زندگی نامه پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم)

 

 

توجه : کلیه این مطالب از کتاب منتهی الآمال مرحوم حاج شیخ عباس قمی برداشته شده است.

 

فصل دوم : در بیان ولادت با سعادت حضرت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم)

بدان که مشهور بین علمای امامیّه آن است که ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربیع الاول بوده و علّامه مجلسی(ره) نقل اجماع بر آن فرموده و اکثر علما سنّت در دوازدهم ماه مذکور ذکر نموده اند و شیخ کلینی و بعضی افاضل علمای شیعه نیز اختیار این قول فرموده اند و شیخ  ما علّامه ی نوری ((طاب ثاره)) رساله ای در این باب نوشه موسوم به میزان السّماء در تعیین مولد خاتم الانبیاء طالبین به آنجا رجوع نمایند.

و نیز مشهور آن است که ولادت آن حضرت نزدیک طلوع صبح جمعه ی آن روز بوده ، در سالی که اصحاب فیل ، فیل آوردند برای خراب کردن کعبه ی معظّمه و به حجاره ی سِجّیل ، معذّب شدند و ولادت شریف به مکّه شد در خانه ی خود آن حضرت.پس آن حضرت آن خانه را به عقیل بن ابیطالب بخشید و اولاد عقیل آن را فروختند به محمّد بن یوسف، برادر حجّاج ، و او آن را داخل خانه ی خود کرد و چون زمان هرون شد ، خیزران مادر او، آن خانه را بیرون کرد از خانه ی محمّد بن یوسف و مسجد کرد که مردم در آن نماز کنند و در سنه ی 659(ششصد و پنجاه و نه ) ملک مظفّر، والی یمن ، در عمارت آن مسجد سعی جمیل فرمود والحال در همان حال باقیست و مردم به زیارت آنجا می روند و در وقت ولادت آن حضرت ، غرائب بسیار به ظهور رسیده.

و از حضرت امام صادق (علیه السّلام) روایت شده است : ابلیس به هفت آسمان بالا می رفت و گوش می داد و اخبار سماویّه را می شنید. پس چون حضرت عیسی علی نبیّنا و آله و علیه السّلام متولّد شد، او را از سه آسمان منع کردند و تا چهار آسمان بالا می رفت و چون حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) متولّد شد، او را از همه آسمانها منع کردند و شیاطین را به تیرهای شهاب از ابواب سماوات راندند. پس قریش گفتند: (( می باید وقت گذشتن دنیا و آمدن قیامت باشد که ما می شنیدیم که اهل کتاب ذکر می کردند.)) پس عمرو بن امیّه که داناترین اهل جاهلیّت بود گفت : (( نظر کنید اگر ستاره های معروف که به آنها هدایت می یابند مردم، و به آنها می شناسند زمان های زمستان و تابستان را ، اگر یکی از آنها بیفتد ، بدانید وقت آن است که جمیع خلایق هلاک شوند و اگر آنها به حال خودند و ستاره های دیگر ظاهر می شود پس امر غریب می باید حادث شود.))

و صبح آن روز که آن حضرت متولّد شد ، هر بتی که در هر جای عالم بود ، بر رو افتاده بود و ایوان کسری یهعنی پادشاه عجم بلرزید و چهارده کنگره ی آن افتاد و دریاچه ی ساوه که سال ها آن را می پرستیدند، فرو رفت و خشک شد و وادی سماوه که سالها بود، کسی در آن آب ندیده بود ، آب در آن جاری شد و آتشکده ی فارس که هزار سال خاموش نشده بود ، در آن شب خاموش شد و داناترین علمای مجوس در آن شب در خواب دید که شتر صعبی چند اسبان عربی را می کشند و از دجله گذشتند و داخل بلاد ایشان شدند و طاق کسری از میانش شکست و دو حصّه شد و آب دجله شکافته شد و در قصر او جاری گردید و نوری در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گردید و پرواز کرد تا به مشرق رسید و تخت هر پادشاهی در آن صبح سرنگون شده بود و جمیع پادشاهان در آن روز لال بودند و سخن نمی توانستند گفت و علم کاهنان برطرف شد و سحر ساحران باطل شد و هر کاهنی که بود میان او و همزادی که داشت، که خبرها به او می گفت، جدایی افتاد و قریش در میان عرب بزرگ شدند و ایشان را آل الله گفتند.

زیرا که ایشان در خانه ی خدا بودند و آمنه (علیه السّلام) مادر آن حضرت گفت : (( والله که چون پسرم بر زمین رسید، دستها بر زمین گذاشت و سر بسوی آسمان بلند کرد و به اطراف نظر کرد. پس از او نوری ساطع شد که همه چیز را روشن کرد و به سبب آن نور قصرهای شام را دیدم و در میان آن روشنی صدایی شنیدم که قائلی می گفت: (( زائیدی بهترین مردم را ، پس او را محمّد نام کن)) و چون آن حضرت را به نزد عبدالمطّلب آوردند او را در دامن گذاشت و گفت:

                           ((اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذی اَعطانی               هذُا الغُلامَ الطَّیِّبَ الاَردانِ    

                                                 قَد سادَ فِی المَهدِ عَلَی الغِلمانِ))

(( حمد می گویم و شکر می کنم خداوندی را عطا کرد به من پسر خوشبو را که در گهواره بر همه اطفال سیادت و بزرگی دارد. پس او را تعویذ نمود به ارکان کعبه و شعری چند در فضابل آن حضرت فرمود.))

