان و آیندگان بر من سوار شد)) و با آن ضعف که داشت چنان رهوار شد که هیچ یک از چهارپایان رفیقان ما به آن نمی توانستند رسید و جمیع رفقا از تغییر احوال ما و چهارپایان ما تعجّب می کردند و هر روز فراوانی و برکت در میان ما زیاده می شد و گوسفندان و شتران قبیله از چراگاه گرسنه برمی گشتند و حیوانات ما سیر و پر شیر می آمدند و در اثنای راه به غاری رسیدیم و از آن غار مردی بیرون آمد که نور از جبینش بسوی آسمان ساطع بود و به زبان فصیح گفتند : (( ای حلیمه ! نمی دانی که ، که را تربیت می نمایی! او پاکترین پاکان و پاکیزه ترین پاکیزگان است.)) و به هر کوه و هر دشت که گذشتم بر آن حضرت سلام کردند، پس برکت و زیادتی در معیشت و اموال خود یافتیم و توانگر شدیم و حیوانات ما بسیار شدند از برکت آن حضرت و هرگز در جامه های خود حدث نکرد( بلکه هیچگاهی مدفوعی از آن جناب دیده نگشت چه آن که در زمین فرو می شد) و نگذاشت هرگز عورتش را که گشوده شود و پیوسته جوانی را با او می دیدم که جامه های او را بر عورتش می افکند و محافظت او می نمود.

پس پنج سال و دو روز آن حضرت را تربیت کردم، پس روزی با من گفت : (( هر روز برادران من به کجا می روند ؟ )) گفتم : (( به چرانیدن گوسفندان می روند.)) گفت : (( امروز من نیز با ایشان موافقت می کنم.)) چون با ایشان رفت ، گروهی از ملائکه او را گرفتند و بر قلّه ی کوهی بردند و او را شستشو کردند، پس فرزند من به سوی ما دوید و گفت محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را دریابید که او را بردند چون به نزد او آمدم ، دیدم که نوری از او بسوی آسمان ساطع می گردد و پس او را در بر گرفتم و بوسیدم و گفتم : (( چه شد تو را؟)) گفت : ای مادر مترس ، خدا با من است)) و بویی از او ساطع بود، از مشک نیکوتر و کاهنی روزی او را دید و نعره زد و گفت : (( این است که پادشاهان را مقهور خواهد گردانید و عرب را متفرّق سازد.))

و از این عباس روایت است که چون چاشت برای اطفال طعام می آوردند، آنها از یکدیگر می ربودند و آن حضرت دست دراز نمی کرد و چون کودکان از خواب بیدار می شدند، دیده های ایشان آلوده بود و آن حضرت روی شسته و خوشبو از خواب بیدار می شد.

و به سند معتبر روایت کرده است که روزی عبدالمطّلب نزدیک کعبه نشسته بود ، ناگاه منادی ندا کرد که فرزندی محمّد نام از حلیمه نا پیدا شده است، پس عبدالمطّلب در غضب شد و ندا کرد : (( ای بنی هاشم و ای بنی غالب سوار شوید که محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) ناپیدا شده است )) و سوگند یادکرد که از اسب به زیر نمی آیم تا محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بیابم یا هزار اعرابی و صد قرشی را بکشم و در دور کعبه می گردید و این شعر می خواند :

یا رَبِّ رَدِّ راکِبی مُحَمَّداً                         رَدًّا اِلَیَّ وَ اتَّخِذ عِندی یَداً

یا رَبِّ اَن مُحَمَّداً لَن یُوُجَدا                     تَصبَح قُرَیشٌ کُلُّهُم مُبُدَّداً

یعنی ای پروردگار من! برگردان بسوی من ، شهسوار من ، محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را و نعمت خود را بار دیگر بر من تازه گردان. پروردگارا! اگر محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) پیدا نشود، تمام قریش را پراکنده خواهم کرد.پس ندایی از هوا شنید ، که حقّ تعالی محمد را ضایع نخواهد کرد، پرسید که در کجاست ؟ ندا رسید: (( در فلان وادیست ؛ در زیر درخت خار امّ غیلان.)) چون به آن وادی رفتند، آن حضرت را دیدند که به اعجاز خود از درخت رطب آبدار می چیند و تناول می نماید و دو جوان نزدیک آن حضرت ایستاده اند. چون نزدیک رفتند ، آن جوانان دور شدند و آن دو جوان جبرئیل و میکائیل بودند ، پس از آن حضرت پرسیدند : (( تو کیستی ؟)) گفت : (( منم فرزند عبدالله بن عبدالمطّلب .)) پس عبدالمطّلب آن حضرت را بر گردن خود سوار کرد و برگردانید و بر دور کعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود و زنان بسیار برای دلداری حضرت آمنه (سلام الله علیها) نزد او جمع شده بودند . چون آن حضرت را به خانه آورد، خود به نزد آمنه (سلام الله علیها) رفت و بسوی زنان دیگر التفات ننمود. بالجمله، چون آن حضرت را به نزد حضرت آمنه (سلام الله علیها) آوردند ، امّ ایمن حبشیّه که کنیزک عبدالله بود و برکه نام داشت و به میراث به پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده بود ، به حضانت و نگاهداشت آن حضرت پرداخت و هرگز آن حضرت را ندید که از گرسنگی و تشنگی شکایت کند. هر بامداد شربتی از زمزم بنوشیدی و تا شامگاه هیچ طعام نطلبیدی و بسیار بود که چاشتگاه برای او عرض طعام می کردند و اقدام به خوردن نمی فرمود.

فصل چهارم : در بیان خلقت و شمایل حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم)

همانا ذکر اخلاق و اوصاف شریفه ی حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را نگارش دادن، بدان ماند که کس آب دریا را به پیمانه بپیماید یا خواهد جرم آفتاب را از روزن خانه به کوشک خویش درآورد.

بدان که حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در دیده ها با عظمت می نمود و در سینه ها مهابت او بود. رویش از نور می درخشید ؛ مانند ماه شب چهارده. از میانه بالا اندکی بلند تر بود و بسیار بلند نبود و سر مبارکش بزرگ بود و مویش نه بسیار پیچیده بود و نه بسیار افتاده و موی سرش اکثر اوقات از نرمه ی گوش نمی گذشت و اگر بلند تر(1) می شد، میانش را می شکافت و بر دو طرف سر می افکند و رویش سفید و نورانی بود و گشاده پیشانی بود و ابرویش باریک و مقوّس و کشیده بود و رگی در میان پیشانیش بود که هنگام غضب پر می شد و بر می آمد. بینی آن جناب باریک و کشیده بود و میانش اندکی برآمدگی داشت و نوری از آن می تافت و محاسن شریفش انبوه بود و دندانهایش سفید و برّاق و نازک و گشاده بود و گردنش در صفا و نور و استقامت ، مانند گردن صورتهایی بود که از نقره می سازند و صیقل می زنند.

(1)     : سبب سر تراشیدن آن حضرت آن بود که سرتراشیدن در آن زمان بسیار بد نما بود و نبیّ و امام کاری نمی نمایند که در نظرها قبیح نماید و چون اسلام شایع شد و قبحش برطرف گردید ، ائمه سلام الله علیهم می تراشیدند منه ره.

اعضای بدنش همه معتدل و سینه و شکمش برابر یکدیگر بود. میان دو کتفش پهن بود و سراستخوان های بندهای بدنش قوی و درشت بود . اینها از علامات شجاعت و قوتست و در میان عرب ممدوح است.

بدنش سفید و نورانی بود و از میان سینه تا نافش خط سیاه باریکی از مو بود، مانند نقره که صیقل زده باشند و در میانش از زیادتی صف خط سیاهی نماید. پستانها و اطراف سینه و شکم آن حضرت از مو عاری بود و ذراع و دوش هایش مو داشت. انگشتانش کشیده و بلند بود، ساعدها و ساقش صاف و کشیده بود. کف پاهایش هموار نبود؛ بلکه میانش از زمین دور بود و پشت پاهایش بسیار صاف و نرم بود، به حدی که اگر قطره ی آبی بر آنها ریخته می شد، بند نمی شد. چون راه می رفت ، قدمها را به روش متکبّران بر زمین نمی کشید و با تأنّی و وقار راه می رفت.چون به جانب خود ملتفت می شد که با کسی سخن گوید، به روش ارباب دولت، به گوشه ی چشم، نظر نمی کرد.؛ بلکه با تمام بدن می گشت و سخن می گفت و در اکثر احوال دیده اش به زیر بود و نظرش بسوی زمین زیاده بود و هر که را می دید ، مبادرت به سلام می نمود. اندوهش پیوسته بود و فکرتش دائم و هرگز از فکری و شغلی خالی نبود. بدون احتیاج سخن نمی فرمود و کلمات جامعه می گفت که لفظش اندک و معنیش بسیار بود و از افاده ی مقصود قاصر نبود و ظاهرکننده ی حق بود. خویش نرم بود و درشتی و غلظت در خوی کریمش نبود و کسی را حقیر نمی شمرد. اندک نعمتی را عظیم می دانست و هیچ نعمتی را مذمّت نمی فرمود، اما خوردنی و آشامیدنی را مدح هم نمی فرمود. از برای فوت امور دنیا به غضب نمی آمد و از برای خدا چنا به خشم در می آمد که کسی او را نمی شناخت.چون اشاره می فرمود، بدست اشاره می نمود؛ نه به چشم و ابرو. چون شاد می شد و دیده بر هم می گذاشت و بسیار اظهار فرح نمی کرد و اکثر خندیدن آن حضرت تبسّم بود و کم بود که صدای خنده ی آن حضرت ظاهر شد و گاه دندانهای نورانیش مانند دانه های تگرگ ظاهر می شد، در خندیدن.

هر کس را به قدر علم و فضیلت در دین زیادتی می داد و در خور احتیاج متوجه ایشان می شد و آنچه به کار ایشان می آمد و موجب صلاح امت بود ، برای ایشان بیان می فرمود . مکرّر می فرمود که حاضران آن چه از من می شنوند به غایبا برسانند و می فرمود که برسانید به من ، حاجت کسی را که حاجت خود را به من نتواند رسانید و کسی را بر لغزش و خطای سخن مؤاخذه نمی فرمود. صحابه داخل می شدند به مجلس آن حضرت طلب کنندگان علم، متفرّق نمی شدند مگر آن که از حلاوت علم و حکمت چشیده بودند . از شرّ مردم در حذر بود، امّا از ایشان کناره نمی کردند و خوشرویی و خوشخویی را از ایشان دریغ نمی داشتند. جستجوی اصحاب خود می نمود و احوال ایشان می گرفت و هرگز غافل از احوال مردم نمی شد؛ مبادا که غافل شوند و بسوی باطل میل کنند. نیکان خلق را نزدیک خود جای می داد و افضل خلق نزد او کسی بود که خیرخواهی او برای مسلمانان بیشتر باشد و بزرگترین مردم نزد او کسی بود که مواسات و معاونت و احسان و یاری مردم بیشتر کند.

و آداب مجلس آن حضرت چنین بود که در مجلسی نمی نشست و برنمی خاست مگر با یاد خدا. در مجلس جای مخصوص برای خود قرار نمی داد و نهی می فرمود از این، چون داخل مجلش می شد در آخر مجلس که خالی بود می نشست و مردم را به این ، امر می فرمود و به هر یک از اهل مجلس خود بهره ای از اکرام و التفات می رسانید و چنان معاشرت می فرمود که هر کس را گمان آن بود که گرامی ترین خلق است ، نزد او. با هر که می نشست ، تا او اراده ی برخاستن نمی کرد، برنمی خاست. هر که از او حاجتی می طلبید، اگر مقدور بود روا می کرد والاّ به سخن نیکی و وعده ی جمیلی او را راضی می کرد. خلق عمیقش همه خلق را فراگرفته بود و همه کس نزد او در حق مساوی بود.

مجلس شریفش مجلس بردباری و حیا و راستی و امانت بود و صداها در آن بلند نمی شد و بَدِ کسی در آن گفته نمی شد و بدی از آن مجلس مذکور نمی شد. اگر از کسی خطایی صادر می شد ، نقل می کردند و همه با یکدیگر در مقام عدالت و انصاف و احسان بودند و یکدیگر را به تقوی و پرهیزکاری وصیّت می کردند و با یکدیگر در مقام تواضع و شکستگی بودند. پیران را توقیر می کردند و بر خردسالان رحم می کردند و غریبان را رعایت می کردند و سیرت آن حضرت با اهل مجلس چنان بود که پیوسته گشاده رو و نرم خو بود و کسی از همنشینی او متضرّر نمی شد. صدا بلند نمی کرد و فحش نمی گفت و عیب مردم نمی کرد و بسیار مدح مردم نمی کرد و اگر چیزی واقع می شد که مرضیّ طبع مستقیمش نبود تغافل می فرمود و کسی از اوناامید نبود و مجادله نمی کرد و بسیار سخن نمی گفت و قطع نمی فرمود سخن احدی را مگر آن که باطل گوید. چیزی که فایده نداشت متعرّض آن نمی شد و کسی را مذمّت نمی کرد و احدی را سرزنش نمی فرمود و عیبها و لغزش های مردم را تفحّص نمی نمود. بر سوء ادب غریبان و اعرابیان صبر می فرمود؛ حتی این که صحابه ایشان را به مجلس می آوردند که ایشان سوال کنند و خود مستفید شوند.

در خبر است که جوانی نزد پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمد و گقت : (( تواند شد که مرا رخصت فرمایی تا زنا کنم؟)) اصحاب بانگ بر وی زدند. پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود : (( نزدیک من آی.)) آن جوان پیش شد. فرمود : (( هیچ دوست می داری که کس با مادر تو زنا کند یا با دختر و خواهر تو و همچنان با عمّات و خالات و خویشان خود این کار روا داری؟)) عرض کرد : ((رضا ندهم.)) فرمود : (( همه بندگان خدای چنین باشند.)) آنگاه دست مبارک بر سینه ی او فرود آورد و گفت : (( اَللّهُمَّ اغفِر ذَنبَهُ ، وَ طَهِّر قَلبَهُ، وَ حَصِّن فَرجَهُ)). دیگر از آن پس به جانب هیچ زن بیگانه دیده نشد.

از سیره ی ابن هشام نقل شده که گفته در زمان حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) لشکر اسلام به جبل طیّ آمدند و فتح کردند و اسرائی از آنجا به مدینه آوردند که در میانه ی آنها دختر حاتم طائی بود. چون پیغمبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آنها را دید، دختر حاتم خدمتش عرض کرد : (( یا رَسُولَ اللهِ، الوالِدُ وَ غابَ الوافِدُ.)) یعنی : (( پدرم حاتم مرده و برادرم عدّی بن حاتم به شام فرار کرده. بر ما منت گذار و ببخش ما را، خدا بر تو منت گذارد.)) روز اول و دوم: حضرت جوابی به او نفرمود. روز سوم که ایشان را ملاقات فرمود ، امیرالمومنین (علیه السّلام) به آن زن اشاره فرمود که دوباره عرض حال کن. آن زن سخن گذشته را اعاده کرد. رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود : (( مترصد هستم قافله ی با امانتی پیدا شود، تو را به ولایتت بفرستم)) و از او عفو فرمود. اینگونه بود سیرت آن حضرت با کفار.

