حدیث
 

 


 

قضاوت

 

داوری

  • زنی از شوهر قانونی خود فرزندی آورد که دو سر و دو بدن روی یک کمر داشت. خانواده ی مولود دچار اشکال شدند و نمی دانستند آیا این نوزاد یک فرد است یا دو فرد. به محضر مبارک حضرت علی بن ابیطالب (علیه السّلام) شرفیاب شدند تا از حکم الهی  در این باره آگاه گردند. حضرت فرمودند: بچه را در موقع خواب آزمایش کنید. به این ترتیب که وقتی هر دو با هم در یک لحظه بیدار شدند این دو یک انسانند. ولی اگر یکی بیدار شد و دیگری در خواب بود آن دو، دو انسانند و ارث دو نفر می برند.

منبع: ارشاد مفید، ص 102

  • امام باقر (علیه السّلام) فرمودند: مردی از انصار با همسر خود شرفیاب محضر رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شد. عرض کرد یا رسول الله این زن دخترعمو و همسر من است، زنی پاک و با عفت. برای من فرزندی آورده است که چهره اش سیاه، لوله های بینی گشاد، موهایش پیچیده، بینش پهن است! خلاصه طفلی با تمام ممیزات نژادی یک حبشی متولد شده است. نظیر چنین فرزندی در خانواده و اجداد پدری و مادریم نیست. رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم)  از زن سوال کرد چه می گویی. قسم یاد کرد از موقعی که من به همسری این مرد در آمده ام با هیچکس نیامیخته ام. حضرت مانند کسی که به فکر فرو رود سر یه زیر انداخت و سپس سر بلند کرد و دیده به آسمان گشود بعد رو کرد به شوهر و فرمودند: بین هر انسان تا آدم 99 عرق وجود دارد که در ساختمان فرزند همه فعالیت می کند. وقتی نطفه ای در رحم قرار گیرد عرقها به جنبش افتاده و همه از خدا درخواست دارند که فرزند به شبه آنها ساخته شود. این بچه ی غیر مشابه شما از همان عرق های دور دست است که در اجداد و اجداد اجدادت سابقه ندارد. کودک را بگیرف او فرزند تو است. زن عرض کرد یا رسول الله عقده ی مرا گشودی و از غصه خلاصم کردی.

منبع: وسائل جلد 5 باب انّ الولد یلحق بالزوج ص 128

قضاوت و روانکاری

  • جوانی برای دادخواهی نزد عمر خلیفه ی دوم آمد. فریاد می زد خدایا بین من و مادرم حکم کن. عمر گفت چه شکایت داری. جواب داد او نه ماه مرا در شکم پرورده و دو سال تمام شیر داده. چون بزرگ شدم و نیک و بد را شناختم مرا طرد کرده و می گوید بچه ی من نیستیف من تو را نمی شناسم. عمر گفت مادرت کجا است. جواب داد در سقیفه ی بنی فلان. عمر دستور داد زن را احضار کنند. زن به اتفاق چهار برادر خود و چهل شاهد در محکمه حاضر شد. عمر به جوان گفت چه می گویی. گفته های خود را تکرار کرد و قسم یاد نمود که این زن مادر من است، نه ماه در شکمش بودم و دو سال شیرم داده است. عمر به زن گفت این پسر چه می گوید. زن جواب داد به خدای نا دیده قسم، به حق نبیّ اکرم قسم است من این پسر را نمی شناسم و نمی دانم از کدام خاندانست. او می خواهد مرا در عشیره و خانواده ام رسوا کند. من زنی از خاندان قریشم و تاکنون شوهر نکرده ام و مهر بکارتم محفوظ است. عمر گفت: شاهد داری. زن جواب داد اینها همه شهود من هستند. چهل نفر شاهد شهادت دادند که پسر به دروغ ادعای فرزندی زن را می نماید و می خواهد به این وسیله زن را در خانواده و عشیره اش رسوا کند، شهادت دادند که زن باکره است و تاکنون شوهر نکرده است. عمر گفت پسر را زندانی کنید تا درباره ی شهود تحقیق شود. اگر صحت گفتارشان ثابت شد پسر را به عنوان مفتری مجازات خواهم کرد. مأمورین او را به طرف زندان بردند. بین راه با علی (علیه السّلام) برخورد نمود. پسر فریادی زد و گفت  یا علی من جوان مظلومی هستم و شرح حال خود را به عرض رسانید و گفت  عمر به زندانم امر کرده است. حضرت فرمودند: پسر را نزد عمر برگردانید. چون برگشتند عمر گفت: من دستور زندان دادم. چرا جوان را برگرداندید. گفتند: علی(علیه السّلام) به ما دستور داد و ما از شما شنیده ایم که می گفتید با امر علی بن ابی طالب مخالفت نکنید. در این بین علی(علیه السّلام) وارد شد. فرمودند: مادر پسر را بیاورید. آوردند حضرت به جوان فرمودند: چه می گویی. او مجددا تمام شرح حال را گفت. علی(علیه السّلام) به عمر فرمودند: آیا موافقی که من در این باره قضاوت کنم. عمر گفت ((سبحان الله)) چطور موافق نباشم، من از پیغمبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شنیدم که می فرمودند: علی بن ابی طالب از همه ی شما داناتر است. حضرت به زن فرمودند: آیا در ادعای خود شاهد داری. گفت بلی. چهل شاهد همه نزدیک آمدند و مانند دفعه ی قبل اداء شهادت کردند. علی (علیه السّلام) فرمودند: اینک به رضای خدا حکم می کنم حکمی که رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به من آموخته است. سپس به زن فرمودند: آیا در کار خود بزرگ و صاحب اختیاری داری. جواب داد بلی، این چهار نفر برادر و صاحب اختیار من هستند.حضرت به برادران زن فرمودند: آیا درباره ی خود و خواهرتان به من اجازه و اختیار می دهید. گفتند: بلی شمادرباره ی ما و خواهرمان مجاز و مختارید. حضرت فرمودند: به شهادت خداوند بزرگ و به شهادت تمام مردمی که در این مجلس حاضرند این زن را به عقد ازدواج این پسر درآورم به مهریه چهارصد درهم وجه نقد که از مال خود بپردازم و به قنبر فرمودند: فوراً چهارصد درهم حاضر کن. قنبر چهارصد درهم آورد. حضرت پولها را ریخت در دست جوان، فرمودند: بگیر، برخیز و مهریه را در دامن زنت بریز و فوراً زنت را بردار و ببر و نزد ما برنگردی مگر آنکه آثار عروسی در تو باشد یعنی غسل کرده برگرد. پسر از جا حرکت کرد و پولها را در دامن زن ریخت و گفت برخیز برویم. زن فریاد زد: آتش، آتش. آیا می خواهی مرا همسر پسرم قرار دهی؟ به خدا این فرزند من است. برادران من مرا به مردی شوهر دادند که پدرش غلام آازاد شده ای بود. این پسر را من از او آورده ام. وقتی بچه بزرگ شد به من گفتند او را انکار کنم ولی اکنون اقرار می کنم که این بچه ی من است، دلم در مهر او می جوشد. مادر دست پسر را گرفت و از مجلس خارج شد عمر گفت:اگر علی نبود من هلاک شده بودم.

منبع: بحار الانوار جلد 9 ص 496

 


www.ez12.persianblog.ir

 

 

 


سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط سرباز آقا