و در آن وقت شیطان در میان اولاد خود فریاد کرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند : (( چه چیز تو را از جا بر آورده است ای سیّد ما. )) گفت : (( وای بر شما از اول شب تا حال احوال آسمان و زمین را متغیّر می یابم و می یابد که حادثه ی عظیمی در زمین واقع شده باشد که تا عیسی به آسمان رفته است مثل آن واقع نشده است . پس بروید و بگردید و تفحّص کنید که چه امر غریب حادث شده است.)) پس متفرّق شدند و گردیدند و برگشتند و گفتند چیزی نیافتیم . آن ملعون گفت : (( استعلام این امر کار من است.)) پس فرو رفت در دنیا و جولان کرد در تمام دنیا تا به حرم رسید. دید که ملائکه اطراف حرم را فرو گرفته اند . چون خواست که داخل شود، ملائکه بانگ بر او زدند، برگشت. پس کوچک شد مانند گنجشکی و از جانب کوه حری داخل شد. جبرئیل گفت : (( برگرد ای ملعون.))          گفت : (( ای جبرئیل یک حرف از تو سوال می کنم. بگو امشب چه واقع شده است در زمین؟)) جبرئیل گفت : (( محمّد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که بهترین پیغمبران است، امشب متولّد شده است.)) پرسید: (( آیا مرا در او بهره ای هست؟)) گفت: (( نه )) پرسید : (( آیا در امّت او بهره دارم؟)) گفت : (( بلی.)) ابلیس گفت : (( راضی شدم.))

از حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) روایت شده است که چون آن حضرت متولّد شد ، بتها که بر کعبه گذاشته بودند، همه بر رو درافتادند و چون شام شد، این ندا از آسمان رسید که : (( جاءَ الحَقُ وَ الباطَلُ ، اِنَّ الباطِلَ کانَ زَهُوقًا)).

و جمیع دنیا در آن شب روشن شد و هر سنگ کلوخی ودرختی خندیدند و آن چه در آسمانها و زمینها بود، تسبیح خدا گفتند و شیطان گریخت و می گفت : (( بهترین امّتها و بهترین خلائق و گرامی ترین بندگان و بزرگترین عالمیان محمّد است (صلّی الله علیه و آله و سلّم).))

و شیخ احمد بن ابیطالب طبرسی در کتاب احتجاج روایت کرده است از امام موسی (علیه السّلام) که چون حضرت رسول (علیه السّلام) از شکم مادر بر زمین آمد،دست چپ را بر زمین گذاشت و دست راست را به سوی آسمان بلند کرد و لبهای خود را به توحید به حرکت آورد و از دهان مبارکش نوری ساطع شد که اهل مکّه قصرهای بصری و اطراف آن را که از شام است دیدند و قصرهای سرخ یمن و نواحی آن را و قصرهای سفید اصطخر فارس و حوالی آن را دیدند و در شب ولادت آن حضرت ، دنیا روشن شد تا آن که جنّ و انس و شیاطین ترسیدند و گفتند : (( در زمین امر غریبی حادث شده است.)) و ملائکه را دیدند که فرود می آمدند و بالا می رفتند فوج فوج و تسبیح و تقدیس خدا می کردند و ستاره ها به حرکت آمدند و در میان هوا می ریختند و اینها همه علامات ولادت آن حضرت بود و ابلیس لعین خواست که به آسمان رود به سبب آن غرائب که مشاهده کرد. زیرا که او را جایی بود در آسمان سیّم ، که او و سایر شیاطین گوش می دادند به سخن ملائکه ، چون رفتند که حقیقت واقعه را معلوم کنند، ایشان را به تیر شهاب راندند برای دلالت پیغمبری آن حضرت (صلّی الله علیه و آله و سلّم).

فصل سوم : در بیان احوال شریف آن حضرت در ایّام رِضاع

در حدیث معتبر از امام صادق (علیه السّلام) منقول است که چون حضرت رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) متولد شد، چند روز گذشت که از برای آن حضرت شیری به هم نرسید که تناول نماید. پس ابوطالب آن حضرت را بر پستان خود می انداخت و حق تعالی در آن شیری فرستاد و چند روز از آن شیر تناول نمود تا آن که ابوطالب حلیمه ی سعدیّه را به هم رسانید و حضرت را به او تسلیم کرد.

و در حدیث دیگر فرموده : حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) دختر حمزه را عرض کرد بر حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که حضرت او را به عقد خود درآورد. حضرت فرمود : (( مگر نمی دانی که او دختر برادر رضاعی من است؟)) زیرا که حضرت رسول  (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و عمّ او حمزه از یک زن شیر خورده بودند.

و ابن شهر آشوب روایت کرده است : اول مرتبه ثُوَیبه ( به ضمّ ثاء مثلّثه و فتح واو ) آزاد کرده ی ابولهب ، آن حضرت را شیر داد و بعد از او حلیمه ی سعدیّه آن حضرت را شیر داد و پنج سال نزد حلیمه ماند و چون نه سال از عمر آن حضرت گذشت ، با ابو طالب به جانب شام رفت و بعضی گفته اند که در آن وقت دوازده سال از عمر آن حضرت گذشته بود و از برای خدیجه به تجارت شام رفت، در هنگامی که بیست و پنج سال از عمر شریفش گذشته بود.