ارباب سیر در سیرت آن حضرت نوشته اند که چون لشکری را مأمور می نمود، قائدان سپاه را با لشکریان طلب فرموده، بدینگونه وصیت و موعظه می فرمود ایشان را : (( بروید بنام خدای تعالی و استقامت جویید به خدای و جهاد کنید برای خدای و بر ملت رسول خدای. هان ای مردم مکر نکنید و از غنایم سرقت روا مدارید. کفار را بعد از قتل چشم و گوش و دیگر اعضا قطع نفرمایید. پیران و اطفال و زنان را نکشید و رهبانان را که در غارها و بیغوله ها جای دارند به قتل نرسانید. درختان را از بیخ نزنید، جز آن که مضطّر باشید و نخلستان را مسوزانید و به آب غرق مکنید و درختان میوه دار را برنیاورید و حرث و زرع را مسوزانید؛ باشد که هم بدان محتاج شوید. جانوران حلال گوشت را نابود نکنید، جز این که از بهر قوت لازم افتد. هرگز آب مشرکان را با زهر آلوده مسازید و حیلت میارید.)) و هرگز آن حضرت با دشمن جز این معاملت نکرد و شبیخون بر دشمن نزد و از هر جهادی  جهاد با نفس را بزرگتر می دانست. چنان که روایت شده که وقتی لشکر آن حضرت از جهاد با کفار آمده بودند، حضرت فرمود: (( مرحبا جماعتی که بجا آورند جهاد کوچکتر را و بر ایشانست جهاد بزرگتر.)) عرض کردند : (( جهاد بزرگتر کدامست؟)) فرمود: (( جهاد با نفس امّاره.))

در روایت معتبر منقول است که از آن حضرت پرسیدند : (( چرا موی محاسن شما زور سفید شده؟)) فرمود: (( مرا پیر کرد سوره ی هود و واقِعه و مُرسَلات و عَمَّ یَتَسائلُوُنَ که در آنها احوال قیامت و عذاب امّتهای گذشته مذکور است.))

روایت شده که چون حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) از دنیا رفت، نگذاشت درهم و دیناری و نه غلام و کنیزی و نه گوسفند و شتری به غیر از شتر سواری خود و چون به رحمت الهی واصل شد ، زرهش در گرو بود، نزد یهودی از یهودیان مدینه، برای بیست صاع جو که برای نفقه عیال خود از او به قرض گرفته بود.

و حضرت امام رضا (علیه السّلام) فرمود : ملکی به نزد رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمد و گفت : (( پروردگارت تو را سلام می رساند و می فرماید که اگر می خواهی صحرای مکه را همه از بهر تو طلا می کنم.)) پس حضرت سر بسوی آسمان بلند کرد و گفت : (( پروردگارا! می خواهم یک روز سیر باشم و تو را حمد کنم و یک روز گرسنه باشم و از تو سوال کنم)) و فرمود که آن حضرت سه روز از نان گندم سیر نشد تا به رحمت الهی واصل شد.

و از حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) منقول است که فرمود: (( با رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بودیم در خندق، ناگاه حضرت فاطمه (علیه السّلام) آمد و پاره ی نانی برای آن حضرت آورد و حضرت فرمود که این چیست ؟ فاطمه (علیه السّلام) عرض کرد که قرص نانی برای حسن و حسین (علیه السّلام) پخته بودم و این پاره را برای شما آوردم. حضرت فرمود که سه روز است که طعام داخل جوف پدر تو نشده است و این اولین طعامی است که می خورم.)) ابن عباس گفته : (( حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر روی خاک می نشست و بر روی خاک تناول می نمود. گوسفند را بدست خود می بست و اگر غلامی آن حضرت را برای نان جوی می طلبید به خانه ی خود ، اجابت می فرمود. ))

از حضرت امام صادق (علیه السّلام) روایت شده : حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هر روز سیصد و شصت مرتبه به عدد رگ های بدن می گفت: (( اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمینَ کثیراً عَلی کُلِ حالٍ.)) و از مجلسی برنمی خاست هر چند کم می نشست تا بیست و پنج مرتبه استغفار نمی کرد. و روزی هفتاد مرتبه ((اَستَغفِرُ اللهَ)) و هفتاد مرتبه (( اَتُوبُ اِلَی اللهِ)) می گفت.

و روایت شده که شب جمعه حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مسجد قبا اراده ی افطار نمود و فرمود: (( آیا آشامیدنی هست که به آن افطار نمایم؟)) اوس بن خولی انصاری ، کاسه ی شیری آورد که عسل در آن آمیخته بود. چون حضرت بر دهان گذاشت و طعم آن را یافت، از دهان برداشت و فرمود : (( این دو آشامیدنی است که از یکی به دیگری اکتفا می توان نمود. من نمی خورم هر دو را حرام نمی کنم بر مردم خوردن آن را، ولیکن فروتنی می کنم برای خدا و هر که فروتنی کند برای حق تعالی، خدا او را بلند می گرداند و هر که تکبر کند، خدا او را پست می گرداند و هر که در معیشت خود میانه رو باشد، خدا او را روزی می دهد و هر که اسراف کند ، خدا او را محروم می گرداند و هر که مرگ را بسیار زیاد کند، خدا او را دوست می دارد.

و به سند صحیح از حضرت امام صادق (علیه السّلام) منقول است : حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در اول بعثت، مدتی آنقدر روزه پیاپی گرفت که گفتند دیگر ترک نخواهد کرد. پس مدتی ترک روزه کرد که گفتند نخواهد گرفت. پس مدتی یک در میان روزه می گرفت به طریق حضرت داود (علیه السّلام)، پس آن را ترک کرد و در هر ماه ایّام البیض آن را روزه می داشت، پس آن را ترک فرمود و سنتش بر آن قرار گرفت که در هر ماه، پنجشنبه ی اول ماه و پنجشنبه ی آخر ماه و چهارشنبه ی اول از دهه ی میان ماه روزه می داشت و بر این طریق بود تا به جوار رحمت ایزدی پیوست و ماه شعبان را تمام روزه می داشت.

و ابن شهر آشوب (ره) گفته است که بعضی از آداب شریفه و اخلاق کریمه ی حضرت رسالت پناه (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که از اخبار متفرقه ظاهر می شود، آن است که آن حضرت از همه کس حکیم تر و داناتر و بردبارتر و شجاع تر و عادل تر و مهربانتر بود و هرگز دستش به زنی نرسید که بر او حلال نباشد و سخی ترین مردم بود. هرگز دینار و درهمی نزد او نماند و اگر از عطایش چیزی زیاد می آمد و شب می رسید، قرار نمی گرفت تا آن را به مصرفش می رسانید و زیاده از قوت سال خود هرگز نگاه نمی داشت و باقی را در راه خدا می داد و پست ترین طعام ها را نگاه می داشت؛ مانند : جو و خرما. هر چه می طلبیدند ، عطا می فرمود، بر زمین می نشست و بر زمین طعام می خورد و بر زمین می خوابید و نعلین و جامه ی خود را پینه می کرد و دَرِ خانه را خود می گشود و گوسفند را خود می دوشید و پای شتر را خود می بست ، چون خادم از گردانیدن آسیا مانده می شد، مدد او می کرد. آب وضو را بدست خود حاضر می کرد. در شب و پیوسته سرش در زیر بود و در حضور مردم تکیه نمی نمود و خدمتهای اهل خود را می کرد . بعد از طعام انگشتان خود را می لیسید و هرگز آروغ نزد و آزاد و بنده که آن حضرت را به ضیافت می طلبیدند اجابت می نمود، اگرچه از برای پاچه ی گوسفندی بود. هدیه را قبول می نمود اگرچه یک جرعه شیر بود، تصدق را نمی خورد و نظر بر روی مردم بسیار نمی کرد. هرگز از برای دنیا به خشم نمی آمد و از برای خدا غضب می کرد. از گرسنگی گاهی سنگ بر شکم می بست و هرچه حاضر می کردند، تناول می نمود و هیچ چیز را رد نمی فرمود. برد یمنی می پوشید و جبّه ی پشم می پوشید و جامه های ستبر از پنبه و کتان می پوشید. اکثر جامه های آن حضرت سفید بود و عمامه به سر می بست. ابتدای پوشیدن ، جامه را از جانب راست می فرمود و جامه ی فاخری داشت که مخصوص روز جمعه بود؛ چون جامه ی نومی پوشید، جامه ی کهنه را به مسکینی می بخشید و عبایی داشت که به هر جا می رفت دوته می کرد و به زیر خود می افکند. انگشتر نقره در انگشت کوچک دست راست می کرد و خربزه را دوست می داشت. از بوهای بد کراهت داشت و وقت هر وضو ساختن، مسواک می کرد. گاه بنده ی خود را و گاه دیگری را در عقب خود ردیف می کرد و بر سر هر چه میسر می شد، سوار می شد؛ گاه استر و گاه درازگوش.

و فرموده : آن حضرت با فقرا و مساکین می نشست و با ایشان طعام می خورد. صاحبان علم و صلاح و اخلاق حسنه را گرامی می داشت و شریف هر قوم را تألیف قلب می فرمود و خویشان خود را احسان می کرد بی آنکه ایشان را بر دیگران اختیار کند؛ مگر به چیزی چند که خدا به آن امر کرده است. ادب هر کس را رعایت می کرد و هر که عذر می طلبید قبول عذر او می نمود. تبسّم بسیار می کرد، در غیرت وقت نزول قرآن و موعظه و هرگز صدای خنده اش بلند نمی شد. در خورش و پوشش بر بندگان خود زیادتی نمی کرد و هرگز کسی را دشنام نداد و هرگز زنان و خدمتکاران خود را نفرین نکرد و دشنام نداد و هر آزاد و غلام و کنیز که برای حاجتی می آمد برمی خاست و با او می رفت. درشت خو نبود و در خصومت صدا بلند نمی کرد و بد را به نیکی جزا می داد. به هر کس می رسید ، ابتدا به سلام می کرد و ابتدا به مصاحفه می نمود و در هر مجلسی که می نشست یاد خدا می کرد و اکثر نشستن آن حضرت رو به قبله بود، هر که نزد او می آمد او را گرامی می داشت و گاهی ردای مبارک خود را برای او پهن می کرد و او را ایثار می نمود به بالش خود و رضا و غضب او را از گفتن حق مانع نمی شد. خیار را گاه با رطب و گاه با نمک تناول می فرمود و از میوه های تر ، خربزه و انگور را دوست تر می داشت و اکثر خوراک آن حضرت آب و خرما یا شیر و خرما بود.گوشت و ثرید و کدو را بسیار دوست می داشت ، شکار نمی کرد اما گوشت شکار را می خورد. پنیر و روغن می خورد و از گوسفند ، دست و کتف را و از شوربا ، کدو را و از نان خورش، سرکه را و از خرما ، عجوه را و از سبزیها کاسنی و باذروج که ریحان کوهیست، دوست می داشت و سبزی نرم را.

شیخ طبرسی گفته است : تواضع و فروتنی آن حضرت به مرتبه ای بود که در جنگ خیبر و بنی قریظه و بنی النّضیر بر درازگوشی سوار شده بود که لجامش و جلش از لیف خرما بود. بر اطفال و زنان سلام می کرد. روزی شخصی با آن حضرت سخن می گفت و می لرزید. فرمود : (( چرا از من می ترسی؟من پادشاه نیستم.))

از انس بن مالک روایتست که گفت : (( من ده سال خدمت کردم رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را، پس اُفّ به من نگفت هرگز و نفرمود کاری را که کرده بودم چرا کردی و کاری را که نکرده بودم، چرا نکردی.)) گفت : (( از برای آن حضرت شربتی بود که افطار می کرد بر آن و شربتی بود برای سحرش. بسا بود که برای افطار و سحر آن حضرت یک شربت بیش نبود، بسا بود که آن شربت شیری بود و بسا بود که شربت آن حضرت نانی بود که در آب آمیخته شده بود، پس شبی شربت آن جناب را مهیّا کردم، آن بزرگوار دیر کرد، گمان کردم که بعضی از صحابه آن حضرت را دعوت کرده ، پس من شربت آن حضرت را خوردم، پس یک ساعت بعد از عشا آن حضرت تشریف آورد، از بعض همراهان آن جناب پرسیدم که آیا پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)  در جایی افطار کرده یا کسی آن جناب را دعوت کرده؟ گفت : نه. پس آن شب را به روز آوردم از کثرت غم به مرتبه ای که غیر از خدا نداند؛ از جهت آن که آن حضرت شربت را طلب کند و نیابد و گرسنه به روز آورد و همانطور شد. آن جناب داخل صبح شد در حالتی که روزه گرفته بود و تا به حال از من از امر آن شربت سوال نکرد و یادی از آن ننمود.  

و روایت شده که آن بزرگوار در سفری بود. امر فرمود برای طعام، گوسفندی ذبح نمایند. شخصی عرض کرد : (( ذبح آن به عهده ی من و دیگری گفت که پوست کندن آن بامن و شخص دیگر گفت پختن آن با من ، آن حضرت فرمود که جمع کردن هیزمش با من باشد. گفتند یا رسول الله ما هستیم و هیزم جمع می کنیم، محتاج به زحمت شما نیست. فرمود : (( این را می دانم لیکن خوش ندارم که خود را بر شما امتیازی دهم، پس به درستی که حق تعالی کراهت دارد از بنده اش که ببیند او را از رفقایش خود را امتیاز داده.))

و روایت شده که خدمتکاران مدینه، بعد از نماز صبح، می آوردند ظرفهای آب خود را خدمت حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که آن حضرت دست مبارک خود را در آن داخل کند تا تبرّک شود و بسا بود که صبح های سرد بود و حضرت دست در آنها می فرمود و کراهتی اظهار نمی فرمود و نیز می آوردند خدمت آن جناب کودک صغیر را تا دعا کند از برای او به برکت، یا نام گذارد او را ، پس آن جناب کودک را در دامن می گرفت به جهت دلخوشی اهل او و بسا بود که آن کودک بول می کرد بر جامه ی آن حضرت، پس بعضی کسانی که حاضر بودند صیحه می زدند بر طفل. حضرت می فرمود : (( قطع مکنید بول او را.)) پس می گذاشت او را تا بول کند، پس حضرت فارغ می شد از دعای بر او یا نام گذاشتن او، پس اهل طفل مسرور می شدند و چنان می فهمیدند که آن حضرت متأذّی نشده است، پس چون می رفتند حضرت جامه ی خود را می شست.  

و در خبر است که وقتی امیرالمومنین (علیه السّلام) با یکی از اهل ذمّه همسفر شد، آن مرد ذمّی پرسید از آن حضرت: (( اراده ی کجا داری، ای بنده ی خدا؟)) فرمود : (( اراده ی کوفه دارم.)) پس چون راه ذمّی از راه کوفه جدا شد، حضرت امیرالمومنین راه کوفه را گذاشت و در جادهّ ی او پا گذاشت. آن مرد ذمّی عرض کرد: ((آیا نگفتی که من قصد کوفه دارم؟)) فرمود: چرا، عرض کرد: (( پس این راه کوفه نیست که با من می آیی، راه کوفه همان است که آن را واگذاشتی.)) فرمود : (( دانستم آن را.)) گفت : (( پس چرا با من آمدی و حال آن که دانستی این راه تو نیست؟)) حضرت فرمود : (( این به جهت آن است که از تمامی خوش رفتاری با رفیق آن است که او را مقداری مشایعت کنند در وقت جدا شدن از او، همچنین امر فرموده ما را پیغمبر ما.)) آن مرد ذمّی گفت : (( پیغمبر شما به این امر کرده شما را؟)) فرمود : (( بلی.)) آن مرد ذمّی گفت : (( پس به جهت این افعال کریمه و خصال حمیده است که متابعت کرده او را هر که متابعت کرده و من تو را شاهد می گیرم بر دین تو.)) پس برگشت آن شخص ذمّی با امیرالمومنین (علیه السّلام) ، پس چون شناخت آن حضرت را، اسلام آورد.

و از ابن عبّاس منقول است که حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود : (( من تأدیب کرده ی خدایم و علی تأدیب کرده ی من است. حق تعالی مرا امر فرمود به سخاوت و نیکی و نهی کرد مرا از بخل و جفا، هیچ صفت نزد حق تعالی بدتر از بخل و بدی خلق نیست و شجاعت آن حضرت به مرتبه ای بود که حضرت اسدالله الغالب (علیه السّلام) می گفت : (( هرگاه جنگ گرم می شد، ما پناه به آن حضرت می بردیم و هیچکس به دشمن نزدیکتر از آن حضرت نبود.))