در نهج البلاغه از حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) منقول است : حق تعالی مقرون گردانید با حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بزرگتر ملکی از ملائکه ی خود را که در شب و روز آن حضرت را بر مکارم آداب و محاسن اخلاق وامی داشت و من پیوسته با آن حضرت بودم ، مانند طفلی که از پی مادر خود برود و هر روز برای من علمی بلند می کرد از اخلاق خود و امر می کرد مرا که پیروی او نمایم و هر سال مدتی در کوه حرآء مجاورت می نمود که من او را می دیدم و دیگری او را نمی دید و چون مبعوث شد، به غیر از من و خدیجه ، در ابتدای حال کسی به او ایمان نیاورد و می دیدیم نور وحی و رسالت را و می بوییدم شمیم نبوّت را.

و ابن شهر آشوب و قطب راوندی و دیگران روایت کرده اند از حلیمه بنت ابی ذویب که نام او عبدالله بن الحارث بود از قبیله ی مضر و حلیمه زوجه ی حارث بن عبدالعزّی بود. حلیمه گفت : (( در سال ولادت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) ، خشکسالی و قحط در بلاد ما به هم رسید و با جمعی از زنان بنی سعد بن بکر بسوی مکّه آمدیم که اطفال از اهل مکه بگیریم و شیر بدهیم و من بر ماده ی الاغی سوار بودم کم راه و شتر ماده ای همراه داشتیم که یک قطره شیر از پستان او جاری نمی شد و فرزندی همراه داشتم که در پستان من آنقدر شیر نمی یافت که قناعت به آن تواند کرد و شبها از گرسنگی دیده اش آشنای خواب نمی شد و چون به مکه رسیدیم ، هیچ یک از زنان، محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را نگرفتند ؛ برای آن که آن حضرت یتیم بود و امید احسان از پدران می باشد، پس ناگاه من مردی را با عظمت یافتم که ندا همی کرد و فرمود : (( ای گروه مرضعات! هیچ کس هست از شما که طفلی نیافته باشد ؟)) پرسیدم : (( این مرد کیست؟)) گقتند : (( عبدالمطّلب بن هاشم سید مکه است.)) پس من پیش تاختم و گفتم : (( آن منم.)) فرمودند : (( تو کیستی ؟ )) گفتم: (( زنی از بنی سعدم و حلیمه نام دارم.)) عبدالمطّلب تبسم کرد و فرمود : (( بَخًّ بَخًّ خَصلَتانِ جَیِّدَتانِ سَعدُ وَ حِلمٌ فیهِما عِزُّ الدَّهرِ وَ عزُّ الاَبَدِ.))

(( به به دو خصلت نیکوست سعادت و حلم که در آنها است عزّت دهر و عزّ ابدی.))

آنگاه فرمود : (( ای حلیمه! نزد من کودکی است یتیم که محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نام دارد و زنان بنی سعد او را نپذیرفتند و گفتند او یتیم است و تمتّع از یتیم متصوّر نمی شود و تو بدین کار چونی. چون من طفل دیگر نیافته بودم، آن حضرت را قبول نمودم، پس با آن جناب به خانه ی آمنه شدم. چون نگاهم به آن حضرت افتاد ، شیفته ی جمال مبارکش شدم، پس آن درّ یتیم را گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر بسوی من افکند، نوری از دیده های او ساطع شد و آن قرّةالعین اصحاب یمین به پستان راست من رغبت نمود و ساعتی تناول کرد و پستان چپ را قبول نکرد و برای فرزند من گذاشت و از برکت آن حضرت هر دو پستان من پر از شیر شد که هر دو را کافی بود و چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را ، شیر از پستان شتر ما جاری شد ؛ آنقدر که ما را و اطفال ما را کافی بود. پس شوهرم گفت : (( ما فرزند مبارکی گرفتیم که از برکت او نعمت رو به ما آورد.)) چون صبح شد ، آن حضرت را بر دراز گوش خود سوار کردم. رو به کعبه آورد و به اعجاز آن حضرت سه مرتبه سجده کرد و به سخن آمد و گفت : (( از بیماری خود شفا یافتم و از ماندگی بیرون آمدم؛ از برکت آن که سیّد مرسلان و خاتم پیغمبران و بهترین گذشتگان و آیندگان بر من سوار شد)) و با آن ضعف که داشت چنان رهوار شد که هیچ یک از چهارپایان رفیقان ما به آن نمی توانستند رسید و جمیع رفقا از تغییر احوال ما و چهارپایان ما تعجّب می کردند و هر روز فراوانی و برکت در میان ما زیاده می شد و گوسفندان و شتران قبیله از چراگاه گرسنه برمی گشتند و حیوانات ما سیر و پر شیر می آمدند و در اثنای راه به غاری رسیدیم و از آن غار مردی بیرون آمد که نور از جبینش بسوی آسمان ساطع بود و به زبان فصیح گفتند : (( ای حلیمه ! نمی دانی که ، که را تربیت می نمایی! او پاکترین پاکان و پاکیزه ترین پاکیزگان است.)) و به هر کوه و هر دشت که گذشتم بر آن حضرت سلام کردند، پس برکت و زیادتی در معیشت و اموال خود یافتیم و توانگر شدیم و حیوانات ما بسیار شدند از برکت آن حضرت و هرگز در جامه های خود حدث نکرد( بلکه هیچگاهی مدفوعی از آن جناب دیده نگشت چه آن که در زمین فرو می شد) و نگذاشت هرگز عورتش را که گشوده شود و پیوسته جوانی را با او می دیدم که جامه های او را بر عورتش می افکند و محافظت او می نمود.

پس پنج سال و دو روز آن حضرت را تربیت کردم، پس روزی با من گفت : (( هر روز برادران من به کجا می روند ؟ )) گفتم : (( به چرانیدن گوسفندان می روند.)) گفت : (( امروز من نیز با ایشان موافقت می کنم.)) چون با ایشان رفت ، گروهی از ملائکه او را گرفتند و بر قلّه ی کوهی بردند و او را شستشو کردند، پس فرزند من به سوی ما دوید و گفت محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را دریابید که او را بردند چون به نزد او آمدم ، دیدم که نوری از او بسوی آسمان ساطع می گردد و پس او را در بر گرفتم و بوسیدم و گفتم : (( چه شد تو را؟)) گفت : ای مادر مترس ، خدا با من است)) و بویی از او ساطع بود، از مشک نیکوتر و کاهنی روزی او را دید و نعره زد و گفت : (( این است که پادشاهان را مقهور خواهد گردانید و عرب را متفرّق سازد.))

و از این عباس روایت است که چون چاشت برای اطفال طعام می آوردند، آنها از یکدیگر می ربودند و آن حضرت دست دراز نمی کرد و چون کودکان از خواب بیدار می شدند، دیده های ایشان آلوده بود و آن حضرت روی شسته و خوشبو از خواب بیدار می شد.

و به سند معتبر روایت کرده است که روزی عبدالمطّلب نزدیک کعبه نشسته بود ، ناگاه منادی ندا کرد که فرزندی محمّد نام از حلیمه نا پیدا شده است، پس عبدالمطّلب در غضب شد و ندا کرد : (( ای بنی هاشم و ای بنی غالب سوار شوید که محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) ناپیدا شده است )) و سوگند یادکرد که از اسب به زیر نمی آیم تا محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بیابم یا هزار اعرابی و صد قرشی را بکشم و در دور کعبه می گردید و این شعر می خواند :

یا رَبِّ رَدِّ راکِبی مُحَمَّداً                         رَدًّا اِلَیَّ وَ اتَّخِذ عِندی یَداً

یا رَبِّ اَن مُحَمَّداً لَن یُوُجَدا                     تَصبَح قُرَیشٌ کُلُّهُم مُبُدَّداً

یعنی ای پروردگار من! برگردان بسوی من ، شهسوار من ، محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را و نعمت خود را بار دیگر بر من تازه گردان. پروردگارا! اگر محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) پیدا نشود، تمام قریش را پراکنده خواهم کرد.پس ندایی از هوا شنید ، که حقّ تعالی محمد را ضایع نخواهد کرد، پرسید که در کجاست ؟ ندا رسید: (( در فلان وادیست ؛ در زیر درخت خار امّ غیلان.)) چون به آن وادی رفتند، آن حضرت را دیدند که به اعجاز خود از درخت رطب آبدار می چیند و تناول می نماید و دو جوان نزدیک آن حضرت ایستاده اند. چون نزدیک رفتند ، آن جوانان دور شدند و آن دو جوان جبرئیل و میکائیل بودند ، پس از آن حضرت پرسیدند : (( تو کیستی ؟)) گفت : (( منم فرزند عبدالله بن عبدالمطّلب .)) پس عبدالمطّلب آن حضرت را بر گردن خود سوار کرد و برگردانید و بر دور کعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود و زنان بسیار برای دلداری حضرت آمنه (سلام الله علیها) نزد او جمع شده بودند . چون آن حضرت را به خانه آورد، خود به نزد آمنه (سلام الله علیها) رفت و بسوی زنان دیگر التفات ننمود. بالجمله، چون آن حضرت را به نزد حضرت آمنه (سلام الله علیها) آوردند ، امّ ایمن حبشیّه که کنیزک عبدالله بود و برکه نام داشت و به میراث به پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده بود ، به حضانت و نگاهداشت آن حضرت پرداخت و هرگز آن حضرت را ندید که از گرسنگی و تشنگی شکایت کند. هر بامداد شربتی از زمزم بنوشیدی و تا شامگاه هیچ طعام نطلبیدی و بسیار بود که چاشتگاه برای او عرض طعام می کردند و اقدام به خوردن نمی فرمود.

فصل چهارم : در بیان خلقت و شمایل حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم)

همانا ذکر اخلاق و اوصاف شریفه ی حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را نگارش دادن، بدان ماند که کس آب دریا را به پیمانه بپیماید یا خواهد جرم آفتاب را از روزن خانه به کوشک خویش درآورد.

بدان که حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در دیده ها با عظمت می نمود و در سینه ها مهابت او بود. رویش از نور می درخشید ؛ مانند ماه شب چهارده. از میانه بالا اندکی بلند تر بود و بسیار بلند نبود و سر مبارکش بزرگ بود و مویش نه بسیار پیچیده بود و نه بسیار افتاده و موی سرش اکثر اوقات از نرمه ی گوش نمی گذشت و اگر بلند تر(1) می شد، میانش را می شکافت و بر دو طرف سر می افکند و رویش سفید و نورانی بود و گشاده پیشانی بود و ابرویش باریک و مقوّس و کشیده بود و رگی در میان پیشانیش بود که هنگام غضب پر می شد و بر می آمد. بینی آن جناب باریک و کشیده بود و میانش اندکی برآمدگی داشت و نوری از آن می تافت و محاسن شریفش انبوه بود و دندانهایش سفید و برّاق و نازک و گشاده بود و گردنش در صفا و نور و استقامت ، مانند گردن صورتهایی بود که از نقره می سازند و صیقل می زنند.

(1)     : سبب سر تراشیدن آن حضرت آن بود که سرتراشیدن در آن زمان بسیار بد نما بود و نبیّ و امام کاری نمی نمایند که در نظرها قبیح نماید و چون اسلام شایع شد و قبحش برطرف گردید ، ائمه سلام الله علیهم می تراشیدند منه ره.