و روایت شده : آن حضرت سیر و پیاز و تره و بقل بدبو تناول نمی نمود و هرگز طعامی را مذمّت نمی فرمود و اگر خوشش می آمد می خورد والّا ترک می کرد، در مجلس از همه مردمان پیشتر دست به طعام می برد و از همه کس دیرتر دست می کشید و از جلو خود تناول می فرمود، مگر خرما که دست به تمامت آن می گردانید و کاسه را می لیسید و انگشتان خود را یک یک می لیسید و بعد از طعام دست می شست و دست بر رو می کشید و تا ممکن بود تنها چیزی نمی خورد.

 ودر آب آشامیدن، اول بسم الله می گفت واندکی آب می آشامید و از لب بر می داشت والحمد  الله می گفت تا سه مرتبه وگاهی به یک نفس می آشامید وگاهی در ظرف چوب و گاه در ظرف پوست وگاه در خزف آب تناول می نمود وچون اینها نبود، دست ها را پر از آب می کرد ومی آشامید وگاه از دهان مشگ می آشامید وسر وریش خود را به سدر می شست وروغن مالیدن را دوست می داشت وژولیده موبودن را کراهت  می داشت چون به خانه داخل می شد، سه نوبت رخصت می طلبید، نمی گذاشت کس در برابر او بایستد. هرگز با دو انگشت طعام نمی خورد، بلکه با سه انگشت وبالاتر میل می فرمود.هیچ عطری با عرق آن حضرت برابر نبود وهرگز بوی بد بر مشام آن حضرت نمی رسید. آب دهان مبارک به هرچه می افکند برکت می یافت  وبه هر مریضی می مالید شفا می یافت.  به هر لغت سخن می گفت  وقادر بر نوشتن وخواندن بود  با این که هرگز ننوشت. هر دابّه ای که آن حضرت سوار می شد، پیر نمی گشت وبر هر سنگ و درخت که می گذشت براو سلام می دادند. مگس وپشه امثال آن بر آن حضرت نمی نشست ومرغ از فراز سر آن حضرت پرواز نمی کرد. هنگام عبور جای قدم مبارکش بر زمین نرم رسم نمی شد وگاه برسنگ سخت می رفت ونشان پایش رسم می گشت. با آن همه تواضع، مهابتی از آن حضرت در دلها بود که بر روی مبارکش نظر نمی توانستند کرد. ومی فرمود: ))چند صفت رو فرو نگذارم: نشستن بر خاک وبا غلامان طعام خوردن وسواری بر دراز گوش ودوشیدن بز به دست خود وپوشیدن پشم وسلام کردن بر اطفال.))

و وارد شده: آن حضرت مزاح می کرد اما حرف باطل نمی گفت. نقل کرده اند: روزی آن حضرت دست کسی را گرفت وفرمود: که می خرد این بنده را یعنی بنده ی خدا را، و روزی زنی احوال شوهر خود را نقل می کرد، حضرت فرمود: (( آن است  که در چشمش سفیدی هست؟ )) آن زن گفت )) :نه.)) چون به شوهرش نقل کرد گفت : ((حضرت مزاح کرده است وراست فرموده. سفیدی چشم هرکس بیش ازسیاهی آن است.))پیره زالی از انصار به آن حضرت عرض کرد: ((استدعا کن برای من  از خدا بهشت را.)) فرمود: ((زنان پیر داخل بهشت نمی شوند.)) پس آن زن گریست. حضرت خندید و فرمود: ((جوان وباکره می شوند وداخل بهشت می شوند.)) حکایت مزاح آن حضرت با پیره زنی دیگر وبلال وعباس ودیگران معروف است.

ابن شهر آشوب روایت کرده است: زنی به خدمت آن حضرت آمد واز مردی شکایت کرد که مرا بوسید. آن حضرت اورا طلبید و فرمود: ((چرا چنین کرده ای؟))گفت : ((اگر بد کرده ام اوهم از من قصاص نماید، یعنی تلافی این بد را نسبت به من بکند.)) آن جناب تبسم نمود وفرمود: ((دیگر چنین کاری مکن.)) گفت : ((نخواهم کرد.))

مؤلّف گوید: هر عاقلی که به نظر انصاف، تدبّر و تأمّل کند، در آن چه ذکر کردیم از اخلاق حسنه و اطوار حمیده ی آن حضرت ، به علم الیقین خواهد دانست حقیّت و پیغمبری آن حضرت را و آن که این اخلاق شریفه نیست جز به امر اعجاز، زیرا که آن حضرت در میان گروهی نشو و نما کرد که از جمیع اخلاق حسنه عری و بری بودند و مدارایشان بر عصبیّت و عناد و نزاع و تغایر و تحاسد و فساد بود و در حجّ، مانند حیوانات عریان می شدند و بر دور کعبه دست بر هم می زدند و صفیر می کشیدند و بر می جستند. چنان که حق تعالی حکایت کرده حال آنها را، فرموده : (( وَ ما کانَت صَلوتُهُم عِندَ اِلاّ مُکآءً وَ تَصدِیَةً))(انفال،35)

و کسانی که که عادت ایشان چنین بوده، از آن معلوم می شود که سایر اطوار ایشان چه خواهد بود. والحال که زیاده از هزار و سیصد سالست که از بعثت آن حضرت گذشته و شریعت مقدّسه ی ایشان را طوعاً و کرهاً به اصلاح آورده است. کسی که در صحرای مکه ایشان را مشاهده کند، می داند که در چه مرتبه از انسانیت و در چه مرحله از آدمیّت می باشند و آن حضرت در میان چنین گروهی از اعراب بهم رسید، با جمیع آداب حسنه و اخلاق مستسحنه و اطوار حمیده، از علم و حلم و کرم و سخاوت و عفّت و شجاعت و مروّت و سایر صفات کمالیه که علمای فریقین در این باب کتابها نوشته اند و عشری از اعشار آن را احصاء نکرده و به عجز اعتراف نموده اند. واللهُ العالِم.

فصل پنجم: در ذکر مختصری از معجزات حضرت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم)

بدان که برای حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) معجزاتی بوده که برای غیر آن حضرت از پیغمبران دیگر نبوده و نظیر معجزات جمیع پیغمبران از آن حضرت به ظهور آمده است. ابن شهر آشوب نقل کرده: معجزات آن حضرت چهار هزار و چهارصد و چهل(4440) بوده، که سه هزار از آنها ذکر شده است.

فقیر گوید: که جمیع اقوال و اطوار و اخلاق آن حضرت معجزه بود. به علاوه آن معجزاتی که قبل از ولادت آن حضرت و در حین ولادت شریفش ظاهر شده، چنان چه بر اهل اطّلاع ظاهر و هویداست. اقوی و ابقی از همه معجزات آن حضرت قرآن مجید است که از اتیان به مثل آن تمامی فصحا و بلغا عاجز گشتند و بر عجز خود گردن نهادند. هر کس در مقابل قرآن، کلمه ای چند به هم پیوست مفتضح و رسوا گشت؛ مانند مسیلمه ی کذّاب و اسود عنسی و غیره. از کلمات مسیلمه است که در برابر سوره ی والذّاریات گفته: (( وَالزّارِعاتِ زَرعاً. فَالحاصِداتِ حَصداً. فالطّاحناتِ طَحناً. فَالخابِزاتِ خُبزاً. فَالاکِلاتِ اَکلاً.))

و در برابر سوره ی کوثر گفته: ((اِنّا اَعطَیناکَ الجاهِرَ . فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ هاجِرَ. اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الکافِرُ.))

و از کلمات اسود است که مقابل سوره ی بروج آورده: (( وَالسَّمآءِ ذاتِ البُرُوجِ. وَالاَرضِ ذاتِ المُرُوج. وَالنِّسآءِ ذاتِ الفُرُوجِ. وَالخَیلِ ذاتِ السُّرُوجِ. وَ نَحنُ عَلَیها نَمُوُجُ. بَینَ اللِّوی وَالفَلُّوجُ.))

و این کلمات نیز از او است: (( یا ضَفدَعُ بِنتَ ضَفدَ عَینِ. نَقّی نَقّی کَم تُنَقّینَ. لاَ الشّارِبَ تَمنَعَینَ. وَلا المآءَ تَکدُرینَ. اَعلاکِ فِی الماءِ. وَ اَسفَلُکِ فِی الطّینِ.))

این معجزه ی قرآن مجید است که این کلمات ناهموار را ،مسیلمه و اسود به هم ببندند  و آن را وحی مُنزل گویند ودر مقابل جماعت کثیر قرائت کنند .زیرا مسیلمه و اسود عرب بودند وهیچ عرب چنین کلام نا ستوده نمی گوید و اگر گوید قبح آن را بداند و بر کس نخواند. کسی که خواهد بر مختصری از اعجاز  قرآن  مطلع شود، رجوع کند به باب چهاردهم  جلد دوم ( حیوه القلوب ) علامه مجلسی رضوان الله علیه  زیرا که این کتاب گنجایش ذکر آن را ندارد .و بالجمله ما در این کتاب شاره می کنیم به چند نوع از معجزات آن حضرت :

نوع اول : معجزاتی است که متعلق است به اجرام سماویّه، مانند شقّ قمر وردّ شمس وتظلیل غمام و نزول باران ونازل شدن مائده و طعامها و میوه ها برای آن حضرت از آسمان  وغیر ذلک وما در اینجا به ذکر چهار امر از آنها اکتفا می کنیم  .

اول: در شق قمر است .قالَ اللهُ تَعالی: )) اِقتَرَبَتِ السّاعَهُ وَانشَقَّ القَمَرُ. وَ اِن یَرَوا ایَةً  یُعرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحرُ مُستَمِرُّ.))(سوره ی قمر، آیه 1 و 2)

(( یعنی نزدیک شد قیامت وبه دو نیم شد ماه واگر ببینند آیتی ومعجزه ای رو می گردانند ومی گویند: سحریست پیوسته. ))

اکثر مفسران خاصّه وعامّه روایت کرده اند  که این آیات وقتی نازل شد که  قریش در مکه از آن حضرت  معجزه طلب کردند ، حضرت اشاره به ماه فرمود، به قدرت  حق تعالی به دو نیم شد ودر بعضی روایت است  آن در شب چهاردهم ذی حجه بود.

دوم:علما خاصّه وعامّه به سند های بسیار  ازاسماء بنت عمیس وغیر او  روایت  کرده اند که روزی  حضرت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) ،حضرت  امیر المومنین  (علیه السّلام) را پی کاری فرستاد وچون وقت نماز عصر شد ونماز عصر گذاردند ،حضرت امیر(علیه السّلام) آمد ونماز عصر نکرده بود و حضرت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، سر مبارک خود را در دامن  آن حضرت گذارد وخوابید و وحی بر آن حضرت نازل شد  وسر خود را به جامه پیچیده ومشغول شنیدن وحی گردید:  ))تا نزدیک شد که آفتاب فرو رود .چون وحی منقطع شد، حضرت فرمود: (( یا علی، نماز کرده ای؟ )) گفت: ((نه یا رسول الله ،نتوانستم سر مبارک تو  را از دامن خود دور کنم.)) پس حضرت فرمود: ((خداوندا ،علی مشغول  طاعت تو وطاعت رسول تو بود، پس آفتاب را برای او برگردان .)) اسماء گفت : (( والله دیدم که آفتاب برگشت و بلند شد وبه جائی رسید که بر زمینها  تابید و وقت فضیلت عصر برگشت و حضرت نماز کرد وباز آفتاب فرو رفت.))

سوم: ایضاً خاصّه وعامّه روایت کرده اند  که چون قبایل عرب با یکدیگر اتفاق کردند در اذیت آن حضرت، حضرت فرمود: (( خداوندا عذاب خود را سخت کن بر قبایل مضر وبر ایشان قحطی بفرست ، مانند قحطی زمان یوسف.))پس باران هفت سال بر ایشان نبارید ودر مدینه نیز قحطی به هم رسید، اعرابی به خدمت آن حضرت آمد  واز جانب عرب استغاثه کرد که درختان ما خشکید وگیاههای ما منقطع گردید وشیر در پستان حیوانات وزنان ما نمانده وچهار پایان ما هلاک شدند . پس حضرت بر منبر آمد وحمد وثنای حق تعالی ادا نمود و دعای باران خواند ودر اثنای دعای آن حضرت، باران جاری شد  ویک هفته بارید وچندان باران آمد که اهل مدینه به شکایت آمدند و گفتند یا رسول الله می ترسیم غرق شویم وخانه های ما منهدم شود، پس حضرت اشاره فرمود بسوی آسمان وگفت: ((اَللّهـُمَّ حـَوالَیـْنـا وَلا عـَلَیْنا)) خداوندا بر حوالی ما بباران وبرما مباران)) وبه هر طرف که اشاره می فرمود ابر گشوده می شد، پس ابر از مدینه بر طرف شد وبر دور مدینه مانند اکیل حلقه شد وبر اطراف، مانند سیلاب می بارید وبر مدینه یک قطره نمی بارید ویک ماه سیلاب در رود خانه ها جاری بود ،پس حضرت فرمود:(( والله اگر ابوطالب زنده می بود دید ه اش روشن می شد.)) بعضی اصحاب عرض کردند :مگر این شعر را از او بخاطر آورید؟

وَاَبْیَضُ یُسْتَسْقَى الْغَمامُ بِوَجْهِهِ    ثِمالُ الیَتامى عِصمَةٌ لِلأَرامِلِِ

 

چهارم: به سند معتبراز ام سلمه منقول است که روزی فاطمه (علیه السّلام) آمد به نزد حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وامام  حسن و امام حسین  (علیهما السّلام) را برداشته بود وحریره ساخته بود وبا خود آورده بود. چون داخل شد، حضرت فرمود:  (( پسر عمّت را برای من بطلب. ))چون امیر المومنین (علیه السّلام) حاضر شد، امام حسن (علیه السّلام) را در دامن راست وامام حسین (علیه السّلام) را در دامن چپ وعلی (علیه السّلام) وفاطمه (علیه السّلام) را در پیش رو وپس سر خود نشانید وعبای خبیری بر ایشان پوشانید وسه مرتبه گفت : ((خدایا اینها اهل بیت من هستند، پس از ایشان دور گردان شک وگناه را و پاک گردان ایشان را پاک کردنی .))ومن در میان عتبه ی در ایستاده بودم ،گفتم : ((یا رسول الله  من از ایشانم ؟))فرمود: (( بازگشت  تو به خیر است، اما از ایشان نیستی.)) پس جبرئیل آمد و طبقی از انار وانگور بهشت آورد. چون حضرت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) انار وانگور را در دست گرفت، هر دو تسبیح  خدا گفتند و آن حضرت تناول نمود،پس به دست حسن و حسین (علیهما السّلام) داد و در دست ایشان سبحان الله گفتند و ایشان تناول نمودند، پس به دست علی (علیه السلام) داد، تسبیح گفتند وآن حضرت تناول نمود، پس شخصی از صحابه داخل شد وخواست که از انار وانگور بخورد، جبرئیل گفت: (( نمی خورد از این میوها ، مگر پیغمبر یا وصی پیغمبر یا فرزند پیغمبر.))