اعضای بدنش همه معتدل و سینه و شکمش برابر یکدیگر بود. میان دو کتفش پهن بود و سراستخوان های بندهای بدنش قوی و درشت بود . اینها از علامات شجاعت و قوتست و در میان عرب ممدوح است.

بدنش سفید و نورانی بود و از میان سینه تا نافش خط سیاه باریکی از مو بود، مانند نقره که صیقل زده باشند و در میانش از زیادتی صف خط سیاهی نماید. پستانها و اطراف سینه و شکم آن حضرت از مو عاری بود و ذراع و دوش هایش مو داشت. انگشتانش کشیده و بلند بود، ساعدها و ساقش صاف و کشیده بود. کف پاهایش هموار نبود؛ بلکه میانش از زمین دور بود و پشت پاهایش بسیار صاف و نرم بود، به حدی که اگر قطره ی آبی بر آنها ریخته می شد، بند نمی شد. چون راه می رفت ، قدمها را به روش متکبّران بر زمین نمی کشید و با تأنّی و وقار راه می رفت.چون به جانب خود ملتفت می شد که با کسی سخن گوید، به روش ارباب دولت، به گوشه ی چشم، نظر نمی کرد.؛ بلکه با تمام بدن می گشت و سخن می گفت و در اکثر احوال دیده اش به زیر بود و نظرش بسوی زمین زیاده بود و هر که را می دید ، مبادرت به سلام می نمود. اندوهش پیوسته بود و فکرتش دائم و هرگز از فکری و شغلی خالی نبود. بدون احتیاج سخن نمی فرمود و کلمات جامعه می گفت که لفظش اندک و معنیش بسیار بود و از افاده ی مقصود قاصر نبود و ظاهرکننده ی حق بود. خویش نرم بود و درشتی و غلظت در خوی کریمش نبود و کسی را حقیر نمی شمرد. اندک نعمتی را عظیم می دانست و هیچ نعمتی را مذمّت نمی فرمود، اما خوردنی و آشامیدنی را مدح هم نمی فرمود. از برای فوت امور دنیا به غضب نمی آمد و از برای خدا چنا به خشم در می آمد که کسی او را نمی شناخت.چون اشاره می فرمود، بدست اشاره می نمود؛ نه به چشم و ابرو. چون شاد می شد و دیده بر هم می گذاشت و بسیار اظهار فرح نمی کرد و اکثر خندیدن آن حضرت تبسّم بود و کم بود که صدای خنده ی آن حضرت ظاهر شد و گاه دندانهای نورانیش مانند دانه های تگرگ ظاهر می شد، در خندیدن.

هر کس را به قدر علم و فضیلت در دین زیادتی می داد و در خور احتیاج متوجه ایشان می شد و آنچه به کار ایشان می آمد و موجب صلاح امت بود ، برای ایشان بیان می فرمود . مکرّر می فرمود که حاضران آن چه از من می شنوند به غایبا برسانند و می فرمود که برسانید به من ، حاجت کسی را که حاجت خود را به من نتواند رسانید و کسی را بر لغزش و خطای سخن مؤاخذه نمی فرمود. صحابه داخل می شدند به مجلس آن حضرت طلب کنندگان علم، متفرّق نمی شدند مگر آن که از حلاوت علم و حکمت چشیده بودند . از شرّ مردم در حذر بود، امّا از ایشان کناره نمی کردند و خوشرویی و خوشخویی را از ایشان دریغ نمی داشتند. جستجوی اصحاب خود می نمود و احوال ایشان می گرفت و هرگز غافل از احوال مردم نمی شد؛ مبادا که غافل شوند و بسوی باطل میل کنند. نیکان خلق را نزدیک خود جای می داد و افضل خلق نزد او کسی بود که خیرخواهی او برای مسلمانان بیشتر باشد و بزرگترین مردم نزد او کسی بود که مواسات و معاونت و احسان و یاری مردم بیشتر کند.

و آداب مجلس آن حضرت چنین بود که در مجلسی نمی نشست و برنمی خاست مگر با یاد خدا. در مجلس جای مخصوص برای خود قرار نمی داد و نهی می فرمود از این، چون داخل مجلش می شد در آخر مجلس که خالی بود می نشست و مردم را به این ، امر می فرمود و به هر یک از اهل مجلس خود بهره ای از اکرام و التفات می رسانید و چنان معاشرت می فرمود که هر کس را گمان آن بود که گرامی ترین خلق است ، نزد او. با هر که می نشست ، تا او اراده ی برخاستن نمی کرد، برنمی خاست. هر که از او حاجتی می طلبید، اگر مقدور بود روا می کرد والاّ به سخن نیکی و وعده ی جمیلی او را راضی می کرد. خلق عمیقش همه خلق را فراگرفته بود و همه کس نزد او در حق مساوی بود.

مجلس شریفش مجلس بردباری و حیا و راستی و امانت بود و صداها در آن بلند نمی شد و بَدِ کسی در آن گفته نمی شد و بدی از آن مجلس مذکور نمی شد. اگر از کسی خطایی صادر می شد ، نقل می کردند و همه با یکدیگر در مقام عدالت و انصاف و احسان بودند و یکدیگر را به تقوی و پرهیزکاری وصیّت می کردند و با یکدیگر در مقام تواضع و شکستگی بودند. پیران را توقیر می کردند و بر خردسالان رحم می کردند و غریبان را رعایت می کردند و سیرت آن حضرت با اهل مجلس چنان بود که پیوسته گشاده رو و نرم خو بود و کسی از همنشینی او متضرّر نمی شد. صدا بلند نمی کرد و فحش نمی گفت و عیب مردم نمی کرد و بسیار مدح مردم نمی کرد و اگر چیزی واقع می شد که مرضیّ طبع مستقیمش نبود تغافل می فرمود و کسی از اوناامید نبود و مجادله نمی کرد و بسیار سخن نمی گفت و قطع نمی فرمود سخن احدی را مگر آن که باطل گوید. چیزی که فایده نداشت متعرّض آن نمی شد و کسی را مذمّت نمی کرد و احدی را سرزنش نمی فرمود و عیبها و لغزش های مردم را تفحّص نمی نمود. بر سوء ادب غریبان و اعرابیان صبر می فرمود؛ حتی این که صحابه ایشان را به مجلس می آوردند که ایشان سوال کنند و خود مستفید شوند.

در خبر است که جوانی نزد پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمد و گقت : (( تواند شد که مرا رخصت فرمایی تا زنا کنم؟)) اصحاب بانگ بر وی زدند. پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود : (( نزدیک من آی.)) آن جوان پیش شد. فرمود : (( هیچ دوست می داری که کس با مادر تو زنا کند یا با دختر و خواهر تو و همچنان با عمّات و خالات و خویشان خود این کار روا داری؟)) عرض کرد : ((رضا ندهم.)) فرمود : (( همه بندگان خدای چنین باشند.)) آنگاه دست مبارک بر سینه ی او فرود آورد و گفت : (( اَللّهُمَّ اغفِر ذَنبَهُ ، وَ طَهِّر قَلبَهُ، وَ حَصِّن فَرجَهُ)). دیگر از آن پس به جانب هیچ زن بیگانه دیده نشد.

از سیره ی ابن هشام نقل شده که گفته در زمان حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) لشکر اسلام به جبل طیّ آمدند و فتح کردند و اسرائی از آنجا به مدینه آوردند که در میانه ی آنها دختر حاتم طائی بود. چون پیغمبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آنها را دید، دختر حاتم خدمتش عرض کرد : (( یا رَسُولَ اللهِ، الوالِدُ وَ غابَ الوافِدُ.)) یعنی : (( پدرم حاتم مرده و برادرم عدّی بن حاتم به شام فرار کرده. بر ما منت گذار و ببخش ما را، خدا بر تو منت گذارد.)) روز اول و دوم: حضرت جوابی به او نفرمود. روز سوم که ایشان را ملاقات فرمود ، امیرالمومنین (علیه السّلام) به آن زن اشاره فرمود که دوباره عرض حال کن. آن زن سخن گذشته را اعاده کرد. رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود : (( مترصد هستم قافله ی با امانتی پیدا شود، تو را به ولایتت بفرستم)) و از او عفو فرمود. اینگونه بود سیرت آن حضرت با کفار.

ارباب سیر در سیرت آن حضرت نوشته اند که چون لشکری را مأمور می نمود، قائدان سپاه را با لشکریان طلب فرموده، بدینگونه وصیت و موعظه می فرمود ایشان را : (( بروید بنام خدای تعالی و استقامت جویید به خدای و جهاد کنید برای خدای و بر ملت رسول خدای. هان ای مردم مکر نکنید و از غنایم سرقت روا مدارید. کفار را بعد از قتل چشم و گوش و دیگر اعضا قطع نفرمایید. پیران و اطفال و زنان را نکشید و رهبانان را که در غارها و بیغوله ها جای دارند به قتل نرسانید. درختان را از بیخ نزنید، جز آن که مضطّر باشید و نخلستان را مسوزانید و به آب غرق مکنید و درختان میوه دار را برنیاورید و حرث و زرع را مسوزانید؛ باشد که هم بدان محتاج شوید. جانوران حلال گوشت را نابود نکنید، جز این که از بهر قوت لازم افتد. هرگز آب مشرکان را با زهر آلوده مسازید و حیلت میارید.)) و هرگز آن حضرت با دشمن جز این معاملت نکرد و شبیخون بر دشمن نزد و از هر جهادی  جهاد با نفس را بزرگتر می دانست. چنان که روایت شده که وقتی لشکر آن حضرت از جهاد با کفار آمده بودند، حضرت فرمود: (( مرحبا جماعتی که بجا آورند جهاد کوچکتر را و بر ایشانست جهاد بزرگتر.)) عرض کردند : (( جهاد بزرگتر کدامست؟)) فرمود: (( جهاد با نفس امّاره.))

در روایت معتبر منقول است که از آن حضرت پرسیدند : (( چرا موی محاسن شما زور سفید شده؟)) فرمود: (( مرا پیر کرد سوره ی هود و واقِعه و مُرسَلات و عَمَّ یَتَسائلُوُنَ که در آنها احوال قیامت و عذاب امّتهای گذشته مذکور است.))

روایت شده که چون حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) از دنیا رفت، نگذاشت درهم و دیناری و نه غلام و کنیزی و نه گوسفند و شتری به غیر از شتر سواری خود و چون به رحمت الهی واصل شد ، زرهش در گرو بود، نزد یهودی از یهودیان مدینه، برای بیست صاع جو که برای نفقه عیال خود از او به قرض گرفته بود.