نوع دوم:معجزاتیست که از آن حضرت در جمادات ونباتات ظاهر شده؛ مانند: سلام کردن  سنگ ودرخت بر آن حضرت، حرکت کردن درخت به امر آن حضرت، تسبیح سنگ ریزه در دست آن حضرت، حنین جذع ، شمشیر شدن چوب برای  عکاشه  در بدر وبرای عبدالله بن  جحش در اُحُد وشمشیر شدن برگ نخل بر ابودجّانه به معجزه آن حضرت وفرورفتن دست های اسب سراقه بر زمین در وقتی که به دنبال آن حضرت رفت در اول هجرت وغیر ذالک وما در اینجا اکتفا می کنیم به ذکر چند امر:

اول: خاصّه وعامّه به سند های بسیار روایت کرده اند : چون حضرت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به مدینه هجرت نمود ومسجد را بنا کرد، در جانب مسجد درخت خرمایی خشک کهنه بود وهرگاه که حضرت  خطبه می خواند بر آن درخت تکیه می  فرمود، پس مردی آمد وگفت: (( یا رسول الله ، رخصت ده که برای تو منبری بسازم که  در وقت خطبه بر آن قرار گیری.))چون مرخص شد، برای حضرت منبری ساخت که سه پایه داشت  وحضرت بر پایه سوم می نشست. اول مرتبه که آن حضرت بر منبر بر آمد، آن درخت به ناله آمد؛ مانند  ناله ای که ناقه در مفارقت فرزند خود کند، پس حضرت  از منبر به زیر آمد و درخت را در بر گرفت تا ساکن شد. پس حضرت فرمود: ((اگر من آن را در بر نمی گرفتم تا قیامت ناله می کرد.)) آن را حنانه می گفتند  وبود تا آن که آن که بنی امیه  مسجد را خراب کردند  واز نو بنا کردند وآن درخت را بریدند و در روایت دیگر منقول است که حضرت فرمود آن درخت را کندند ودر زیر منبر دفن کردند.

دوم: در نهج البلاغه وغیر از آن از حضرت امیر المومنین (علیه السّلام) منقول  است که فرمود: ((من با حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم ) بودم روزی که اشراف قریش به خدمت آن حضرت آمدند وگفتند: (( یا محمد ،تو دعوی  بزرگی می کنی  که پدران وخویشان تو نکرده اند وما از تو امری سوال می کنیم ؛اگر اجابت ما  می نمایی،مـى دانـیـم کـه تـو پـیـغـمـبـرى و رسـول و اگـر نـکـنـى، مـى دانـیـم کـه سـاحـر و دروغـگـوئى.)) حـضـرت فـرمـود: ((کـه سـؤ ال شـمـا چـیـسـت؟)) گفتند: ((بخوانى از براى ما این درخت را که تا کنده شود از ریشه خود و بیاید در پیش تو بایستد)) حضرت فرمود: (( خدا بر همه چیز قادر است، اگر بکند شما ایمان خواهید آورد؟)) گفتند: ((بلى.)) فرمود: (( من مى نمایم به شما آنچه طلبیدید و مى دانم که ایمان نخواهید آورد، و در میان شما جمعى هستند که کشته خواهند شد در جنگ بدر و در چاه بدر خواهند افتاد و جمعى هستند که لشکرها برخواهند انگیخت و به جنگ من خواهند آورد.)) پس فـرمـود: (( اى درخـت! اگـر ایـمـان بـه خـدا و روز قـیـامـت دارى و مـى دانـى کـه مـن رسـول خدایم پس کنده شو با ریشه هاى خود تا بایستى در پیش من به اذن خدا.)) پس به حـقّ آن خـداونـدى کـه او را بـه حـقّ فرستاد که آن درخت با ریشه ها کنده شد از زمین و به جـانـب آن حضرت روانه شد با صوتى شدید و صدایى مانند صداى بالهاى مرغان، تا نـزد آن حـضـرت ایـسـتاد و سایه بر سر مبارک آن حضرت انداخت و شاخ بلند خود را بر سـر آن حـضـرت گشود وشاخ دیگر بر سرمن گشود و من در جانب راست آن حضرت ایستاده بودم چون این معجزه ی نمایان را دیدند، از روى علوّ و تکبّر گفتند:  ((امر کن او را که برگردد و بـه دو نـیـم شـود و نـصـفـش بیاید و نصفش در جاى خود بماند.)) حضرت آن را امر کرد و بـرگـشـت و نـصـفـش جـدا شـد و بـا صـداى عـظیم به نهایت سرعت دوید تا به نزدیک آن حـضـرت رسـیـد. گـفـتـنـد:  ((بـفـرمـا کـه ایـن نـصـف بـرگـردد و بـا نـصـف دیـگـر مـتـّصل گردد.)) حضرت فرمود و چنان شد که خواسته بودند. پس من گفتم: (( لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ)) اوّل کـسـى که به تو ایمان مى آورد منم و اوّل کس که اقرار مى کند که آنچه درخت کرد از بـراى تـصـدیـق پـیغمبرى و تعظیم تو کرد، منم.)) پس همه آن کافران گفتند: ((بلکه ما مى گـوییـم کـه تـو سـاحـر و کـذّابـى و جـادوهـاى عـجـیـب دارى و تـو را تصدیق نمى کند، مگر مثل این که در پهلوى تو ایستاده است.))

فـقـیـر گـوید: ((که صاحب ناسخ نگاشته که این معجزه که حضرت امیرالمؤ منین (علیه السـّلام) از حـضـرت رسـول (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) در تـحـریـک درخـت نقل فرموده، با قصّه ی ابرهه و ظهور ابابیل مشابهتى دارد، زیرا که على (علیه السّلام) خود را وصىّ پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) و امام مفترض الطّاعة مى شمرد و خود را صـادق و مـصـدّق مى دانست در مسجد کوفه بر فراز منبر وقتى که بیست هزار کس در پاى مـنـبـر او گـوش بـر فـرمـان او داشـتـنـد، نـتـوانـد بـود کـه بـر رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) دروغ بـندد و بگوید: پیغمبر درخت را پیش خود خـوانـد و درخـت فـرمـانـبـردار شـد؛ چـه ایـن هنگام که على (علیه السّلام) این روایت مى کرد، جـماعتى حاضر بودند که با على (علیه السّلام) هنگام تحریک درخت حاضر بودند و خطبه امـیـرالمـؤ منین (علیه السّلام) را کس نتواند تحریف کرد؛ چه هیچ کس را این فصاحت و بلاغت نـبوده و بر زیادت از صدر اسلام تاکنون خُطَب آن حضرت در نزد عُلما مضبوط و محفوظ است.)) انتهى.

سـوّم :راونـدى از حـضـرت صـادق (عـلیـه السـّلام) روایـت کـرده اسـت: چـون حـضـرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) به سوى جِعرانه (نام موضعى است) برگشت در جـنـگ حـُنین و قسمت کرد غنایم را در میان صحابه، صحابه از پى آن حضرت مى رفتند و سـؤ ال مـى کردند و حضرت به ایشان عطا مى فرمود تا اینکه ملجا کردند آن حضرت را که به سوى درختى رفت و به درخت پشت خود را چسبانید و باز هجوم آوردند و آن حضرت را آزار مـى کـردند تا آنکه پشت مبارکش مجروح شد و ردایش بر درخت بند شد، پس از پیش درخت به سوى دیگر رفت و فرمود: ((رداى مرا بدهید واللّه که اگر به عدد درختهاى مکّه و یـمـن گـوسـفـنـد داشـتـه بـاشـم، هـمـه را در مـیـان شـما قسمت خواهم کرد و مرا ترسنده و بـخـیـل نـخـواهـیـد یـافـت.)) پـس در ماه ذیقعده از جعرانه بیرون رفت و از برکت پشت مبارک، هـرگـز آن درخـت را خـشـک نـدیـدنـد و پـیـوسـتـه تـر و تـازه بـود در هـمـه فصل که گویا همیشه آب بر آن مى پاشیدند.

چـهـارم: ابـن شـهـر آشـوب روایـت کـرده کـه قـریـش طـُفـَیـْل بـن عـَمـْرو را گـفـتـنـد کـه چـون در مـسـجـدالحـرام داخـل شـوى، پـنبه در گوشهاى خود پر کن که قرآن خواندن محمّد (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم) را نـشـنوى؛ مبادا تو را فریب دهد. چون داخل مسجد شد، هر چند پنبه در گوش خود بیشتر فـرو مـى بـرد، صداى آن حضرت را بیشتر مى شنید؛ پس به این معجزه مسلمان شد و گفت: ((یـا رسـول اللّه، مـن در مـیـان قوم خود سرکرده و مطاع ایشانم، اگر به من علامتى بدهى، ایـشـان را بـه اسلام دعوت مى کنم.)) حضرت فرمود: ((خداوندا، او را علامتى کرامت کن.)) چون بـه قـوم خـود بـرگـشـت، از سـر تـازیـانـه او نـورى مـانـنـد قندیل ساطع بود.

نـوع سـوّم: مـعـجـزاتـى اسـت کـه در حـیـوانـات ظـاهـر شـده، مـانـند تکلّم کردن گوساله آل ذریـح و دعـوت او مـردم را بـه نـبـوّت آن حـضـرت، تـکـلّم اطفال شیرخواره با آن حضرت، تکلّم گرگ و شتر و سوسمار و یعفور و گـوسـفند زهرآلوده و غیر ذلک از حکایات بسیار و ما در اینجا اکتفا مى کنیم به ذکر چند امر:

اوّل: راونـدى و ابـن بـابـویـه از امّ سـلمـه روایـت کـرده انـد کـه روزى حـضـرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) در صحرائى راه مى رفت؛ ناگاه شنید که منادى ندا مى کـند: ((یا رسول اللّه.)) حضرت نظر کرد کسى را ندید، پس بار دیگر ندا شنید و کسى را ندید و در مرتبه سوّم که نظر کرد، آهوئى را دید که بسته اند. آهو گفت: (( این اعرابى مرا شـکـار کـرده اسـت و مـن دو طـفـل در ایـن کـوه دارم مرا رها کن که بروم و آنها را شیر بدهم و برگردم.)) فرمود: ((خواهى کرد؟)) گفت : ((اگر نکنم خدا مرا عذاب کند مانند عذاب عشّاران.)) پس حـضـرت آن را رها کرد تا رفت و فرزندان خود را شیر داد و به زودى برگشت و حضرت آن را بـسـت. چـون اعـرابـى آن حـال را مـشـاهـده کـرد گـفـت: ((یـا رسـول اللّه، آن را رهـا کـن.)) چـون آن را رهـا کـرد، دویـد و مـى گـفـت: ((اَشـْهـَدُ اَن لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَ اَنَّکَ رَسُولُ اللّهِ)). و ابن شهر آشوب روایت کرده است که آن آهو را یهودى شـکـار کـرده بـود و چـون بـه نـزد فـرزنـدان خـود رفـت و قـصـّه خـود را بـراى ایـشـان نـقـل کـرد، گـفـتند: ((حضرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) ضامن تو گردیده و منتظر اسـت، مـا شـیـر نـمـى خـوریـم تـا بـه خـدمت آن حضرت برویم.)) پس به خدمت آن حضرت شـتـافـتـنـد و بـر آن حـضـرت ثـنـا گفتند و آن دو آهو بچه، روهاى خود را بر پاى آن حـضـرت مـى مـالیـدنـد. پـس یـهـودى گریست و مسلمان شد و گفت: ((آهو را رها کردم)) و در آن مـوضـع مـسـجـدى بـنـا کـردنـد و حـضرت زنجیرى در گردن آن آهوها براى نشانه بست و فرمود: (( حرام کردم گوشت شما را بر صیّادان((.

دوم: جـمـاعـتى از مشایخ به سندهاى بسیار از حضرت صادق (علیه السّلام) روایت کرده اند: روزى حـضـرت رسـول (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم) نشسته بود؛ ناگاه شترى آمد و نـزدیـک آن حـضـرت خـوابـیـد، سـر را بـر زمـیـن گـذاشـت و فـریاد مى کرد. عمر گفت: ((یا رسـول اللّه، ایـن شـتـر تو را سـجـده کـرد و مـا سـزاوارتریم به آن که تو را سجده کنیم. حضرت فرمود: ((بلکه خدا را سجده کنید، این شتر آمده است و شکایت مى کند از صاحبانش و مى گـویـد کـه مـن از مـلک ایـشـان بـه هـم رسـیـده ام و تـا حـال مـرا کـار فـرمـوده انـد و اکـنون که پیر و کور و نحیف و ناتوان شده ام، مى خواهند مرا بـکـشـنـد،  و اگـر امر مى کردم که کسى براى کسى سجده کند، هر آینه امر مى کردم که زن بـراى شـوهر سجده کند.)) پس ‍ حضرت فرستاد و صاحب شتر را طلبید و فـرمـود: ((این شتر از تو چنین شکایت مى کند.)) گفت: راست مى گوید، ما ولیمه داشتیم و خـواسـتـیـم کـه آن را بـکـشـیـم.)) حـضـرت فـرمـود: ((آن را نـکـشـیـد.)) صـاحـبـش گـفـت: ((چـنـیـن باشد.))
سـوّم: راونـدى و غـیـر او از مـحدّثان خاصّه و عامّه روایت کرده اند: که سفینه، آزاد کرده ی حـضـرت رسـول (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) گفت: ((حضرت مرا به بعضى از جنگها فـرستاد و بر کشتى سوار شدیم و کشتى ما شکست و رفیقان و متاعها همه غرق شدند، من بـر تـخته اى بند شدم موج مرا به کوهى رسانید و در میان دریا چون بر کوه بالا رفتم، موجى آمد و مرا برداشت و به میان دریا برد و باز مرا به آن کوه رسانید و مکرّر چنین شد تـا در آخـر مـرا بـه ساحل رسانید، و در میان دریا مى گردیدم؛ ناگاه دیدم شیرى از بیشه بیرون آمد و قصد هلاک من کرد. من دست از جان شستم و دست به آسمان برداشتم و گفتم: ((من بنده ی تو و آزاد کرده پیغمبر توام و مرا از غرق شدن نجات دادى آیا شیر را بر من مسلّط مى گـردانـى؟)) پـس در دلم افـتـاد کـه گـفـتـم: ((اى سـَبـُع! مـن سـفـیـنـه ام، مـولاى رسـول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم)، حرمت آن حضرت را در حقّ مولاى او نگاه دار، واللّه کـه چـون ایـن را گـفتم خروش خود را فرو گذاشت و مانند گربه به نزد من آمد و خود را گـاهـى بر پاى راست من و گاهى بر پاى چپ من مى مالید و بر روى من نظر مى کرد.

 پس خـوابـیـد و اشـاره کرد به سوى من که سوار شو. چون سوار شدم، به سرعت تمام، مرا به جـزیـره رسـانـیـد که در آنجا درختان میوه بسیار و آبهاى شیرین بود. پس اشاره کرد که فرود آى و در برابر من ایستاد تا از آن آبها خوردم و از آن میوه ها برداشتم و برگى چند گـرفـتم و عورت خود را با آنها پوشانیدم و از آن برگها خُرجینى ساختم و از آن میوه ها پـر کـردم و جـامـه اى که با خود داشتم در آب فرو برده و برداشتم که اگر مرا به آب احـتـیـاج شـود آن را بـیـفشرم و بیاشامم. چون فارغ شدم، خوابید و اشاره کرد که سوار شو. چـون سـوار شدم، مرا از راه دیگر به کنار دریا رسانید؛ ناگاه دیدم کشتى در میان دریا مى رود، پس جامه خود را حرکت دادم که ایشان مرا دیدند و چون به نزدیک آمدند و مرا بر شیر سـوار دیـدنـد، بـسـیـار تـعـجـّب کـردنـد و تـسـبـیـح و تـهـلیـل خـدا کـردنـد. مـى گفتند: ((تو کیستى؟ از جنّى یا از انسى؟)) گفتم: ((من سفینه، مولاى حضرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) مى باشم و این شیر براى رعایت حق آن بشیر نـذیـر، اسیر من گردیده و مرا رعایت مى کند.)) چون نام آن حضرت را شنیدند، بادبان کشتى را فرود آوردند و کشتى را لنگر افکندند و دو مرد را در کشتى کوچکى نشانیدند و جامه ها بـراى من فرستادند که من بپوشم و از شیر فرود آمدم و شیر در کنارى ایستاد و نظر مى کـرد کـه مـن چـه مى کنم. پس جامه ها به نزد من انداختند و من پوشیدم و یکى از ایشان گفت: ((بـیـا بـر دوش مـن سـوار شـو تـا تـو را بـه کـشـتـى بـرسانم. نباید شیر رعایت حق رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) را زیاده از امت او بکند.)) پس من به نزد شیر رفتم و گـفـتم: ((خدا تو را از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) جزاى خیر بدهد.)) چون این را گـفـتـم، واللّه دیـدم کـه آب از دیـده اش فـرو ریـخـت و از جـاى خـود حـرکـت نـکـرد تـا مـن داخل کشتى شدم و پیوسته به من نظر مى کرد تا از او غایب شدم.

چـهـارم: مـشـایـخ حـدیـث روایـت کـرده انـد: چـون حـضـرت رسـول (صلى اللّه علیه و آله و سلم) اراده ی قضاى حاجت مى نمود، از مردم بسیار دور مى شد. روزى در بیابانى براى قضاء حاجت دور شد و موزه خود را کند و قضاى حاجت نموده وضو سـاخت و چون خواست که موزه را بپوشد، مرغ سبزى که آن را سبز قبا مى گویند، از هوا فرود آمده، موزه حضرت را برداشت و به هوا بلند شد؛ پس موزه را انداخت؛ مار سیاهى از مـیانش بیرون آمد. و به روایت دیگر مار را از موزه ی آن حضرت گرفت و بلند شد و به این سبب حضرت نهى فرمود از کشتن آن.

فـقـیـر گـویـد: کـه نـظـیـر ایـن از حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن (عـلیـه السـّلام) نقل شده و آن چنان است که ابوالفرج از مدائنى روایت کرده: سیّد حمیرى سوار بـر اسـب در کـنـاسـه ی کـوفـه ایـسـتـاد و گـفـت: ((هـر کـس یـک فضیلت از على (علیه السّلام) نقل کند که من او را به نظم نیاورده باشم، این اسب را با آن چه بر من است به او خواهم داد.)) پـس مـحـدّثین شروع کردند به ذکر احادیثى که در فضیلت آن حضرت بود و سیّد اشعار خـود را کـه مـتـضـمـّن آن فـضـیـلت بـود، انـشـاد مـى کـرد تـا آنکه مردى او را حدیث کرد از ابـوالزَّغـْل المـرادى کـه گـفـت: ((خـدمـت امـیـرالمـؤ مـنـیـن (عـلیـه السـّلام) بـودم کـه مـشـغـول تـطـهـیـر شـد از بـراى نـمـاز و مـوزه خـود را از پـاى بـیـرون کـرد. مـارى داخل کفش آن جناب شد؛ پس زمانى که خواست کفش خود را بپوشد، غُرابى پیدا شد و موزه را ربـود و بـالا بـرد و بیفکند؛ آن مار از موزه بیرون شد.)) سیّد تا این فضیلت را شنید، آنچه وعده کرده بود به وى عطا کرد. آنگاه آن را در شعر خود درآورد و گفت:

((اَلا یا قَوْمِ لَلْعَجَبِ الْعُجابِ   لِخُفِّ اَبِی الحُسَینِ وَلِلحُبابِ )).

 

نـوع چـهـارم: مـعجزات آن حضرت است در زنده کردن مردگان و شفاى بیماران و معجزاتى که از اعضاى شریفه آن حضرت به ظهور آمده؛ مانند: خوب شدن درد چشم امیرالمؤ منین (علیه السـّلام) بـه بـرکـت آب دهـان مـبـارک آن حـضرت که بر آن مالیده، و زنده کردن آهوئى که گوشت آن را میل فرموده، و زنده کردن بزغاله مرد انصارى را که آن حضرت را میهمان کرده بـود بـه آن، تـکـلّم فـاطـمـه بـنت اَسَد رضى اللّه عنهما  با آن حضرت در قبر، زنده کـردن آن حـضرت آن جوان انصارى را که مادر کور پیرى داشت، شفا یافتن زخم سلمة بن الاکوع که در خیبر یافته بود به برکت آن حضرت، ملتئم و خوب شدن دست بریده معاذ بن عفرا و پاى محمّد بن مسلمة و پاى عبداللّه عتیک و چشم قتاده که از حدقه بیرون آمده بود به برکت آن حضرت، سیر کردن آن حضرت چندین هزار کس را از چند دانه خرما و سیراب کردن جماعتى را با اسبان و شترانشان، از آبى که از بین انگشتان مبارکش جوشید، الى غیر ذلک.

اوّل: راونـدى و طـبـرسـى و دیـگـران روایـت کـرده انـد: کـودکـى را بـه خـدمـت حضرت رسـول (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) آوردنـد کـه بـراى او دعـا کـنـد؛ چـون سـرش را کـچـل دید، دست مبارک بر سرش کشید و در ساعت مو برآورد و شفا یافت. چون این خبر به اهل یمن رسید، طفلى را به نزد مُسَیْلمه آوردند که برای او دعا کند، مُسیلمه دست بر سرش کشید؛ آن طـفـل کـچـل شـد و مـوهـاى سـرش ریـخـت و ایـن بـدبـخـتـى بـه فـرزنـدان او نـیـز سـرایت کرد.
فـقـیـر گـویـد: از ایـن نـحـو مـعـجـزات واژگـونـه  از مـُسـَیْلمه بسیار نقل شده؛ از جمله آنکه آب دهان نحس خود را در چاهى افکند آب آن چاه شور شد و وقتى دلوى از آب را دهـان زد، در چـاه ریـخـت که آبش بسیار شود؛ آن آبى که داشت خشک شد و وقتى آب وضـوى او را در بـسـتانى بیفشاندند، دیگر گیاه از آن بستان نرست. و مردى او را گفت: ((دو پـسـر دارم، در حـق ایـشان دعایى بکن.)) مُسَیْلمه دست برداشت و کلمه اى چند بگفت. چون مرد به خانه آمد یکى از آن دو پسر را گرگ دریده بود و دیگرى به چاه افتاده بود. و مردى را درد چشم بود؛ چون دست بر چشم او کشید نابینا گشت با او گفتند: ((این معجزات واژگونه را چه کنى؟)) گفت: ((آن کس را که در حقّ من شک بود معجزه من بر وى واژگونه آید.))

دوم: سـیـّد مـرتـضـى و ابـن شـهـر آشوب روایت کرده اند: که نابغه جَعْدى که از شُعراى حـضـرت رسـول (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم) تعداد شده، قصیده اى در خدمت آن حضرت مى خواند تا رسید به این شعر:
((بَلَغْنَا السَّمآءَ مَجْدنا وَجدُودُنا    وَاِنّا لَنَرجُو فَوْقَ ذلِکَ مَظْهَراً.))

مـضـمـون شـعر این است که ما رسیدیم به آسمان از عزّت و کرم و امیدواریم بالاتر از آن را. حـضـرت فـرمـود: ((کـه بـالاتـر از آسـمـان کـجـا را گـمـان دارى؟)) گـفـت: ((بـهـشـت یـا رسـول اللّه (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم).)) حضرت فرمود: ((نیکو گفتى؛ خدا دهان ترا نـشکند.)) راوى گفت: ((من او را دیدم صد و سى سال از عمر او گذشته بود و دندانهاى او در پـاکـیـزگـى و سـفیدى مانند گل بابونه بود و جمیع بدنش درهم شکسته بود به غیر از دهانش.)) و به روایت دیگر هر دندانش که مى افتاد از آن بهتر مى روئید.
سـوّم: روایـت شـده کـه ابـو هـریـره، خـرمـائى چـنـد بـه خـدمـت حـضـرت رسـول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) آورد و خواستار دعاى برکت شد. پیغمبر آن خرما را در کـف دسـت مـبـارک پـراکـنـده گـذاشت و خداى را بخواند و فرمود: ((اکنون در انبان خود افکن و هرگاه خواهى، دست در آن کن و خرما بیرون آور.)) ابوهُریره پیوسته از آن مـِزْوَدِ خـرمـا خـورد و مهمانى کرد. هنگام قتل عثمان خانه او را غارت کردند و آن انبان را نیز ببردند. ابوهریره غمناک شد و این شعر در این مقام بگفت:
((لِلنّاسِ هَمُّ وَلی فى النّاسِ هَمَّانِ   هَمُّ الجِرابِ وَ قَتْلُ الشَیْخِ عُثْمانِ((
چـهـارم: و نیز روایت شده که حضرت پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) با گروهى از اصـحـاب بـه سـراى ابـوالهـَیـثـَم بـن التَّیِّهـان رفـت. اَبـُوالْهـَیـْثـَم گـفـت: ((مـرحبا به رسـول اللّه (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) و اصحابِهِ. دوست داشتم که چیزى نزد من باشد و ایـثـار کـنـم و مـرا چـیـزى بـود، بـر هـمـسایگان بخش کردم.)) حضرت فرمود: ((نیکو کردى؛ جـبـرئیل چندان در حقّ همسایه وصیّت آورد که گمان کردم میراث برند.)) آنگاه، نخلى خشک در کنار خانه نگریست؛ على (علیه السّلام) را فرمود قدحى آب حاضر ساخت؛ اندکى مضمضه کرده بر درخت بیفشاند، در زمان درخت خرماى خشک خرماى تازه آورد تا همه سیر بخوردند. پس فرمودند: ((این از آن نعمتها است که در قیامت شما را باشد.))

 

پـنـجـم: راونـدى روایـت کرده است: یکى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح کرد؛ به زوجـه خـود گـفـت: (( بـعـضـى را بـپـزیـد و بـعـضـى بـریـان کـنـیـد؛ شـایـد حـضـرت رسـول (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم) ما را مُشرّف گرداند و امشب در خانه ما افطار کند)) و بـه سـوى مـسـجـد رفت. و دو طفل خُرد داشت؛ چون دیدند که پدر ایشان بزغاله را کشت، یکى بـه دیـگـرى گـفـت: ((بـیـا تـو را ذبـح کـنـم)) و کارد را گرفت و او را ذبح کرد. مادر که آن حـال را مـشـاهـده کـرد، فـریـاد کـرد و آن پسر دیگر از ترس گریخت و از غرفه به زیر افـتـاد و مـُرد. آن زن مـومنه هر دو طفل مرده خود را پنهان کرد و طعام را براى قدوم حضرت مـهـیـّا کـرد. چـون حـضـرت داخـل خـانـه انـصـارى شـد، جـبـرئیـل فـرود آمـد و گفت: ((یا رسول اللّه، بفرما که پسرهایش را حاضر گرداند.)) چون پـدر بـه طـلب پـسرها بیرون رفت، مادر ایشان گفت: ((حاضر نیستند و به جائى رفته اند.)) برگشت و گفت: ((حاضر نیستند.)) حضرت فرمود البتّه باید حاضر شوند و باز پدر بـیـرون آمـد و مـبـالغه کرد مادر او را بر حقیقت مطّلع گردانید و پدر آن دو فرزند مرده را نـزد حـضـرت حـاضـر کـرد حـضـرت دعـا کـرد و خـدا هـر دو را زنـده کـرد و عـمـر بـسـیـار کردند.

شـشـم: از حـضـرت سـلمـان (رحمةالله) روایـت اسـت کـه چـون حـضـرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) داخل مدینه شد، به خانه ابو ایّوب انصارى فرود آمد و در خـانـه او بـه غـیر از یک بزغاله و یک صاع گندم نبود، بزغاله را براى آن حضرت بـریان کرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد. و حضرت فرمود: ((در میان مردم ندا کنند که هر که طعام مى خواهد بیاید به خانه ابوایّوب.)) پس ابو ایّوب ندا مى کرد و مـردم مـى دویـدنـد و مـى آمدند، مانند سیلاب تا خانه پر شد و همه خوردند و سیر شدند و طـعـام کـم نـشد. پس حضرت فرمود که استخوانها را جمع کردند و در میان پوست بزغاله گـذاشـت و فرمود: ((برخیز به اذن خدا.)) پس بزغاله زنده شد و ایستاد ومردم صدابه گفتن شهادتَیْن بلند کردند.(38)
هـفـتـم: شیخ طبرسى و راوندى و دیگران روایت کرده اند: اَبو بَراء  که او را ملاعِبُ الا سـِنـّة مـى گـفـتـنـد و از بـزرگـان عـرب بود  به مرض استسقا مبتلا شد. لبید بن ربـیـعه را به خدمت حضرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) فرستاد با دو اسب و چند شـتـر. حـضـرت اسـبـان و شـتـران را ردّ کـرد و فـرمـود: ((مـن هـدیـه مـشـرک را قـبـول نـمـى کنم.)) لبید گفت: ((من گمان نمى کردم که کسى از عرب هدیّه ابوبراء را ردّ کـنـد.)) حـضـرت فـرمـود: اگـر مـن هـدیـّه مـشـرکـى را قـبـول مـى کردم، البتّه از او را رد نمى کردم.)) پس لبید گفت: ((علّتى در شکم ابوبراء بـه هـم رسـیـده و از تـو طـلب شـفا مى کند.)) حضرت اندک خاکى از زمین برداشت و آب دهان مـبـارک خـود را بـر آن انـداخـت و بـه او داد و گـفـت: ((ایـن را در آب بـریز و بده به او که بـخورد.)) لبید آن را گرفت و گمان کرد که حضرت به او استهزاء کرده؛ چون آورد و بخوردِ ابوبراء داد، در همان ساعت شفا یافت چنانچه گویا از بند رها شد.

هـشـتـم: از مـعـجـزات مـتـواتـره کـه خـاصـّه و عـامـّه نـقـل کـرده انـد آن اسـت کـه: حـضـرت رسـول (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم) چون از مکّه به مدینه هجرت فرمود، در اثناى راه به خـیـمه امّ مَعْبَد رسید و ابوبکر و عامر بن فُهَیْرَه و عبداللّه بن أُرَیقَط (أَرَْقََطّ به روایت طـبرى) در خدمت آن حضرت بودند و امّ معبد در بیرون خیمه نشسته بود. چون به نزدیک او رسـیدند، از او خرما و گوشت طلبیدند که بخرند؛ گفت: ((ندارم.)) توشه ایشان آخر شده بـود. پـس امّ مـَعـْبـَد گـفت: ((اگر چیزى نزد من بود در مهماندارى شما تقصیر نمى کردم.)) حـضـرت نـظـر کـرد؛ دیـد در کـنـار خـیـمـه او گـوسـفندى بسته است. فرمود: ((اى امّ معبد، این گـوسـفـنـد چیست؟)) گفت: ((از بسیارى ضعف و لاغرى نتوانست که با گوسفندان به چریدن بـرود؛ بـراى ایـن در خـیـمـه مـانـده اسـت. حـضـرت فرمود: ((آیا شیر دارد؟)) گفت: ((از آن نـاتـوانـتـر اسـت کـه تـوقـّع شیر از آن توان داشت. مدّتها است که شیر نمى دهد.)) حضرت فـرمـود: ((رخـصـت مـى دهى من او را بدوشم؟)) گفت: ((بلى، پدر و مادرم فداى تو باد. اگر شـیـرى در پـسـتـانـش مـى یـابـى، بـدوش.)) حـضـرت گوسفند را طلبید و دست مبارک بر پستانش کشید و نام خدا بر آن برد و گفت: ((خداوندا برکت ده در گوسفند او))؛ پس شیر در پستانش ریخت. حضرت ظرفى طلبید که چند کس را سیراب مى کرد و دوشید آنقدر که آن ظرف پر شد. به امّ معبد  داد که خورد تا سیر شد، پس به اصحاب خود داد که خوردند و سـیـر شـدنـد و خـود بعد از همه تناول نمود و فرمود: ((ساقى قوم مى باید که بعد از ایشان بخورد. و بار دیگر دوشید تا آن ظرف مملو شد و باز آشامیدند و زیادتى که ماند نـزد او گذاشتند و روانه شدند. چون ابومعبد  که شوهر آن زن بود از صحرا برگشت، پـرسـیـد: ((ایـن شـیـر از کـجـا آورده اى؟)) ام مـعـبـد قـصـه را نـقـل کـرده، ابـومـعـبد گفت: ((مى باید آن کسى باشد که در مکّه به پیغمبرى مبعوث شده است.))
نهم: جماعتى از محدّثان خاصّه و عامّه روایت کرده اند که جابر انصارى گفت: در جنگ خندق روزى حـضـرت پـیـغـمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را دیدم که خوابیده و از گرسنگى سنگى بر شکم مبارک بسته، پس به خانه رفتم و در خانه گوسفندى داشتم و یک صاع جـو، پـس زن خـود را گـفـتـم کـه مـن حـضـرت را بـر آن حـال مـشـاهـده کـردم؛ ایـن گوسفند و جو را به عمل آور تا آن حضرت را خبر کنم. زن گفت: بـرو و از آن حـضـرت رخـصـت بـگـیـر، اگـر بـفـرمـایـد بـه عـمـل آوریم. پس رفتم و گفتم: یا رسول اللّه، التماس دارم که امروز چاشت خود را به نزد ما تناول فرمایى، فرمود: که چه چیز در خانه دارى؟ گفتم: یک گوسفند و یک صاع جـو. فـرمـود: کـه با هر که خواهم بیایم یا تنها؟ نخواستم بگویم تنها، گفتم: با هرکه مى خـواهـى، و گـمـان کـردم که على (علیه السّلام) را همراه خود خواهد آورد، پس برگشتم و زن خـود را گـفـتـم کـه تـو جـو را بـه عـمـل آور و مـن گـوسـفـنـد را بـه عمل مى آورم و گوشت را پاره پاره کردم و در دیگ افکندم و آب و نمک در آن ریختم و پختم. و بـه خـدمـت آن حـضـرت رفـتـم و گـفـتـم: یـا رسول اللّه، طعام مهیّا شده است.