و حضرت امام رضا (علیه السّلام) فرمود : ملکی به نزد رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمد و گفت : (( پروردگارت تو را سلام می رساند و می فرماید که اگر می خواهی صحرای مکه را همه از بهر تو طلا می کنم.)) پس حضرت سر بسوی آسمان بلند کرد و گفت : (( پروردگارا! می خواهم یک روز سیر باشم و تو را حمد کنم و یک روز گرسنه باشم و از تو سوال کنم)) و فرمود که آن حضرت سه روز از نان گندم سیر نشد تا به رحمت الهی واصل شد.

و از حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) منقول است که فرمود: (( با رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بودیم در خندق، ناگاه حضرت فاطمه (علیه السّلام) آمد و پاره ی نانی برای آن حضرت آورد و حضرت فرمود که این چیست ؟ فاطمه (علیه السّلام) عرض کرد که قرص نانی برای حسن و حسین (علیه السّلام) پخته بودم و این پاره را برای شما آوردم. حضرت فرمود که سه روز است که طعام داخل جوف پدر تو نشده است و این اولین طعامی است که می خورم.)) ابن عباس گفته : (( حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر روی خاک می نشست و بر روی خاک تناول می نمود. گوسفند را بدست خود می بست و اگر غلامی آن حضرت را برای نان جوی می طلبید به خانه ی خود ، اجابت می فرمود. ))

از حضرت امام صادق (علیه السّلام) روایت شده : حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هر روز سیصد و شصت مرتبه به عدد رگ های بدن می گفت: (( اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمینَ کثیراً عَلی کُلِ حالٍ.)) و از مجلسی برنمی خاست هر چند کم می نشست تا بیست و پنج مرتبه استغفار نمی کرد. و روزی هفتاد مرتبه ((اَستَغفِرُ اللهَ)) و هفتاد مرتبه (( اَتُوبُ اِلَی اللهِ)) می گفت.

و روایت شده که شب جمعه حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مسجد قبا اراده ی افطار نمود و فرمود: (( آیا آشامیدنی هست که به آن افطار نمایم؟)) اوس بن خولی انصاری ، کاسه ی شیری آورد که عسل در آن آمیخته بود. چون حضرت بر دهان گذاشت و طعم آن را یافت، از دهان برداشت و فرمود : (( این دو آشامیدنی است که از یکی به دیگری اکتفا می توان نمود. من نمی خورم هر دو را حرام نمی کنم بر مردم خوردن آن را، ولیکن فروتنی می کنم برای خدا و هر که فروتنی کند برای حق تعالی، خدا او را بلند می گرداند و هر که تکبر کند، خدا او را پست می گرداند و هر که در معیشت خود میانه رو باشد، خدا او را روزی می دهد و هر که اسراف کند ، خدا او را محروم می گرداند و هر که مرگ را بسیار زیاد کند، خدا او را دوست می دارد.

و به سند صحیح از حضرت امام صادق (علیه السّلام) منقول است : حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در اول بعثت، مدتی آنقدر روزه پیاپی گرفت که گفتند دیگر ترک نخواهد کرد. پس مدتی ترک روزه کرد که گفتند نخواهد گرفت. پس مدتی یک در میان روزه می گرفت به طریق حضرت داود (علیه السّلام)، پس آن را ترک کرد و در هر ماه ایّام البیض آن را روزه می داشت، پس آن را ترک فرمود و سنتش بر آن قرار گرفت که در هر ماه، پنجشنبه ی اول ماه و پنجشنبه ی آخر ماه و چهارشنبه ی اول از دهه ی میان ماه روزه می داشت و بر این طریق بود تا به جوار رحمت ایزدی پیوست و ماه شعبان را تمام روزه می داشت.

و ابن شهر آشوب (ره) گفته است که بعضی از آداب شریفه و اخلاق کریمه ی حضرت رسالت پناه (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که از اخبار متفرقه ظاهر می شود، آن است که آن حضرت از همه کس حکیم تر و داناتر و بردبارتر و شجاع تر و عادل تر و مهربانتر بود و هرگز دستش به زنی نرسید که بر او حلال نباشد و سخی ترین مردم بود. هرگز دینار و درهمی نزد او نماند و اگر از عطایش چیزی زیاد می آمد و شب می رسید، قرار نمی گرفت تا آن را به مصرفش می رسانید و زیاده از قوت سال خود هرگز نگاه نمی داشت و باقی را در راه خدا می داد و پست ترین طعام ها را نگاه می داشت؛ مانند : جو و خرما. هر چه می طلبیدند ، عطا می فرمود، بر زمین می نشست و بر زمین طعام می خورد و بر زمین می خوابید و نعلین و جامه ی خود را پینه می کرد و دَرِ خانه را خود می گشود و گوسفند را خود می دوشید و پای شتر را خود می بست ، چون خادم از گردانیدن آسیا مانده می شد، مدد او می کرد. آب وضو را بدست خود حاضر می کرد. در شب و پیوسته سرش در زیر بود و در حضور مردم تکیه نمی نمود و خدمتهای اهل خود را می کرد . بعد از طعام انگشتان خود را می لیسید و هرگز آروغ نزد و آزاد و بنده که آن حضرت را به ضیافت می طلبیدند اجابت می نمود، اگرچه از برای پاچه ی گوسفندی بود. هدیه را قبول می نمود اگرچه یک جرعه شیر بود، تصدق را نمی خورد و نظر بر روی مردم بسیار نمی کرد. هرگز از برای دنیا به خشم نمی آمد و از برای خدا غضب می کرد. از گرسنگی گاهی سنگ بر شکم می بست و هرچه حاضر می کردند، تناول می نمود و هیچ چیز را رد نمی فرمود. برد یمنی می پوشید و جبّه ی پشم می پوشید و جامه های ستبر از پنبه و کتان می پوشید. اکثر جامه های آن حضرت سفید بود و عمامه به سر می بست. ابتدای پوشیدن ، جامه را از جانب راست می فرمود و جامه ی فاخری داشت که مخصوص روز جمعه بود؛ چون جامه ی نومی پوشید، جامه ی کهنه را به مسکینی می بخشید و عبایی داشت که به هر جا می رفت دوته می کرد و به زیر خود می افکند. انگشتر نقره در انگشت کوچک دست راست می کرد و خربزه را دوست می داشت. از بوهای بد کراهت داشت و وقت هر وضو ساختن، مسواک می کرد. گاه بنده ی خود را و گاه دیگری را در عقب خود ردیف می کرد و بر سر هر چه میسر می شد، سوار می شد؛ گاه استر و گاه درازگوش.