حضرت بـرخـاسـت و بـر کـنار خندق ایستاد و به آواز بلند ندا کرد: اى گروه مسلمانان، اجابت نـمـاییـد دعـوت جـابـر را؛ پـس جـمیع مهاجران و انصار از خندق بیرون آمدند و متوجّه خانه جابر شدند و به هر گروهى از اهل مدینه که مى رسید، مى فرمود: اجابت کنید دعوت جابر را، پـس بـه روایتى هفتصد نفر و به روایتى هشتصد و به روایتى هزار نفر جمع شدند. جـابـر گـفـت: ((مـن مـضـطـرب شـدم و بـه خـانه دویدم و گفتم: گروه بى حدّ و احصا با آن حضرت رو به خانه ما آوردند. زن گفت: که آیا به حضرت گفتى که چه چیز نزد ما هست؟ گـفـتـم: بلى. گفت: بر تو چیزى نیست، حضرت بهتر مى داند؛ آن زن از من داناتر بود.)) پـس حـضـرت مـردم را امـر فـرمـود کـه در بـیرون خانه نشستند و خود و امیرالمؤمنین (علیه السـّلام) داخـل خـانـه شـدنـد. و بـه روایـت دیـگـر هـمـه را داخـل خـانـه کـرد و خـانـه گـنـجـایـش نـداشـت؛ هـر طـایـفـه کـه داخل مى شدند، حضرت اشاره به دیوار مى کرد؛ و پس مى رفت و خانه گشاده مى شد تـا آنـ کـه آن خـانـه گـنجایش همه به هم رسانید. پس حضرت بر سر تنور آمد و آب دهان مـبـارک خود را در تنور انداخت و دیگ را گشود و در دیگ نظر کرد و به زن گفت: ((نان را از تـنـور بـکن و یک یک به من بده.)) آن زن نان را از تنور مى کند و به آن حضرت مى داد. حضرت با امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در میان کاسه ترید مى کردند و چون کاسه پر شد، فـرمود: ((اى جابر، یک ذراع گوسفند را با مرق بیاور.)) آوردم و بر روى ترید ریختند و ده نـفـر از صـحـابـه را طـلبـیـد که خوردند تا سیر شدند. پس بار دیگر کاسه را پر از تـریـد کـرد و ذراع دیگر طلبیده و ده نفر خوردند. پس بار دیگر کاسه را پر از ترید کـرد و ذراع دیـگر طلبید و جابر آورد. و در مرتبه چهارم که حضرت ذراع از جابر طلبید، جـابـر گـفـت: ((یا رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) 6 گوسفندى بیشتر از دو ذراع نـدارد و مـن تـا حـال سه ذراع آوردم.)) حضرت فرمود: (( اگر ساکت مى شدى، همه از ذراع ایـن گـوسـفند مى خوردند. پس به این نحو ده نفر ده نفر مى طلبید تا همه صحابه سیر شدند. پس حضرت فرمود: ((اى جابر! بیا تا ما و تو بخوریم.)) پس من و محمّد (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) و عـلى (عـلیـه السـّلام) خـوردیـم و بـیـرون آمـدیـم و تـنـور و دیـگ بـه حـال خـود بـود و هـیـچ کـم نـشـده بـودند و چـنـدیـن روز بـعـد از آن نـیـز از آن طـعـام خوردیم.
دهـم: روایـت شـده که قتادة بن النّعمان ـ که برادر مادرى ابوسعید خُدْرى است و از حاضر شـدگـان بـدر و احـد است، در جنگ اُحد زخمى به چشمش رسید که از حدقه بیرون آمد. به نـزدیـک حضرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) آمد؛ عرض کرد: ((زنى نیکوروى دارم در خـانه، که او را دوست دارم و او نیز مرا دوست مى دارد و روزى چند نیست که با او بساط عیش و عـرس گـسـتـرده ام. سـخـت مـکـروه مـى دارم کـه مـرا بـا ایـن چـشـم آویـخـتـه دیـدار کـنـد.)) رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) چشم او را به جاى خود گذاشت و گفت:
((اَللهـُمَّ اکـْسـُهُ الْجَمالَ)) او از اوّل نیکوتر گشت و آن دیده ی دیگر گاهى بـه درد مى آمد، لکن این چشم هرگز به درد نیامد و از اینجا است که یکى از پسران او بر عمربن عبدالعزیز وارد شد؛ عمر گفت: ((کیست این مرد؟)) او در جواب گفت:

اَنَا ابْنُ الَّذی سالَتْ عَلَى الخَدِّعَیْنُهُ      فَرُدَّت بِکَفِّ المُصطَفى اَحْسَنَ الرَّدِّ  

فَعادَتْ کَما کانَتْ لاَِوّلِ مَرَّةٍ            فَیا حُسْنَ ما عَیْنٍ وَ یا حُسْنَ ما رَدٍّ

نوع پنجم: در معجزاتى است که ظاهر شده از آن حضرت در کفایت شرّ دشمنان؛ مانند: هلاک شـدن مـُسـتـهـزئیـن و دریـدن شـیـر، عـُتـْبـَةِ بـن ابـى لهـب را و کـفـایـت شـرّ ابـوجـهـل، ابـولهـب، امّ جـمـیـل، عـامر بن طفیل ، زید بن قیس، معمر بن یزید، نضر بن الحـارث و زُهَیر شاعر از آن حضرت الى غیر ذلک و ما در اینجا اکتفا مى کنیم به ذکر چند امر:
اوّل: عـلىّ بـن ابـراهـیـم و دیـگـران روایـت کـرده انـد: روزى حـضـرت رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) نـزد کـعـبـه نـمـاز مـى کـرد و ابوجهل سوگند خورده بود که هرگاه آن حضرت را در نماز ببیند آن حضرت را هلاک کند. چون نظرش بر آن حضرت افتاد، سنگ گرانى برداشت و متوجه آن حضرت شد و چون سنگ را بـلنـد کـرد دسـتـش در گـردنـش غـُل شـد و سـنگ بر دستش چسبید و چون برگشت و به نزدیک اصحاب خود رسید، سنگ از دستش افتاد. و به روایت دیگر به حضرت استغاثه کرد تا دعا فرمود و سنگ از دستش رها شد. پس مرد دیگر برخاست و گفت: ((من مى روم که او را بـکـشـم.)) چـون بـه نزدیک آن حضرت رسید، ترسید و برگشت و گفت: ((میان من و آن حضرت اژدهـائى مـانـنـد شـتـر فـاصـله شـد و دُم را بـر زمـیـن مـى زد و مـن تـرسـیـدم و بـرگشتم.))
دوم: مـشـایـخ حـدیـث در تـفسیر آیه شریفه ((اِنّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزئینَ))(حجر،95) روایـت کرده اند که چون حضرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) خلعت با کرامت نبوت را پـوشـیـد، اوّل کـسـى کـه به او ایمان آورد، علىّ بن ابى طالب (علیه السّلام) بود؛ پس ‍ خـدیـجـه (رضـى اللّه عنها) ایمان آورد. پس ابوطالب با جعفر طیّار(رضى اللّه عنهما) روزى بـه نـزد حـضـرت آمد؛ دید که نماز مى کند و على (علیه السّلام) در پهلویش نماز مى کـنـد، پـس ابوطالب با جعفر گفت: ((تو هم نماز کن در پهلوى پسر عم خود.)) پس ‍ جعفر از جـانـب چـپ آن حـضـرت ایستاد و حضرت پیشتر رفت. پس زید بن حارثه ایمان آورد و این پـنـج نـفـر نـمـاز مـى کردند و بس، تا سه سال از بعثت آن حضرت گذشت. پس خداوند عـالمیان فرستاد که ظاهر گردان دین خود را و پروا مکن از مشرکان، پس به درستى که ما کفایت کردیم شرّ استهزاء کنندگان را و استهزاء کنندگان پنج نفر بودند:
ولیـد بـن مـغـیـره، عـاص بـن وائل، اَسـوَد بـْن مـطّلب، اَسْوَد بن عبد یغوث و حارث بن طـلاطـِله و بـعـضـى شـش نـفـر گـفـتـه انـد و حـارث بـن قـیـس را اضافه کرده اند، پس جـبـرئیـل آمـد و بـا آن حـضـرت ایـسـتـاد و چـون ولیـد گـذشـت، جـبرئیل گفت: ((این ولید پسر مُغَیْره است و از استهزا کنندگان است؟)) حضرت فرمود: ((بلى.)) پـس جبرئیل اشاره به سوى او کرد. او به مردى از خُزاعه گذشت که تیر مى تراشید و پـا بر روى تراشه تیر گذاشت.)) ریزه اى از آنها در پاشنه پاى او نشست و خونین شد و تـکـبـّرش نـگـذاشـت کـه خـم شـود و آن را بـیـرون آورد و جـبـرئیـل بـه هـمـیـن مـوضـع اشـاره کرده بود. چون ولید به خانه رفت، بر روى کرسى خـوابـیـد (دخـترش در پایین کرسى خوابید.) پس خون از پاشنه اش روان شد و آن قدر آمد که به فراش دخترش رسید و دخترش بیدار شد. پس دختر با کنیز خود گفت: ((چرا دهان مَشک را نبسته اى؟)) ولید گفت: ((این خون پدر تو است؛ آب مَشک نیست.)) پس طلبید فرزند خـود را و وصـیـّت کـرد و بـه جـهـنـّم پـیـوسـت. و چـون عـامـر بـن وائل گـذشت، جبرئیل اشاره به سوى پاى او کرد؛ پس چوبى به کف پایش فرو رفت و از پـشـت پایش بیرون آمد و از آن بمرد. به روایت دیگر خارى به کف پایش فرو رفت و بـه خارش آمد و آن قدر خارید که هلاک شد. چون اسود بن مطّلب گذشت، اشاره به دیده اش کـرد؛ او کـور شد و سر بر دیوار زد تا هلاک شد و به روایت دیگر اشاره به شکمش کرد؛ آن قدر آب خورد که شکمش پاره شد. اسود بن عبد یغوث را حضرت نفرین کرده بود کـه خـدا دیـده اش را کـور گـردانـد و بـه مـرگ فرزند خود مبتلا شود و چون این روز شد، جبرئیل برگ سبزى بر روى او زد که کور شد و براى استجابت دعاى آن حضرت ماند تا روز بدر که فرزندش کشته شد و خبر کشته شدن فرزند خود را شنید و مُرد. حارث بن طلاطله را اشاره کرد جبرئیل به سر او، چرک از سرش آمد تا بمرد. گویند که مار او را گـزیـد و مُرد؛ و نیز گویند که سموم به او رسید و رنگش سیاه و هیأتش متغیر شد، چون بـه خـانـه آمد، او را نشناختند و آن قدر زدند او را که کشتندش. حارث بن قیس ماهى شورى خورد و آن قدر آب خورد که مرد.
سـوم: راوندى و غیر او از ابن مسعود روایت کرده اند: که روزى حضرت پیغمبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) در پـیـش کـعـبـه در سـجـده بـود، شـتـرى از ابـوجـهـل کـشـتـه بـودند، آن ملعون فرستاد بچه دان شتر را آوردند و بر پشت آن حضرت افـکـنـدنـد، حـضـرت فـاطـمـه (عـلیهاالسّلام) آمد و آن را از پشت آن حضرت دور کرد و چون حـضرت از نماز فارغ شد، فرمود: ((خداوندا! بر تو باد به کافران قریش)) و نام برد ابـوجـهل و عُتْبه و شیبه و ولید و اُمیّه و ابن ابى مُعَیْط و جماعتى که همه را دیدم که در چاه بدر کشته افتاده بودند.
چـهـارم: ایـضـا راونـدى روایـت کـرده اسـت: کـه حـضـرت رسـول (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم) در بعضى از شبها در نماز، سوره تَبَّتْ یَد ا اَبى لَهـَب تـلاوت نـمـود. پس گفتند به امّ جمیل خواهر ابوسفیان که زن ابولهب بود که دیـشـب محمّد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) در نماز بر تو و شوهر تو لعنت مى کرد و شما را مذمّت مى کرد. آن ملعونه در خشم شد و به طلب آن حضرت بیرون آمد و مى گفت: اگر او را ببینم، سخنان بد به او خواهم شنوانید)) و مى گفت: ((کیست که محمّد را به من نشان دهد؟)) چون از دَرِ مـسـجـد داخـل شـد، ابـوبـکـر بـه نـزد آن حـضـرت نـشـسـتـه بـود؛ گـفـت: ((یـا رسـول اللّه، خـود را پـنـهـان کـن کـه امّ جـمیل مى آید. مى ترسم که حرفهاى بد به شما بـگـویـد.)) حـضـرت فـرمـود: (( مرا نخواهد دید.)) چون به نزدیک آمد، حضرت را ندید و از ابـوبکر پرسید: (( آیا محمّد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) را دیدى؟)) گفت: ((نه.)) پس به خـانـه خـود بـرگشت. پس حضرت باقر (علیه السّلام) فرمود: ((خدا حجاب زردى در میان حـضرت و او زد که آن حضرت را ندید.)) آن ملعونه و سایر کفّار قریش آن حضرت را مُذمَّم مى گفتند؛ یعنى، بسیار مذمّت کرده شده و حضرت مى فرمود: ((خدا نام مرا از زبان ایشان مـحـو کـرده اسـت کـه نـام مـرا نـمـى بـرنـد و مـذمـّم را مـذمـّت مـى گـفـتـند و مذمّم نام من نیست.))

پـنـجـم: ابـن شـهر آشوب و اکثر مورّخان روایت کرده اند: که چون کفّار قریش از جنگ بدر برگشتند، ابولهب از ابوسفیان پرسید: ((سبب انهزام شما چه بود؟)) ابوسفیان گفت: ((همین کـه مـلاقـات کـردیـم یکدیگر را، گریختیم و ایشان ما را کشتند و اسیر کردند هر نحو که خـواسـتـنـد و مردان سفید دیدم که بر اسبان اَبْلَق سوار بودند، در میان آسمان و زمین و هیچ کس در برابر آنها نمى توانست ایستاد.))
ابـورافـع بـا امّ الفـضـل، زوجـه عـبّاس، گفت: ((اینها ملائکه اند.)) ابولهب که این را شنید بـرخـاست و ابورافع را بر زمین زد. ام الفضل عمود خیمه را گرفت و بر سر ابولهب زد کـه سـرش شـکـسـت و بـعـد از آن هـفـت روز زنده ماند و خدا او را به عدسه مبتلا کرد وعدسه مرضى بود که عرب از سرایت آن حذر مى کردند. پس به این سبب سه روز در خـانـه مـانـد کـه پـسرهایش نیز به نزدیک او نمى رفتند که او را دفن کنند تا آنکه او را کـشیدند و در بیرون مکّه انداختند تا پنهان شد. علامه مجلسى(رحمة الله) فرموده: ((اکنون بر سر راه عُمْرَه واقع است و هرکه از آن موضع مى گذرد، سنگى چند بر آن موضع مـى انـدازد و تـل عـظـیـمـى شـده اسـت، پـس تـأمـّل کـن کـه مـخـالفـت خـدا و رسـول چـگـونـه صاحبان نسبهاى شریف را از شرف خود بى بهره گردانیده است و اطاعت خـدا و رسـول، چـگـونـه مـردم بـى حـسب و نسب را به دَرَجات رفیع بلند ساخته است و به اهل بیت عزّت و شرف ملحق گردانیده است.

نوع ششم: در معجزات آن حضرت است در مستولى شدن بر شیاطین و جنّیان و ایمان آوردن بعض از ایشان و ما در اینجا اکتفا مى کنیم به ذکر چند امر:


اوّل: عـلى بـن ابـراهـیـم روایـت کـرده اسـت: حـضـرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلم) از مکّه بیرون رفت با زید بن حارثه به جانب بازار عـُکـاظ کـه مـردم را بـه اسـلام دعـوت نـماید؛ پس هیچ کس اجابت آن حضرت نکرد، پس به سـوى مکه برگشت و چون به موضعى رسید که آن را وادى مجنّه مى گویند، به نماز شـب ایستاد و در نماز شب تلاوت قرآن مى نمود، پس گروهى از جن گذشتند و چون قرائت آن حـضـرت را شـنـیـدنـد، بـعـضى با بعضى گفتند: ((ساکت شوید.)) چون حضرت از تلاوت فـارغ شـد، بـه جـانـب قـوم خـود رفتند. انذارکنندگان گفتند: ((اى قوم ما، به درستى که ما شنیدیم کتابى را که نازل شده است بعد از موسى در حالتى که تصدیق کننده است آنچه را که پیش ‍ از او گذشته است؛ هدایت مى کند به سوى حقّ و به سوى راه راست. اى قوم ما، اجـابـت کـنـیـد داعى خدا را و ایمان آورید تا بیامرزد گناهان شما را و پناه دهد شما را از عذاب الیم.)) پس برگشتند به خدمت آن حضرت و ایمان آوردند و آن جناب ایشان را تعلیم کـرد، شـرایـع اسـلام و حـق تـعـالى سـوره جـن را نـازل گـردانـیـد. حـضـرت والى و حـاکـمى برایشان نصب کرد و در همه وقت به خدمت آن حـضـرت مـى آمـدنـد و امـر کـرد حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن (عـلیـه السـّلام) را، مـسـائل دیـن را تـعـلیـم ایـشـان نـمـایـد و در میان ایشان مؤمن و کافر وناصبى و یهودى و نصرانى ومجوسى مى باشد و ایشان از فرزندان جانّ اند.
دوم: شـیـخ مـفـیـد و طـبـرسـى وسـایـر مـحـدّثـیـن روایـت کـرده انـد: کـه چـون حـضـرت رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) بـه جـنگ بنى المصطلق رفت، به نزدیک وادى ناهموارى فرود آمدند. چون آخر شب شد، جبرئیل نـازل شـد و خـبـر داد کـه طـایـفه اى از کافران جنّ در این وادى جاکرده اند ومى خواهند به اصـحاب تو ضرر برسانند. پس امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را طلبید و فرمود: ((برو به سوى این وادى و چون دشمنان خدا از جنّیان متعرض تو شوند، دفع کن ایشان را به آن قـوّتـى کـه خـدا تـو را عـطا کرده است و متحصّن شو از ایشان به نامهاى بزرگوار خدا که تـو را بـه عـلم آنـهـا مخصوص گردانیده است.)) صد نفر از صحابه را با آن حضرت همراه کـرد و فـرمـود: ((بـا آن حـضرت باشید و آنچه بفرماید اطاعت نمائید.)) پس امیرالمؤمنین (علیه السّلام) متوجه آن وادى شد و چون نزدیک کنار وادى رسید فرمود به اصحاب خود: ((در کـنـار وادى بـایـسـتید و تا شما را رخصت ندهم حرکت نکنید.)) خود پیش رفت و پناه برد بـه خـدا از شـرّ دشمنان خدا و بهترین نامهاى خدا را یاد کرد و اشاره نمود اصحاب خود را کـه نـزدیـک بـیـائیـد. چـون نـزدیـک آمـدنـد، ایـشـان را آنـجـا بـازداشـت و خـود داخـل وادى شـد. پـس بـاد تـنـدى وزیـد؛ نـزدیـک شـد که لشکر بر رو درافتند و از ترس قـدمـهـاى ایـشان لرزید. پس حضرت فریاد زد: ((منم علىّ بن ابیطالب (علیه السّلام) و وصـىّ رسـول خـدا و پـسـر عـمّ او. اگـر خـواهـیـد و تـوانـیـد، در بـرابر من بایستید.)) پس صـورتـهـا پـیـدا شد، مانند زنگیان و شعله هاى آتش در دست داشتند و اطراف وادى را فرو گرفتند و حضرت پیش مى رفت و تلاوت قرآن مى نمود و شمشیر خود را به جانب راست و چـپ حـرکـت مـى داد چون به نزدیک آنها رسید مانند دود سیاهى شدند و بالا رفتند و ناپیدا شدند، پس حضرت اللّهُ اکْبَر گفت و از وادى بالا آمد و به نزدیک لشکر ایستاد، چون آثار آنها بـرطـرف شـد صـحـابـه گـفتند: ((چه دیدى یا امیرالمؤ منین؟ ما نزدیک بود از ترس هلاک شویم و بر تو ترسیدیم.)) حضرت فرمود: ((چون ظاهر شدند، من صدا بنام خدا بلند کـردم تـا ضـعـیف شدند و رو به ایشان تاختم و پروا از ایشان نکردم و اگر بر هیبت خود مـى مـانـدنـد، هـمه را هلاک مى کردم.)) پس خدا کفایت شرّ ایشان از مسلمانان نمود و باقیمانده ایـشـان بـه خـدمـت حـضـرت رسـول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) رفتند که به آن حضرت ایـمان بیاورند و از او امان بگیرند و چون جناب امیرالمومنین (علیه السّلام) با اصحاب خود بـه خـدمـت حـضـرت رسـول (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) بـرگـشـت و خـبـر را نـقـل کرد، حضرت شاد شد و دعاى خیر کرد براى او و فرمود: ((پیش از تو آمدند آنها که خـدا ایـشـان را بـه تـو تـرسـانـیـده بـود و مـسـلمـان شـدنـد و مـن اسـلام ایـشـان را قبول کردم.))
سـوم: ابـن شـهر آشوب روایت کرده است: تمیم دارى در منزلى از منزلهاى راه شام فـرود آمـد و چـون خـواسـت بـخـوابـد، گـفـت: ((امـشـب مـن در امـان اهـل ایـن وادیـم)) و ایـن قـاعـده ی اهـل جـاهـلیـّت بـود کـه امـان از جـنـیـان اهل وادى مى طلبیدند. ناگاه ندائى از آن صحرا شنید که پناه به خدا ببر که جنّیان کسى را امـان نـمـى دهـند از آنچه خدا خواهد و به تحقیق که پیغمبر امّیان مبعوث شده است و ما در حجون در پى او نماز کردیم و مکر شیاطین برطرف شد و جنّیان را به تیر شهاب از آسـمـان رانـدنـد بـرو بـه نـزد مـحـمـّد (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) رسول پروردگار عالمیان.
چهارم: شیخ طبرسى و غیر او از زُهْرى روایت کرده اند: که چون حضرت ابوطالب (رحمةالله) دار فنا را وداع کـرد، بـلا بـر رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) شـدیـد شـد و اهـل مـکـّه اتـفـاق بـر ایـذاء و اضرار آن حضرت نمودند، پس آن حضرت متوجّه طایف شد که شـایـد بـعـضـى از ایـشـان ایمان بیاورند. چون به طایف رسید، سه نفر ایشان را ملاقات نـمـود کـه ایـشـان رؤسـاى طـایـف بـودنـد و بـرادران بـودنـد. عبید یـا لیل و مسعود و حبیب پسران عمیرو بن عمیر و اسلام را بر ایشان اظهار فرمود.
یـکـى از ایـشـان گفت: ((من جامه هاى کعبه را دزدیده باشم اگر خدا تو را فرستاده باشد.)) و دیگرى گفت: ((خدا نمى توانست از تو بهتر کسى براى پیغمبرى بفرستد؟))
سـومـى گفت: ((واللّه، بعد از این با تو سخن نمى گویم؛ زیرا که اگر پیغمبر خدایى، شأن تو از آن عظیم تر است که با تو سخن توان گفت و اگر بر خدا دروغ مى گویى، سـزاوار نـیـسـت بـا تـو سـخـن گـفتن.)) و استهزاء نمودند به آن حضرت و چون قوم ایشان دیدند که سرکردهاى ایشان با آن حضرت چنین سلوک کردند، در دو طرف راه صف کشیدند و سـنـگ بـر آن حـضـرت مـى انـداخـتند تا پاهاى مبارکش را مجروح گردانیدند و خون از آن قدمهاى عرش پیما جارى شد، پس به جانب باغى از باغهاى ایشان آمد که در سایه درختى قـرار گـیرد، عُتْبه و شیبه را در آن باغ دید و از دیدن ایشان محزون گردید؛ زیرا که شـدَت عـداوت ایـشـان را با خدا و رسول مى دانست، چون آن دو تن حضرت را دیدند، غلامى داشـتـنـد کـه او را عـداس مـى گـفـتـنـد و نـصـرانـى بـود از اهـل نـیـنـوا، انـگـورى بـه او دادنـد و از براى آن حضرت فرستادند.

چون غلام به خدمت آن حـضـرت رسـیـد حـضـرت از او پـرسـیـد: ((کـه از اهـل کـدام زمـیـنـى؟)) گـفـت: ((از اهل نینوا.)) حضرت فرمود: ((از اهل شهر بنده شایسته، یونس بن مَتّى.)) عداس گفت: ((تو چه مى دانى که یونس کیست؟)) حضرت فرمود: ((من پیغمبر خدایم و خدا مرا از قصّه یونس خبر داده اسـت)) و قـصـّه یـونس را براى او نقل کرد. عداس به سجده افتاد و پاهاى آن حضرت را مى بوسید و خون از آن پاهاى مبارک مى چکید.
چـون عُتْبه و شیبه حال آن غلام را مشاهده کردند، ساکت شدند و چون غلام به سوى ایشان برگشت، گفتند: ((چرا براى محمّد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) سجده کردى و پاهاى او را بوسیدى و هرگز نسبت به ما که آقاى توییم چنین نکردى؟)) گفت: ((این مرد شایسته است و خـبر داد مرا از احوال یونس بن متى، پیغمبر خدا.)) ایشان خندیدند و گفتند: ((تو فریب آن را مـخـور کـه مـرد فـریبنده اى است و دست از دین ترسایى خود بر مدار.)) پس حضرت از ایـشـان نـاامـیـد گـردیـده، بـاز بـه سـوى مـکـّه مراجعت نمود و چون به نَخْلِه (که اسم موضعى است) رسید در میان شب مشغول نماز شد. پس در آن موضع گروهى از جنّ نصیبین (موضعى است از یمن) بر آن حضرت گذشتند و آن حضرت نماز بامداد مى کرد و در نماز قرآن تلاوت مى نمود، چون گوش دادند و قرآن شنیدند، ایمان آوردند و به سوى قوم خود برگشتند و ایشان را به اسلام دعوت نمودند.
و بـه روایـت دیـگـر حـضرت مأمور شد که تبلیغ رسالت خود نماید بسوى جنّیان و ایـشان را به سوى اسلام دعوت نماید و قرآن برایشان بخواند. پس حق تعالى گروهى از جنّ را از اهل نصیبین بسوى آن حضرت فرستاد و حضرت با اصحاب خود گفت که مـن مـأمـور شـده ام کـه امـشـب بـر جـنیان قرآن بخوانم، کى از شماها از پى من مى آید؟ پس عبداللّه بن مسعود با آن حضرت رفت. عبداللّه گفت که چون به اعلاى مکّه رسیدیم و حضرت داخـل ذرّه ی حـجـون شـد، خـطّى براى من کشید و فرمود: ((در میان این خط بنشین و بیرون مـَرو تـا مـن بـسـوى تـو بـیـایـم.)) پـس آن حـضـرت رفـت و بـه نـمـاز مـشـغـول شـد و شروع کرد در تلاوت قرآن. ناگاه دیدم که سیاهان بسیار هجوم آوردند که مـیـان مـن و آن حـضرت حایل شدند که صداى آن جناب را نشنیدم. پس ‍ پراکنده شدند مانند پـاره هاى ابر و رفتند و گروهى از ایشان ماندند و چون حضرت از نماز صبح فارغ شد، بـیـرون آمـد و فـرمـود: ((آیا چیزى دیدى؟)) گفتم: ((بلى، مردان سیاه دیدم که جامه هاى سفید بـر خـود بـسته بودند.)) فرمود: ((اینها جنّ نصیبین بودند.)) و به روایت ابن عبّاس هفت نفر بـودنـد و حـضرت ایشان را رسول گردانید بسوى قوم ایشان و بعضى گفته اند نه نفر بودند.

نوع هفتم: در معجزات حضرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلم) است در اخبار از مُغَیَّبات. فـقـیـر گـویـد: ما را کافى است در این مقام آنچه بعد از این ذکر خواهیم کرد، از اخبار امـیـرالمؤ منین (علیه السّلام) از غیب. زیرا که آنچه امیرالمؤمنین (علیه السّلام) از غیب خبر دهد، از پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم) اخذ کرده و از مشکات نبوّت اقتباس کرده:

قـالَ شـیـخُـنـَا الْبَـهـائى (رَه): ((جَمیعُ اَحادیثِنا اِلاّ مانَدَر تنتَهى  اِلى ائِمّتنا الاَثنَى عَـشَـروَهـُمْ یـَنـْتَـهُونَ اِلَى النَّبِىِّ صَلَّى اللّهُ عَلَیهِ و عَلَیهِم، لِاَنّ عُلُومَهُمْ مُقتَبَسَةٌ مِنْ تلکَ المِشکوةِ.))

لکن ما به جهت تبرّک و تیمّن به ذکر چند خبر اکتفا مى کنیم:

اوّل: حـِمـْیـَرى از حـضـرت صـادق (عـلیـه السـّلام) روایـت کـرده کـه حـضـرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) در روز بدر، اشرفى هایى که عباس همراه داشت از او گـرفـت و از او طـلب فـدا نـمـود. او گـفـت: ((یـا رسـول اللّه، مـن غـیـر ایـن نـدارم.)) فـرمـود: ((پـس چـه پـنـهـان کـردى نـزد امّ الفـضـل، زوجـه خود؟)) عباس گفت: ((من گواهى مى دهم به وحدانیّت خدا و پیغمبرى تو، زیرا کـه هـیـچ کـس حاضر نبود به غیر از خدا در وقتى که آن را به او سپردم.)) پس حقّ تعالى فـرسـتـاد کـه بـگـو بـه آنـهـا کـه در دسـت شما هستند از اسیران که اگر خدا بداند در دل شـمـا نـیـکـى بـه شـمـا خـواهـد داد، بـهـتـر از آنـچـه از شـمـا گـرفـتـه شـده اسـت و آخـر عـبـّاس ‍ چـنان صاحب مال شد که بیست غلام او تجارت مى کردند که کمتر آنچه نزد هر یک بود، بیست هزار درهم بود.