و فرموده : آن حضرت با فقرا و مساکین می نشست و با ایشان طعام می خورد. صاحبان علم و صلاح و اخلاق حسنه را گرامی می داشت و شریف هر قوم را تألیف قلب می فرمود و خویشان خود را احسان می کرد بی آنکه ایشان را بر دیگران اختیار کند؛ مگر به چیزی چند که خدا به آن امر کرده است. ادب هر کس را رعایت می کرد و هر که عذر می طلبید قبول عذر او می نمود. تبسّم بسیار می کرد، در غیرت وقت نزول قرآن و موعظه و هرگز صدای خنده اش بلند نمی شد. در خورش و پوشش بر بندگان خود زیادتی نمی کرد و هرگز کسی را دشنام نداد و هرگز زنان و خدمتکاران خود را نفرین نکرد و دشنام نداد و هر آزاد و غلام و کنیز که برای حاجتی می آمد برمی خاست و با او می رفت. درشت خو نبود و در خصومت صدا بلند نمی کرد و بد را به نیکی جزا می داد. به هر کس می رسید ، ابتدا به سلام می کرد و ابتدا به مصاحفه می نمود و در هر مجلسی که می نشست یاد خدا می کرد و اکثر نشستن آن حضرت رو به قبله بود، هر که نزد او می آمد او را گرامی می داشت و گاهی ردای مبارک خود را برای او پهن می کرد و او را ایثار می نمود به بالش خود و رضا و غضب او را از گفتن حق مانع نمی شد. خیار را گاه با رطب و گاه با نمک تناول می فرمود و از میوه های تر ، خربزه و انگور را دوست تر می داشت و اکثر خوراک آن حضرت آب و خرما یا شیر و خرما بود.گوشت و ثرید و کدو را بسیار دوست می داشت ، شکار نمی کرد اما گوشت شکار را می خورد. پنیر و روغن می خورد و از گوسفند ، دست و کتف را و از شوربا ، کدو را و از نان خورش، سرکه را و از خرما ، عجوه را و از سبزیها کاسنی و باذروج که ریحان کوهیست، دوست می داشت و سبزی نرم را.

شیخ طبرسی گفته است : تواضع و فروتنی آن حضرت به مرتبه ای بود که در جنگ خیبر و بنی قریظه و بنی النّضیر بر درازگوشی سوار شده بود که لجامش و جلش از لیف خرما بود. بر اطفال و زنان سلام می کرد. روزی شخصی با آن حضرت سخن می گفت و می لرزید. فرمود : (( چرا از من می ترسی؟من پادشاه نیستم.))

از انس بن مالک روایتست که گفت : (( من ده سال خدمت کردم رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را، پس اُفّ به من نگفت هرگز و نفرمود کاری را که کرده بودم چرا کردی و کاری را که نکرده بودم، چرا نکردی.)) گفت : (( از برای آن حضرت شربتی بود که افطار می کرد بر آن و شربتی بود برای سحرش. بسا بود که برای افطار و سحر آن حضرت یک شربت بیش نبود، بسا بود که آن شربت شیری بود و بسا بود که شربت آن حضرت نانی بود که در آب آمیخته شده بود، پس شبی شربت آن جناب را مهیّا کردم، آن بزرگوار دیر کرد، گمان کردم که بعضی از صحابه آن حضرت را دعوت کرده ، پس من شربت آن حضرت را خوردم، پس یک ساعت بعد از عشا آن حضرت تشریف آورد، از بعض همراهان آن جناب پرسیدم که آیا پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)  در جایی افطار کرده یا کسی آن جناب را دعوت کرده؟ گفت : نه. پس آن شب را به روز آوردم از کثرت غم به مرتبه ای که غیر از خدا نداند؛ از جهت آن که آن حضرت شربت را طلب کند و نیابد و گرسنه به روز آورد و همانطور شد. آن جناب داخل صبح شد در حالتی که روزه گرفته بود و تا به حال از من از امر آن شربت سوال نکرد و یادی از آن ننمود.  

و روایت شده که آن بزرگوار در سفری بود. امر فرمود برای طعام، گوسفندی ذبح نمایند. شخصی عرض کرد : (( ذبح آن به عهده ی من و دیگری گفت که پوست کندن آن بامن و شخص دیگر گفت پختن آن با من ، آن حضرت فرمود که جمع کردن هیزمش با من باشد. گفتند یا رسول الله ما هستیم و هیزم جمع می کنیم، محتاج به زحمت شما نیست. فرمود : (( این را می دانم لیکن خوش ندارم که خود را بر شما امتیازی دهم، پس به درستی که حق تعالی کراهت دارد از بنده اش که ببیند او را از رفقایش خود را امتیاز داده.))

و روایت شده که خدمت

/ 0 نظر / 52 بازدید