دوم: ابـن بـابـویـه و راونـدى روایت کرده اند از ابن عباس که ابوسفیان روزى به خدمت حـضـرت رسـول (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) آمـد و گـفـت: ((یـا رسـول اللّه، مـى خـواهـم از تـو سـؤالى بـکـنـم.)) حـضـرت فرمود: ((اگر مى خواهى، من بگویم که چه مى خواهى بپرسى.)) گفت: ((بگو.)) فرمود: ((آمده اى که از عمر من بپرسى که چـنـد سـال خـواهـد شـد.)) گـفـت: ((بـلى، یـارسـول اللّه. )) حضرت فرمود: ((من شصت و سه سـال زنـدگـانـى خـواهـم کرد.)) ابوسفیان گفت: ((گواهى مى دهم که تو راست مى گویى.)) حـضـرت فـرمـود: ((بـه زبـان گـواهـى مـى دهـى و در دل ایـمـان نـدارى.)) ابـن عـباس گفت: ((به خدا سوگند که چنان بود که آن حضرت فرمود؛ ابـوسـفـیـان منافق بود. یکى از شواهد نفاقش آن بود که چون در آخر عمر نابینا شده بود، روزى در مـجـلسـى نـشسته بودیم و حضرت على بن ابى طالب (علیه السّلام) در آن مجلس بـود. پـس مـؤ ذن اذان گـفت. چون اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ گفت، ابوسفیان گفت: ((کسى در این مجلس هست که از او باید ملاحظه کرد؟))

شخصى از حاضران گفت: ((نه.))

ابوسفیان گفت: ((ببینید این مرد هاشمى نام خود را در کجا قرار داده است.))

پس حضرت امیرالمؤ منین (علیه السّلام) گفت: خدا دیده ی تو را گریان گرداند اى ابوسفیان. خدا چنین کرده است او نکرده است. زیرا که حق تعالى فرموده است :((وَ رَفـَعـْنالَکَ ذِکْرَکَ))(انشراح،4) و بلند کردیم از براى تو نام تو را، ابوسفیان گـفت: ((خدا بگریاند دیده کسى را که گفت: در اینجا کسى نیست که از او ملاحظه باید کرد، و مرا بازى داد.))

سـوّم: راوندى از ابوسعید خُدْرى روایت کرده است که در بعضى از جنگها بیرون رفتیم و نـُه نـفـر و ده نـفـر بـا یـکـدیـگـر رفـیـق مـى شـدیـم و عمل را میان خود قسمت مى کردیم. یکى از رفیقان ما کار سه نفر را مى کرد و از او بسیار راضـى بـودیـم. چـون احـوالش را بـه حـضـرت عـرض کـردیـم، فـرمـود: ((او مردى است از اهل جهنم.)) چون به دشمن رسیدیم و شروع به جنگ کردیم، آن مرد تیرى بیرون آورد و خود را کـشـت. چـون بـه حـضـرت عـرض کـردنـد، فـرمـود: ((گـواهـى مـى دهـم که منم بنده و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) و خبر من دروغ نمى شود.

چـهـارم: راونـدى روایـت کـرده اسـت کـه مـردى بـه خـدمـت حـضـرت رسـول (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلّم) آمد و گفت: ((دو روز است که طعام نخورده ام.)) حضرت فـرمـود: ((بـرو بـه بـازار.)) چـون روز دیـگـر شـد، گـفـت: ((یـا رسـول اللّه (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم)، دیروز رفتم به بازار و چیزى نیافتم و بى شـام خـوابـیـدم.)) فـرمـود: ((برو به بازار.)) چون به بازار آمد دید که قافله آمده است و مـتـاعى آورده اند. پس از آن متاع خرید و به یک اشرفى نفع از او خریدند و اشرفى را گـرفـت و بـه خـانـه بـرگشت روز دیگر به خدمت آن حضرت آمد و گفت: ((در بازار چیزى نیافتم.)) حضرت فرمود: ((از فلان قافله متاعى خریدى و یک دینار ربح یافتى.)) گفت: ((بلى.)) فرمود: ((پس چرا دروغ گفتى؟ )) گفت: ((گواهى مى دهم که تو صادقى و از براى این انـکـار کـردم کـه بـدانم آنچه مردم مى کنند، تو مى دانى یا نه و یقین من به پیغمبرى تو زیـاده گـردد.)) پـس حـضـرت فـرمـود: (( هـر کـه از مـردم بـى نـیـازى کـنـد و سـؤ ال نـکـند خدا او را غنى مى گرداند و هرکه بر خود دَرِ سؤالى بگشاید، خدا بر او هفتاد دَرِ فـقر را مى گشاید که هیچ چیز آنها را سدّ نمى کند.)) پس ‍ بعد از آن دیگر آن مرد از کسى سؤال نکرد و حالش نیکو شد.

پـنـجـم: روایـت شـده کـه چـون جـعـفـر بـن ابـى طـالب(ره) از حـبـشـه آمـد، حـضـرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) او را در سال هشتم به جنگ مُؤْتَه فرستاد و مؤ ته (با همزه)، نام قریه اى است از قراى بلقا که در اراضى شام افتاده است و از آنجا تـا بـیـت المـقـدّس دو مـنزل مسافت دارد. پس حضرت او را با زید بن حارثه و عبداللّه بن رَواحـه بـه تـرتـیـب امـیـر لشکر کرد. پس چون به موته رسیدند، قیصر لشکرى عظیم براى جنگ آنها آماده کرد. پس هر دو لشکر زمین جنگ تنگ گرفتند و صف راست کردند. جعفر بن ابیطالب چون شیر شمیده شمشیر کشیده از پیشروى صف بیرون شد و مردم را ندا در داد کـه اى مـردم! از اسـبـهـا فـرو شـوید و پیاده رزم دهید و این سخن از براى آن گفت که لشکر کفّار فراوان بودند خواست تا مسلمانان پیاده شوند و بدانند که فرار نتوان کرد؛ نـاچـار نیکو کارزار کنند. مسلمانان در پذیرفتن این فرمان گرانى کردند؛ امّا جعفر خود از اسـب بـه زیـر آمـد و اسـب را پـى زد، پـس عَلَم را بگرفت و از هر جانب حمله در انداخت. جنگ انـبـوه شـد و کـافـران حـمـله ور گـشـتـنـد و در پـیـرامـون جعفر پرّه زدند و شمشیر و نیزه بـرآوردنـد و نـخـسـتین  دست راست آن حضرت را قطع کردند، عَلَم را به دست چپ گرفت و هـمچنان رزم مى داد تا پنجاه زخم از پیش روى بدو رسید و به روایتى نود و دو زخم نیزه و تـیـر داشـت، پـس دسـت چـپـش را قـطـع کـردنـد، ایـن هنگام عَلَم را با هر دو بازوى خویش افـراشـتـه مـى داشـت، کـافـرى چـون ایـن بدید، خشمگین بر وى عبور داد و شمشیر بر کمر گاهش بزد و آن حضرت را شهید کرد و عَلَم سرنگون شد.

از جـابـر روایـت شـده: هـمـان روزى کـه جـعـفـر در مـُوتـَه شـهـیـد شـد، حـضـرت رسـول (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم) در مدینه بعد از نماز صبح بر منبر برآمد و فرمود: (( الحـال بـرادران شـمـا از مـسـلمـانـان بـا مـشـرکـان مـشـغـول کـارزار شـدنـد)) و حـمـله هـر یـک را و جـنـگ هـر یـک را نـقـل مـى کـرد تا گفت: ((زید بن حارثه شهید شد و عَلَم افتاد.)) پس فرمود: ((عَلَم را جعفر بـرداشـت و پـیـش رفـت و متوجّه جنگ شد.)) پس فرمود: (( یک دستش را انداختند و عَلَم را به دسـت دیـگـر گـرفـت.)) پـس فـرمـود: (( دسـت دیـگرش را انداختند و عَلَم را به سینه خود چـسـبـانید.)) پس فرمود: (( جعفر شهید شد و عَلَم افتاد.)) پس ‍ فرمود: (( عَلَم را عبداللّه بن رَواحـه بـرداشت و از مسلمانان فلان و فلان کشته شدند و از کافران فلان و فلان کشته شـدنـد.)) پـس گـفـت:  (( عـبـداللّه شـهـیـد شـد و عـَلَم را خالد بن ولید گرفت و گریخت و مسلمانان گریختند.))

پـس از مـنـبـر به زیر آمد و به خانه جعفر رفت و عبداللّه بن جعفر را طلبید و در دامن خود نـشانید و دست برسرش مالید، والده ی او اَسْماء بِنَت عُمَیْس گفت: ((چنان دست بر سرش مى کشى که گویا یتیم است.)) حضرت فرمود: ((امروز جعفر شهید شد.)) و چون این را گفت، آب از دیـده هـاى مـبـارکش روان شد. فرمود: (( پیش از شهید شدن، دستهایش بریده شد و خدا به عوض آن دستها، او را دو بال داد از زُمرّد سبز که اکنون با ملائکه در بهشت پرواز مى کند به هرجا که خواهد.

و از حـضـرت صـادق عـلیـه السـّلام روایـت اسـت کـه حـضـرت رسـول (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم) فاطمه (علیهاالسّلام) را گفت: (( برو و گریه کن بر پـسرعمّت و واثَکلاه مگو. دیگر هرچه در حقّ او بگوئى راست گفته اى.)) و بـه روایـت دیـگـر فـرمـود: (( بر مثل جعفر باید گریه کنند گریه کنندگان.)) و به روایت دیـگـر حـضـرت فـاطـمـه (عـلیـهـاالسّلام) را، امر فرمود که طعامى براى اَسْماء بِنْت عُمَیسْ بسازد و به خانه او برَوَد و او را تسلى دهد تا سه روز.

فقیر گوید: که ما در اینجا اگرچه فى الجمله از رشته کلام خارج شدیم لکن شایسته و مناسب بود آنچه ذکر شد.

بـالجـمـله خـبـر داد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) از نامه اى که حاطب ابنِ اَبى بـَلْتَعَة به اهل مکّه نوشته بود در فتح مکّه و خبر داد ابوذر را به بلاها و اذیتهائى که بـه او وارد خـواهـد شـد و آنـکـه تـنها زندگانى خواهد کرد و تنها خواهد مرد و گروهى از اهل عراق موفّق به غسل و کفن و دفن او خواهند شد. و خبر داد که یکى از زنان من بر شترى سـوار خـواهـد شـد که پشم روى آن شتر بسیار باشد و به جنگ وصىّ من خواهد رفت و چون به منزل حَوْاَب برسد، سگان بر سر راه او فریاد کنند.

و خـبـر داد کـه عـمـّار را فـئه بـاغـیه خواهند کشت و آخر زاد او از دنیا شربتى از لَبَن بـاشـد و خـبـر داد کـه حـضـرت زهـرا (عـلیـهـاالسـّلام) اوّل کـسـى است از اهل بیتش که به او ملحق خواهد شد و در مجالس بسیار امیرالمؤ منین (علیه السـّلام) را خـبـر داد کـه ریشش از خون سرش خضاب خواهد شد و امیرالمؤ منین (علیه السّلام) پیوسته منتظر آن خضاب بود.

و هـم در مـجـالس بـسـیار خبر داد از شهادت امام حسین (علیه السّلام) و اصحاب آن حضرت و مـکـان شـهـادت ایـشـان و کـشندگان ایشان و خاک کربلا را به امّ سلمه داد و خبر داد که در هنگام شهادت حسین (علیه السّلام) این خاک خون خواهد شد و خبر داد از شهادت امام رضا (علیه السـّلام) و مـدفـون شـدن آن حـضـرت در خـراسـان و فـرمـود بـه زبـیـر: (( اوّل کـسـى کـه از عـرب بیعت امیرالمؤ منین (علیه السّلام) را بشکند تو خواهى بود)) و فرمود بـه عـبـّاس عـمـوى خـود که واى بر فرزندان من از فرزندان تو و خبر داد که ارضه، صـحـیفه قاطعه را که قریش نوشته بودند، لیسیده به غیر نام خدا که در آن است و خبر داد از بـنـاء شـهـر بـغـداد و مـردن رفـاعـة بن زید منافق و هزار ماه سلطنت بنى امیّه و کشتن معویه حُجْر بن عدى و اصحاب او را به ظلم. و از واقعه حرّه و کور شدن ابن عباس و زید بن ارقم و مردن نجاشى پادشاه حبشه و کشته شدن اسود عَنْسى در یمن در همان شبى که کشته شد و خـبـر داد از ولادت مـحمّد بن الحنفیه براى امیرالمؤ منین (علیه السّلام) و نام و کُنْیت خود را بـه او بـخـشـیـد. و خـبر داد از دفن شدن ابو ایّوب انصارى نزد قلعه قسطنطنیه الى غیر ذلک.

علامه مجلسى(ره) در (حیوة القلوب) بعد از تعداد جمله از معجزات آن حضرت فرموده: مـُؤ لف گـویـد آنـچه از معجزات آن حضرت مذکور شد از هزار، یکى و از بسیار، اندکى اسـت و جـمـیـع اقـوال و اطـوار و اخـلاق آن حـضرت معجزه بود؛ خصوصا این نوع معجزه که اخـبـار بـه امـور مـغـیـبـه اسـت کـه پـیـوسـتـه کـلام مـعـجـز نـظـام سـیـد اَنـام بـر ایـن نوع مـشـتـمـل بـوده و منافقان مى گفته اند که سخن آن حضرت را مگوئید که در و دیوار و سنگ ریـزه هـا هـمـه آن حـضـرت را خـبـر مـى دهـند از گفته هاى ما و اگر عاقلى تفکّر نماید و عـقـل خـود را حـَکـَم سـازد، هـر حـدیـثـى از احـادیـث آن حـضـرت و اهـل بـیت آن حضرت و هر کلمه از کلمات ظریفه ایشان و هر حکمى از احکام شریعت مقدّسه آن حضرت معجزه اى است شافى و خرق عادت است.

آیا عاقلى تجویز مى کند که یک شخص از اشخاص انسانى بدون وحى و الهام جناب مقدس سـبـحـانـی، شـریـعـتـى تـوانـد احـداث نـمـود کـه اگـر بـه آن عمل نمایند، امور معاش و معاد جمیع خلق منتظم گردد و رخنه هاى فِتَن و نزاع و فساد به آن مـسـدود گـردد و هـر فـتـنـه و فـسادى که ناشى شود، از مخالفت قوانین حقّه او باشد و در خـصـوص هـر واقعه از بیوع و تجارات و مُضاربات و معاملات و منازعات و مواریث و کیفیت مـعـاشـرت پـدر و فـرزنـد و زن و شـوهـر و آقـا و بـنـده و خـویـشـان و اهل خانه و اهل بلد و امراء و رعایا و سایر امور قانونى مقرّر فرموده باشد که از آن بهتر تـخـیـّل نـتوان کرد و در آداب حسنه و اخلاق کریمه در هر حدیثى و خطبه اى اضعاف آنچه حکما در چندین هزار سال فکر کرده اند، بیان نماید و در معارف ربّانى و غوامض ‍معانى، در مـدت قـلیـل رسـالت، آن قدر بیان فرموده که با وجود تضییع و افساد طالبان حُطام دنیا، آنـچـه بـه مـردم رسـیـده، تـا روز قـیامت فحول عُلما در آنها تفکر نمایند به صد هزار، یک اسرار آنها نمى توانند رسیدانتهى.

 

 

متن از سایت:  www.sibtayn.com

کدهای اضافی کاربر :


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت